این کلاس بچه ها هم یه دغدغه شد برام!!!چون مدرسه ها تعطیل ان،و عملا سرویس نمیاد،ایاب ذهاب بچه ها با اولیا است.دیگه تنبلی رو بزارم کنار ،فکر چاره باشم.پدر همسر دیگه حس بردن بچه ها رو نداره،جلسه پیش دیگه فهمیدم مایل نیست،البته حقم داره،حس صبح بیدار شدن رو نداره،براهمون خودم باید بچه هارو ببرم بیارم به کلاسشون،براهمون جلسه قبل براشون اسنپ گرفتم فرستادم،نگرانشون میشدم،ولی هم با اپلیکیشن اسنپ نیگا میکردم کجان و همم بعد رسیدنشون به لچم زنگبدم و گفت رسیدن.خیالم راحت شد.ولی برگشتنی خودم رفتم دنبالشون،میخوام فردام اگر عمری موند باز همین کارو بکنم ،براشون اسنپ بگیرم بفرستم،برگشتنی هم باز اسنپ بگیرم،بچه ها سوار بشن برگردن،دیگه دنبالشون نرم.هم بزرگ بشن،همم کم کم راه بیفتن،همم خودم یواش یواش بکشم کنار تا بچه ها دیگه نمه نمه مستقل بشن،همچنان که دورادور مواظبشون هستم همونطور هم اجازه بدم خودشونو دیگه هندل کنن،و البته خودمم دیگه همیشه نیستم ونخواهم بود،همیشه که حس و حال خوبی ندارم که بچه ها روهمراهی کنم،بهتره نمه نمه وابستگیشونو ونگرانی های کاذب رو کم کنم،بااینکه مادر پدرا همسشه نگران بچه هاشون هستن،اگر بتونم یه اسنپ مطمعن پیدا کنم بهش میگم این مدت بچه هارو ببره بیاره ولی نمیتونم اعتماد کنم.عصرها کلاس عصر هم چون پیاده میرن،محله یه نمه ناجوره،براهمون خودم میرم تا اونم کم کم راه بیفتن،دورادور ،اینجا هم بچه هارو بزارم خودشون رفت و آمد کنن.خدایا در راس همه اینها خودت مراقب همه بچه ها ،جوانها،مردم و ما باش.آمین..
این وسط،هم یه دکور وسط لپم کم بود.والا🫤🫤🫤🫤🫤🫤🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️🙄🙄🙄
گاها حس میکنم دلم برای دوران احساساتم تنگ میشه،دورانی که نه بچه داشتم،نه ازدواج کرده بودم،نه مادرم مریض بود،نه داداشم زن گرفته بود ....دانش آموز، دانشجو بودم،بچه های خواهرم کوچولو بودن، منم نوجوان ودر تب و تاب عشق وعاشقی و دوست داشتن ودوست داشته شدن...یه زمانی که در اون موقع ،تو اون حس ها بودم فکر مبکردم دیکه دنیا تهشه،فکر مبکردم آینده چطوری میشه،اما شد،آینده، زندگی...همه چی سپری شد و من واقعا دلتنگ اونروزایی ام که تواتاقم تنهایی تا نصف شبها بیدار بودم،پنجره اتاقم باز بود و بوی گلهای تو حیاط میومد اتاقم و وسط اتاقم دراز میکشیدم و به آسمان نیگا میکردم،زمستون و پاییز هم به چراغ تو کوچه بغل در حیاط زل میزدم ببینم برف وبارونی میاد...موقع وزش باد به شاخه های توحیاط و رقص شاخه ها نیگا مبکردم...هییی دوران اصلا فکرشو نمبکردم ی روزی بزرگ بشم ازدواج کنم وتازه بچه هم داشته باشم و غذا بپزم،خونه مرتب کنم، از همه مهمتر یه زندگی روببرم..من خیلی لوس و نازک نارنج بود ،با یه اخم بابا گریه میکردم و...من کجا و کی این همه بزرگ شدم..دلم برای روزهایی که خودم بودم و پیامک ها و رفقا و دانشکاه و مادرم..مادرم..مادرم تنگ شده.برا روزایی که داداش کوچیکه ،هنوز کوچبک بود،حتی بلد نبود مقطع کارشناسی ی تیپ خوب بزنه،من براش استایل میزدم و میگفتم اینو بپوش دختر پسنده، البته اونم بعد کلی مقاومت،که گفتم دانشگاه ما دخترا به فلان تیپ پسرا اینجور میگن،خودشو تغییر داد..حالا دانشگاه ما ی پیلمنور معمولی بود دانشگاه داداش یه آزاد از کل کسور با دختر پسرای مایه دار..دلمتنگه اون دورانمون هست.کاش بزرگ نمیشدم..چون مادرمم اینطوری مریض نمیشد..سردرد دارم،دلم مبخواد گریه کنم اما اونم نمیاد ته گلوم گیر کرده..اذان صبحه...خدایا اشتباه کردیم بزرگ شدیم یا ن،کار خوبی کردیم..ولی وقتی یاد یختی و تنشهامیفتم میگم ن،نمیخوام برگردم،خداروشکر سپری شدن..نمیدونم....ناشکری نمبکنم،فقط دلم تنگه.🥺🥺
نوشته موقت..جهت تخلیه روحی
از لحاظ روحی،امشب حس خوبی ندارم..
نمیدونم چرا..شایدم میدونم نمیخوام بپذیرم..خدایا دنیا داره دچار تغییراتی میشه،اما همچنان ی چیزایی حالمو بد میکنع خدایا بزرگم من،تغییرم بده.درستم کن.من رو خوب کن ،عیر توکسیو ندارم،اپن از دیروز،البته میشه پری روز،که انکار ن انکا......چقدر مت بی ارزشم که مهم نیستم برات،وگرنه ی نکونی بخودت میادی. نه اینکه الکی ادعا داشته باشی...تو دلم مونده اما نمیدونم کی متوجه رفتارت میشی..،.اون از دیروز یا همون امروزی که گذشت...اه،دنیا اصلا محل آرامش و زندگی خوبی نیست.
فردا ببینم بتونم زود بیدار شم،البته هماهنگ شم یکی بهم بزنگه🤪🤪،برم دکتر مادر رو ببینم،هم شرح حال مادر رو بدن،از وضعیتش، پاهاش ورم کردن،درد بدنش بیشتر شده،همم لگن انسولین هاشو براش بنویسه ،همم آزمایش براش بنویسه.ببینم برادمابقی مادر همکاری میکنه،وضعبت چشماش هم که اونطور رها شده مونده.یکی از قرصهایی که بهداشت برا وضعیت استخونهاش داذه رو نکه داشتم به دکترش نشون بدم ببینم اینا تاثیر مخرب میزارن یان....خدایا خودت کمکش کن.حالا تو این گرما حسشو خدایا بده ،اگر بتونم برم،میخوام یه دور هم مجردی بگردم،خیلی وقته نرفتم راحت بگردم،پول که ندارم چیزی بخرم،ولی نیگا کردن که مفتیه،و چادر خواهرمم که تازه خریده ولی لک داره هم به فروشنده بگن،چون موقع خرید گفتم اینو عوض کنید،گفتش نه ،لک خام هست بشوری میره، آبجی میگه شسته نرفته،خودش اینجا نیست، تهران هست.🙂🙂🙂
روزی که گذشت رفتم خونه مادر،قرار بود نرم چون عصر بچه بزرگه کلاس داره،نمیخواستم برم ولی بخاطر قرصهای مادر که پیش من بود و بايد بهش میرسوندم،و خواهر کوچیکه زنگید ،رفتم ،دیگع عصر بخاطر گرما حسش نبود بیام وعملا کلاس بخاطر گرما از دست رفت. واقعا گرمه،بوی آدما هم افتضاااااح،🫤🫤🫤🫤😷😷😷😷😷😷😷
اهان شاید نتها مجدد قطع بشه،نمیدونم،خبرها ضد ونقیض هست،اگر نت رفت و عمر منم رفت،حلال کنید.🫠🫠🫠🫠
داداش کوچبکم،برادر عزیزم،عزیزتر از جانم،میدونم خیلی مظلوم واقع شدی،میدونم خیلی در حقت ظلم شده،میدونم داری میسوزی و میسازی، میدونم روزهای سختی داری سپری میکنی،جان خواهر،همشو میدونم،..الان بغضم برات سنگینی میکنه،دلم برات پر میکشه،بااینکه اومدم خونه آبجی دیدمت،ولی همش نگرانتم.میترسم برات اتفاقی بیفته..میدونم شاید تو هم روزی بشی مثل برادر بزرگه،یادمه یه وقتایی برا اون چنین غم و غصه ها میخوردم، اما الان اون چی!!!انگار ن انگار که خواهری داره،عیبی نداره.خوش باشه،الانم برا تو،قلبم داره از جاش کنده میشه،کاری ازم برنمیاد،جز دعا کردن..از خدا میخوام برات گره کشایی کنه،اگر حرفمو اجابت کنه.میدونم پدرم بهت بدهکاره،میدونم اخلاق بابا خوب نیست،میدونم بابا با رفتارهاش اذیتت میکنه،از خدا میخوام بهت صبوری بده و گشایشی توکارات ایجاد کنه.حرفات امشب که بهم زدی دلم رو واقعا داغون کرد،امشب خواستم بغلت کنم و گریه کنم و بگم بخدا درکت میکنم ولی نتونستم فقط حرف زدیم از یختی هایی که این مدت کشیدی،از بی پولی هات تا ایرادگیری های پدر..پدر پیر شده،مثل بچه ها شده ...من گاها میگم ابا به دونفر خیلی بدهکاری اولش مادرم دومیش تو..داداشی ببخش نمیتونم با بابا مقابله کنم،کاش میتونستم بابا رومتقاعد کنم متوجه رفتارهای اشتباهش یشع،ولی تا ی چیزی میگی بابا دلخور میشه و دق و دلیشو سر مادر خالی میکنه..برادر جانم من امیدم بعد خدا به توهست،منتظر تو لودیم برا درمان مادر که اونم پدر، آه پدر....ی رکعت نماز شب خوندم،برای تو و مادر دعا کردم امیدوارم خدا اجابت منه،برا مادر و برادر کوچیکه گره گشایی گنه،خدایا داداشمو از این امتحان،شرایط،سخت نجاتش بده..داداش من دلش بزرگه،درسته باهمجنگ و جدل وبحث و..میکنیم اما داداشمه،خدایا خودت درستش کن توروخدا....خدایا قلب من ،داداشمه،خودت برا قشششنگ درستش کن...
عصر بچه ها رفتن پارک،بعد نیم ساعتی رفتم بهشون سر بزنم،چون نگرانشان میشم کخ باز خداناکرده ماجرای دعوا تکرار نشه همم جماعت بفهمن اینا بی کس و کار نیستن،رفتم نشستم گاها گوشی دستم بود،و گاها از دور تماشاگر بچه ها،یهو دوتا از بچه های دوره ابتدایی دیدم اولش حس دیدن نداشتم،اما دیدم ن بابا منوشناختن،بی معرفت نیستم ولی یه لحظه حس کسیونداشتم،اما بعد سلام و احوالپرسی ...گف بچه ها فلان گوشه اتراق کردن،گفتم باشه،بهبچه بزرگن گفتم میرم نیش رفقای ابتدایی، فلان جا،پیدام نکردی لهم زنگ بزن،خلاقه رفتم اول گروه رو اشتباهی پیدا کردم،اما گشتم پیدا کردم دیدم بله دم کوچه مادر اینا نشسن،خلاصه سلام و احوالپرسی و...گپ زدیم ،تقریبا ۳۰،دیقه اینا نشستیم تا اذان،شب شد وبرگشتم، گفتن چرا نمیآیی،تحویل نمیگیریا،گفتم ن،واقعا وقت نمیکنم الانم برا بچه ها اومدم،گفتن باز بیا،،،با من خوش میگذره دا🤪🤪🤪🤪🤪🤪گفتم پس بساط رو روزهای فرد بیارید همین جا،زوج ها بچه ها کلاس دارن،گفتن هماهنگ میکنیم ولی بیایی هاااا😎😎😎😎😎چقدر خوش میگذره با من خخخخخ،اون روی منو ندیدن اخه🤪🤪مثلا میخاستم زود بخوابم، خدایا باز فردا پدر همسر بچه ها رو ببره کلاس، خودم میرم دنبالشون،نبره خودم میرم،دوشنبه پدرهمسر برد.خدا خیرش بده.
برخی آدمها، آداب اجتماعی بلد نیستن،وقتی طرف سنش کوچبک باشه باز میتونی بخودت بگی کوچیکه،نوجوانه،بچه هست،ولی وقتی آدم بزرگ باشه،میشه یه بیشعور سن بالا،ادب هم اجازه نمیده بهش جواب بدی. بهرحال،عصر از کلاس برگشتنی، گفتم موهای بچه ها بلند شده ببرم کوتاه کنم،هوا گرمه اذیت میشن،.
ادامه مطلب
ی دوش بگیرم،چون صبح وقت نمیشه،یه کمی آشپزخانه ترکیده روجمع وجور کنم،بخوابم، اخه قراره فردا صبح بچه هاروببرم مدرسه ،کلاس دارن،اونم ریاضی البته فارسی هم هست من فقط ریاضی،هزینش نسبت به بیرون خیلییییی به راهه،ساعت ۹ باید اونجا باشن،هفته ای دو روز ،به پدرهمسر گفتم میتونی صبح بچه هارو ببری،گفتش اگر بیدار شم باشه،نشم هیچ،گفتم باشه تا۸.۳۰منتظر تماست میمونم، یکی باشه صبح فقط اینارو ببره،خودم میرم دنبالشون، اصلا یکی باشه هم ببرتشون هم بیارتشون🥴🥴🥴،چون ساعت ۱۰.۳۰ تموم میشن،باز برا من سخته 🥴🥴🥴من کلا با کلاسهای قبل ظهر مخالفم،ولی شده دا،عصرها خوبه،راحتیم،خواب و غذا حله،البته عصرها هم کلاس قرآن دارن،دو روز در هفته،البته گفتم شاید کلاس بچه بزرگم روعوض کنن بینم برا اون چه روزایی میشه🙃🙃🙃🙃،احتمالا یه روز د هفته هم بخاطر کلاس قرآنش مشغولیم، و البته میدونم مسیری که در اون برا قرآن و خدا پ اهلذبیت قدم بزاری، هذگر قدمش،ثوابه،خیر دنیا واخرت رو نصیب ادم میکنه،یه نمه هم ادمی مراقبت کنه،قران و خدا و اهل بیت خیلی جاها دستمو گرفتن، زندگیمو مدیونشونم براهمون دوست دارم بچه هام تو این مسیر باشن،و انسان درستی باشن، امید که خدا کمک کنه بتونم،اثرات مثبت،بابرکت قرآن، خدا،اهل بیت رو واقعاااا مطمعنم،دیگه کلاس ورزش ثبتنام نکردم،چون فقط میرن وقت تلف میکنن،عوضش میریم باغ،کلی اونجا تخلیه انرژی دارن،ورزش رو زمانی برن که بفهمن این رشته تاپشونه،و دنبال کنن.همین.
مادرشوهر عصر زنگ زد کلافه ایم بیایید بریم فلان شهر،منم گفتم باشه بریم من س مانتو عبایی میخوام برا مسیرهای طولانی تو تابستان،.که وقتی چادرم اذیت کرد،اونو بپوشم،رفتیم قیمتش افتضاااااح، مدلش ضایع،شهر خودمون مدلای قشنگی دارن،منصرف شدم،،از اونجا رفتیم شهر بغلی،خونه عموی جناب همسر،اونا خربزه آورد، جناب همسر گفت نخور حساسیت میکنی،منو بچه ها،بچه بزرگه کهیر میزنه،کوچبکه آفت دهان،منم افت میزنم وحالم شبیه سرماخورده ها میشه،زن عموهه گفت نه،بخورید اینا خربزه محلی ان،حساسیت اینا ندارن،از وقتی خوردم دقیقا حسی شبیه سرماخوردگی دارم بدجور استخوان و کتف هام ،کمرم شدید درد دارن،ناپروکسن ۵۰۰ خوردم،خودمم ظهر خیار وکمپوزه رنده کردم،خوردم،گفتم مثلا اینا آبدارن،بدنم بی آب شده،از اینا بخورم پوستم یه نمه جون بگیره، از عصر درد شکم میاد میره،حس میکنم سردی کردم،عرق شاه استرن خوردم،البته بچه ها هم مثل من،برا اونا با نبات دادم،خودم بی نبات،نبات بهم نمیسازه،یه جورایی فشارمو میبره بالا.
آهان، تو شهری که رفتیم بچه ها بستنی خواستن،گفتم چوبی،جماعت گفتن سنتی،،،وااااااااای خدا اصلا بستنی هاشون خوشمزه نیست،حالم بد شد،دوقاشق خوردم دادم به بچه بزرگه،گفتم دوست ندارم،دلمو زد.یه جوری بود بستنی هاش،کلا دیگه زده شدم!آه.بخوابم،درد دارم،فردا بتونم،خدا قسمت کنه ی سر به مادر بزنم.ار وقایع روستا جلسه بزاریم،خدایا مراقب مامانا باش،مراقب مامانم،بابام باش.لطفا..الانم من ملدم واقعاااااا
دلم میخواد بنویسم اما نمیدونم از چی،منی که ی زمانی شوق نوشتن داشتم اما حالا دستم به نوشتن نمیره،ولی باز دلم میخواد بنویسم،از اتفاقای الکی این روزا بنویسم،شاید یخ نوشتن آب بشه!اول که شب هفت رفتیم،بد نبود،خدا رحمتش کنه،روحش شاد،مراسمات روستا ی چیزایی خوبی داره،ی جیزایی هم باب سلیقه ام ن،مثلا افراد مسن،یا آدمای اونجا انتظار دارن همشونو ببینی،ولی من اخه نمیشناسمشون،البته اهالی روستا،،حرف هم نمیزنی فکر میکنن من خشکم،ولی جدا خشک نیستم،نمیشناسم شماهارو ماشاءالله عوض شدید،بعدش آدمو هی بغل میکنن بوس میکنن،نکنید بغل و بوس منو،🫤اما مورد دوم برادر همسر گفته بیا کولر گازی ال جی اصل،دست دوم بهت بدم،اونم ۳۰هزار،۸۰ میلیون،گفتم مرد عقلتون بنداز به کار چرا ال جی اصل،اونم ۳۰ هزار بهت بدن ۸۰ میلیون،با دو قسط ،،یه جای کار میلنگه،یا فیکه،یاهم ایراد داره،اجناس اصل ال جی،اونم ۳۰ هزار بالای ۱۰۰تومنه،بهش گفتم اولا هوا نسبتا امسال خوبه،دوما فعلا با این کولر آبي ایستاده میسازیم،بمونه ان شاءالله عمری موند زمستان ،پاییز،قسطی اونم نو میخریم،الان ن،من جنس دست دوم نمیخوام،چند بار دست دو خریدم تجربه شد،حالا ببینم چی پیش میاد! سومی کار جناب همسر تو استان بغلی درست نشد،درسته اول کفتم جور شه بره اونجا،ولی بهم گفت توهم بامن میایی،باید بیایی اما چون دلم نمیخواست برم،براهمون گفتم خدایا جور نشه اگر قراره محل کارش عوض بشه همین شهر خودمون،من تحمل دوری و آلاخونی روندارم!گویا خداهم شنید و جور نشد و اینجاییم،تا بعد ببینیم چی پیش میاد!راستی چهارمی باز تابستون شد و بوی عرق جماعت حال آدمو بهم میزنه،بابا لامصبا ی دوش بگیرید،عطر ادکلن نمیزنید،نزنید،اما خواهشا ی دوش بگیرید، لباساتونو بشورید عوض کنید،والله آدم خیابون کنار بعضیا رد میشه خفه میشه چه برسه چن دیقه بشینی وایسی پیشش،خواهشا نکنید!دیگه چیا بنویسم!اهان پنجمی دوتا قابلمه و ی دونه خردکن خریدیم،قابلمه ها دیگه کهنه و سوراخ و ..شدن،گرانبتهاش خراب شدن،خرد کن هم موتورش سوخته،براهمون دیگع خریدیم،البته از چند شهر اونورتر که میگن اجناس خونگی قیمت براهه.از اونجا.دیگع چیا..نمیدونم گشنمه.سرمم درد دارع.تا بعد
دیروز خونه مادر که بودیم عصر بچه ها رفتن پارک،بچه های منو با بچه خواهرم،بعد یه ساعتی با حالت ناراحت و بغض اومدن،بچه بزرگم تا رسید داد زد،انگار منفجر شده باشه،پرسیدم چی شده ،گویا پارک چندتا پسر نوجوان،به به بچه گفتن برو این بچه رو اذیت کن،کلاهشو بردار ..شیطنت کردن،با بچم آماده شدم رفتم دیدم بله ۱۰،۱۵تا پسر نوجوان،باهاشون صحبت کردم، گفتم شما برادر های کوچیک من،اینا بچه ان،یخاطر سرگرمی خودتون ،ایناروجون هم نندازین،شماها میرید، ی اتفاق بیفته مادر این بچه ومن ،سیاه بخت میشیم،داداشم باشین مراقب بچه ها باشین،از این حرفا،بهم میگن حاج خانوم خیالت راحت،ننه ،مادر مراقبشون میشیم 😃😃😃😃گفتم پسر جون،منم سنی ندارم مادرت نمیشم،میشم خواهر بزرگت،اسم ریس اکیپ روپرسیدم، گف نوکرت سالار،گفتم تاج سری،داداشی، عزیزی،از این پس این شما و این پارک و این بچه های ما،اول خدا،بعدش شما مراقبشون باش،یکیشونم شروع به کشیدن سیگار کرد،گفتم پسرم، داداشم نکش،بخاط هیچکس ن،بخاطر مادرت،اون دلش تیکه تیکه میشه ها،یهو رفیقش گفت کره خر،😳😳😳😳😳،نکش،آبرو نزاشتی برامون،گقتم اینجوری نگید،آقاست، خلاصه گفتم مراقب بچه ها باشید.خداوکیلی پسرهای مشتی بودن،بی احترامی هم نکردن، نمیدونم شاید هم حس کردن چون چادری هستم،بخاطر همون چادرم احترام گذاشتن،نمیدونم،ولی هرچی باشه احترام گذاشتن،البته منم بی احترامی نکردم،با اخلاق برخورد کردم وگرنه اولش حس کنم بخاطر چادری بودنم ترسیدن،گارد دعوا گرفتن،ولی بعد اینکه صحبت کردم نرم شدن..از خدا میخوام همه جوانها عاقبت بخیر بشنهیچ مادری داغ بچشو نبینه.آمین.
گاهی وقتا دوربرت،از یه آدمایی یه چیزایی میبینی،که تعجب مبکنی،ابن رفتارا هی تکرار شده،میشه و خواهد شد اما هنوز نمیتونم باور کنم و هربار که تکرار میشه انگار تازه برام رخ داده و درونم داغون میشه و بی هیچ اعتراضی،بی هیچ فریادی، میریزم درونم و مجبور به سکوت و تحمل و صبوری...نهایت زیر زبون،ی گله کوچیک از خدا و زمان،بعد به طرف ی چیزایی مبگم،از،شانس و بخت و اقبالم گله میکنم و ....نمیدونم تا کی وکجا...اما خیلی سخته..خیلی..ی بچه ۹.۱۰ساله،با یه بچه۶ساله!!با آدمهایی بی معرفت تربیت پیدا کنن،اینا میشن بیشعور هایی که توجامعه آسیب میزنن،چرا؟چون بلد نیستن حرمت نان ونمک حفظ کنن..خدا لعنت کنه هر چی آدم بیشعور،بی حرمت ،خدایا تو شاهد این روزهایی باش که اونیکه میتونست درست کنه،بجاش خراب کرد،فاصله و کدورت ساخت بین خانواده،خدایا به تو واگذارش میکنم.آروم نمیشم..آرومش نکن..عامل تنش و تلخ وحسرت..،خدا ازت نگذره..شایدم حق با تو هست و راه درست روتو رفتی و ما در اشتباهیم..شاید ما خیلی ارمانی بودیم و غلط بودیم...سخته..خیلی
یه مادربزرگی داشتنم،ناتنی بود،آخرین بار تابستون یا بهار پارسال دیده بودمش،خیلی دیگه پیر شده بود،جوری که فکر کنم اواخر سرویس بهداشتی هم نمیتونست بره،در اون حد پیر و مریض بود،خلاصه چند دیقه پیش آبجی گف که فوت کرده،حس خوبی ندارم،یه حال عجیبی دارم،نه میتونم بی خیال بشم،نه میتونم گریه کنم،حال دلم بهم ریخته.یکشتبه هفته گذشته مادر گف شنیده حالش روبه راه نیست،یه روز بره ببینه،گغتم اره،ولی پدر گویا گارد گرفته بود و مادر نتونست بره مادر ناتنیشو ببینه،الان مادر نمیدونه ایشون فوت کرده،به آبجی هم گفتم نگیم تا صبح،خوده مادر مریضه، بهش بگیم تا صبح فکر و گریه و ...حالش بدتر میشه،درسته مادر ناتنیش بوده،روزهای خوب و بد داشته،
ادامه مطلب
نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم
آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در
خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها..
فروغ فرخزاد
بهتره وقتی حرف میزنی،یا تعصب میخوای نکه داری،ببین تعصب چیوکیو داری نگه میداری،ببین آیا ارزششو داره،ارزش داره که توجمع بخوای بخاطر تعصب بیجای یکی،آدمو خرد کنی!واقعا ارزششو داره.خودتم میدونی چه گندی زدی،اما نمی خواستی به روت بیاری ،ولی من به روت آوردم، بعدا نگی چته!!بفهمی چمه،ولی بعید میدونم!
از نصف شب،همون بعد اذان،حوالی ۳.۳۰اومدیم خونه مادربزرگ همسر،نذری دارن،اومدم کمک،همون مه برا سبزی دعوتم کرد،خوشحالم خوشحالم، چون معتقدم برا نذری امام حسین کمک کردن باید امامحسین دعوتت کنه،خوشحالم دعوتم کرده،ان شاءالله مولا آزمون قبول کنه،نذرم سلامتی چشمان مادرم،سلامتی عزیزانم.کنارش هم هرجی بده،خیره🤗🤗☺️☺️
اشغالای حاج خانوم رواول صبح گذاشتم بیرون،استکان و ظرفهاروشستم و ظروف برنج آبکشی کلی سبد و تشت ..همه روشستیم،کلا خیس بودم،اما خشک شد.خلاصه خوشحالم. بچه ها خونه خوابن،بعد بیدارشدن،قراره پدر همسر بیارتشون دم ظهر .ببینم تا کی اینجام،برا شستن دیگ ها هم میمونم یا ن،ولی برا سرو وپخش آن شاءالله اینجاییم.خدایا ازمون در راه امام حسین بپذیر ..آمین
دیشب محلمونغوغا بود،هیت شهر محله ما بودن،ولی من نتونستم برم،بخاطر امروز، تا۱.۳۰دم پنجره جماعت وماشینها..نظاره می کردم.ولی نشد برم، عیبی نداره.عوضش اینجام..
تابستون رسید،بهار ۱۴۰۵ تموم شد موند تا ۱۴۰۶،اگر زنده باشیم.
برای من این خرداد ۱۴۰۵ الحمدالله بابرکت بود.درسته یه تلخی وسختی بود،ولی شکرخدا خوب بود،ان شاءالله که مابقی روزها و عمرم اینطوری بشه بایرکت،ا خدا همیشه برکت و عاقبت بخیری و سلامت بخواییم،خودش بقیشوحل میکنه.
الانم سوره هايي از قرآن روگوش میدم،اینا به سپر های رزق و روزی است،و قطعا رزق هایم،از همین آیات قرآن، وکلام خدا ،و لطف و مهربانی خدا نشات میگیره.
میرم برا کارنامه بچه ها،بزرگه میگه میشه نیام استرس دارم خراب کرده باشم،از عوامل مدرسه خجالت میکشم،روم نمیشه،ولی چون من کارنامه رو از سایت مای مدیو دیدم و خبر دارم شکر خدا خوبه،بهش نگفتم نمراتت خوبن گفتم بیا حالا بریم ببینیم چی شده.هرچی شده نتیجه کاراته،بریم ببینیم چی کاشتی حالا.
تابستون گرم،لطفا برا من زیادی گرم نباش..از لحاظ مادی ومعنوی و پولی گرم باش،اما خواهشا از لحاظ هوای گرم،زیادی گرم نباش..

