🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

🌻🌻 | دی ۱۴۰۴

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۳۷ روزه

امروزی که گذشت، روزه بودم،پارسال، البته پارسال که نه،همبن امسال، خخخخخخ😃😃😃اخه ماه رمضان سه ساله میفتاد تو عید،یعنی از سال قبلش روزه بودیم تا سال جدید، خخخخخ،جالبه،خلاصه ماه رمضان گذشته،من روز آخر مریض شده و نتونستم روزه بگیرم،براهمون امروز قضاشو گرفتم،البته ازم خدا قبول کنه،فردا هم میخواستم باز روزه بگیرم،چون از قبل ماه رمضان هایی که بخاطر بارداری و بعد زایمان نتونسته بودم،روزه هام مونده،هر وقت میخواستک پاییز و زمستون قضاشونو بگیرم مریض میشدم میموند،براهموم اونارو هم بگیرم،البته به مدد الهی،اما چون احتمالا فردا برم خونه مادر،براهمون نمیگیرم،بچه کوچیکه گیرررر داده که بیا مدرسه دنبالمون،از اونجا بریم خونه مادر،اولش مخالفت کردم،گفتم بچه جون،پنجشنبه بچه بزرگه کلاس دارن،خودم باید برم دنبالش،پنجشنبه میریم،ولی چون برادر کوچیکه داره میاد، و احتمالا،شاید،به شرط نفس، فردا بریم خونه مادر،براهمون روزه نمیگیرم.زیاد هم امروز سخت نبود،فقط دم ظهری یه نمه حس گرسنگی بهم دست داد و بعدش برطرف شد.خلاصه اول اسفند ،اول ماه رمضون هست،ببینم میتونم تا اون موقع ،باز روزه بگیرم یا ن،برخی چیزا یه اراده میخواد و یه توفیق خدا.که خدا هر دورو‌نصیبمون کنه‌.

دو روزه هم خواب درهم میبینم، نمیدونم معنی چی میدن،ان شاءالله خیر باشه.



تاريخ : چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴ | 1:20 | نویسنده : سارا |

۸۳۶ کافه محله🫖☕️

تو محلمون کافه باز کردن،قبلا باشگاه بود،الان باشگاه بردن جای دیگه، بجاش کافه زدن،روز اولی خوشحال شدم،گفتم خوبه ،منم میرم،ببینم چه خبره،چند رپز پیش از جلوش رد شدم دیدم ای هووووووووووووو من اصلا نمیتونم برم،فقط داخل کافه آقا و‌پسر بود،فقط ی خانم دیدم اونم نمیدونم شوهرش بود،نامزدش بود،دوستش بود ،باخانمه از کافه بیرون اومدن،خانمه رو سپرد فک کنم اسنپی،بعد برگشت،فهمیدم من نمیتونم برم اون کافه، و ژست باکلاس بودن بردارم،چون پر پسرهای جوانه.فقط از این کافه نگرانی سهم ما شد چون پسرها و مردهای جورواجور میان،بچه ها گاها خونه مادرشوهر رفتنی،یا بیرون وسایل خریدنی که تنها میرفتن،الان ولی نگران میشم که خداناکرده ادم‌ناجوری بینشون نباشه،ان شاءالله انفاق ناخوشی رخ نده.برا هبچکس،برا مام.اینم از،شانس ما برا داشتن کافه محلمون.🤷🏼‍♀️🤷🏼‍♀️🤷🏼‍♀️🤷🏼‍♀️🫖☕️

🫤🫤🫤🫤🫤🫤🫤

۱۴۰۴/۱۱/۲۶بامداد یکشنبه ۲.۴۱

کافه رو‌بستن،همسایه ها اعتراض کردن گویا محل فساد بود در قالب کافه همون بهتر بستن.



تاريخ : دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ | 1:28 | نویسنده : سارا |

۸۳۵ عیدی ۴۰ و ۴۰

روزیکه گذشت،روز ولادت امام علی و روز پدر بود،،بخاطر همین ولادت مولا و روز پدر،کلاس قرآن بچه ها مراسمی داشتن بچه ها همراه باباها،حالا مادرا هم بودن،ولی ترجیح دادم امروز نرم،حسش نبود،گفتم بچه ها با جناب همسر برن، خلاصه اینا ظهر رفتن و‌من موندم خونه،شب برگشتن،همسر گف میدونی کیو دیدم،گفتم لابد زن برادر رو،گف زنشو ن،ولی آره برادرت هم همراه بچش بود،بعد ی مدت هم اون یکی بچش اومد، گفت آخر سر تموم شدیم ،اومدنی، برادرت دست کرد جیبش و به بچه ها هر کدوم ۴۰ تومن پول داد،جمعا ۸۰ تومن،۸۰ هزار تک تومنی!!!!تعجب کردم گفتم جدا؟؟؟مطمعنی برادر من بود،مطمئنید شماهارو با کس دیگه اشتباه نگرفته،مطمئنید خودش بود!گفتن آره بابا دایی بود،یعنی من کوووووپ کردم،آخه تاجاییکه یادمه برادر من ،تک تومنی برا ما خرج نمبکنه!براهمون از ۸۰ هزارتومنی که خرج بچه هام کرده کوووووپ کردم،به بابا و‌مادر گفتم اونام تعجب کردن!!!!،حالا از اونور هم خداروشکر کردم امروز حس رفتن نداشتم یعنی ظهر دیدم همسر نمیبره، گفتم بچه ها خودم میبرمتون،که همسر گف خودش میبره و باعث شد من نرم،خداروشکر کردم که من نرفتم تا با زن برادر بوووووووق و خواهر آتیش بیارش روبه رو نشم،خداروشکر، خداروشکر. از بس حالم از اینا بهم میخوره، حتی تصورشون،یاد آوری شون ،حالمو بهم میزنه،انرژی منفیشون همیشه همراهمه،اه،حالا بعدا از مادران آشنا احيانا اگر کسی رو‌دیدم بپرسم ببینم شناختشون یا ن.خدایا ممنون که من نرفتم،فقط خدایا میشه از وجودشون کلا خلاصم کنی،دیگه هرجا من میرم،اونارو نیار ،لطفا..من از اونا فرار میکنم بدم نیاد ازشون،ولی قربونت برم چرا درست میاری میزاری سر راه من، البته اونا هم از من بدشون نیاد،این حسها،مقابله..خوابم میاد،لباس اتو زدم،کلی ظرف نشسته مونده،بمونن فردا،تخم شربتی ریختم بخورم،بعد شربت بخورم،بعد بخوابم،حالا ی جیزی هم کشف کردم نمیدونم نارنگی زیاد،یا شیرینی،ی کدومشون سیستم منو بهم میزنه،نمیدونم صفرا میگن،چی میگن،اون قسمت از بدنمو زیاد مبگنه،اینو از بزاق و تحریکات گلوم میفهم،حالا نمیدونم چیکارش کنم.فزدا هم عمری موند بچه‌‌ها میرن مدرسه،،بدعادت شده بوديم با تعطیلات بی شاد.



تاريخ : یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 3:10 | نویسنده : سارا |

۸۳۴ خطر

خطر از بیخ گوشم رد شد،خدا رحم کرد ،نمیدونم دعای کی باعث شد خدا رحم کنه،دستی دستی کم مونده بود آپارتمان روبه فنا بدم،وااااااااای خدا تصورش وحشتناکه، خدایا ممنون،رحم کردی بهم..ماجرا: چند روزه گلوم سوزش و قلقلک مانند و سرفه داره،یه جوری سرفه ام میاد که انکار وسط گلوم زخم شده.سرشب هم باز در حد خفگی سرفه داشتم،اخه علام سرماخوردگی هم ندارم،فقط حس ورم گلو همراه سوزش و سرفه ذارم، خلاصه تو‌دلم گفتم سوار رو روشن کنم آب ولرم شده،داغ بشه،برا خودم ساشه تخم شربتی آماده کنم سماور رو روشن کردم،قبلش به بچم گفتم روشن کن ولی درجه کم بزار،اونم همبنکارو کرد،منم کفتم صدای تق تق جوشیدن نمباد،شعله رو بزارم زیاد ،تا داغ بشه،شروع کردم شستن ظرفها،بعد چند دیقه ،چند ثانیه حس کردم بویی میاد ،اولش توجه نکردم گفتم لابد آب سوار کمه،بدنه داغ شده بوی اونه،عیب نداره ی لیوان آب جوش بردارم،پرش میکنم،باز چند ثانیه، چند دیقه گذشت،حس کردم این بو،شبیه بوی سماور نیست ،شبیه بوی گازه،گفتم آخه کن گاز رو بستم،از کجا میاد،نکنه نشتی داره،دقت مردم دیدم وای خدا ،این شعله سماوره،که خاموش شده و‌گاز داره میره،زودی شیر کاز رو خاموش و قطع کردم،دارک داستان اینجاست یه ور ردیف آشپزخانه سماوره،یه ور ردیفش آبگرمکن هست که روشنه چون من دارم ظرف میشورم، شیر آب رو بستم،آبگرمکن قطع شد،رفتم شیر گاز رو بستم،دوباره برگشتم بی معطلی در عرض چند ثانیه شیر آب رو باز کردم،باز کردن همانا و روشن شدن شعله آبگرمکن همان،یه لحظه گفتم خدایا خودت مراقبمون باش،تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم..بوی گاز و جرقه شعله آبگرمکن...خداناکرده ی انفجار و کل آپارتمان درگیر..خدایا رحم کن و نزار این اتفاق بیفته...الحمدلله بخیر کذشت،ظاهر شدت گاز کم بود و‌نرسید به شعله،ولی من میگم خدا رحم کرد و از بیخ گوشم بلا رو‌دفع کرد.خدایا ممنون بابت این لطف بززززرگت.خدایا نمیدونم چطور جبران کنم..تصورش هم روحمو داغون میکنه..هرجه بگم الحمدلله، بازم کمه..الحمدلله....



تاريخ : شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۴ | 2:41 | نویسنده : سارا |

۸۳۳ از نوشته های همبنجوری

فردا مدارس تعطیل،شکر خدا،شاد هم‌نعطیل،یعنی منو سرویس میکرد، وسطش هم خوابم میگیرف شدید،ولی برا بچه ها مجبور بودم،بعد شاد هم میخواستم بخوابم مگه طفلان میزاشتن!!

شکر خدا تا حدودی،مشکل پارکینگ حل شده،شهرداری و‌اداره ثبت گفتن حق با ماست،دیگه بقیشو الله اعلم،نذر کرده بودم،دارم اداشون میکنم هم‌مالی همم قرآن سوره یس بخونم.

از عصر قفسه سینه ام،نمیدونم ریه هست یا گلو حالت قلقلک مانند،شده،سرفه میاد،نمیدونم چم شده!!

یکی از دوستام از ماها ماجر و نحوه خونه دار شدنمون رو‌میپرسید،هرکسی تجربه خودشو گفت..انگار همین دیروز بود که به سختی و مشقت و قرض و‌بدهی خونه دار شدیم،به سختی،با ترس و اضطراب، منی که اهل قرض و وام ..نبودن ولی زندگی چیا بادم داد پ به چیا وادارم کردم و مجبور به تحمل چیا شدم و هستم..اه،زندگی حیلی یه جوره ن،هزار جوره.همه بهم میگفتن این دختره لوس امرپز عروس بشه،فردا برگه طلاق خونه باباشه،ولی به قول بابا میگه زمان و زندگی معلمه،میسازه،وادار نیکنه،مجبور میکنه..منو هم وادار پ مجبور کرد‌‌‌.خدا به همه مستاجرا خونه بده،به منم ی محله خوب و بزرگشو بده.

دیروز رفتم مدرسه و مشکل شهریه رو گفتم،عذرخواهی کردن ‌و گفتن بله حق با شماست،تازه اضافه هم کمک مدرسه دادید،برگشتنی هم پیاده،دبگه فنا شدم،ی جفت دستکش خریدم برا طفل کوچیک، ۳۵۰،ولی ضد آبه، ارزششو داشت،دیگه پولی برام نمونده ،احتیاط کنم تا قسطارو‌ برسونم،حالا چیز خاصی هم نمیخرم صرفا اسنپ!قرصهای مادر رو هم گرفتم ببینم فردا میتونم برم یا ن،قرصاشو‌بدم،البته اگر برف بباره بهتره،اونجا لچه ها برف بازی کنن،از معایب آپارتمان و‌بی حیاطی،البته دیشب واستادم دم در و بچه ها ی نمه برف بازی کردن،اصلا بارش برف و‌بارون ی حس خاصی میده،دوسش دارم...

الانم ظرفا مونده کلیییی ،ی دوش میخواستم ولی هوا سرده،بمونه فردا حس ظرف شستن هم ندارم،بمونن فردا، شایدم شستم..نمید‌نم!خدایا باز برف بباره،ولی برف با خیر و برکت باشه..

🥛🥛☕️☕️🫖🫖🍴🍴🍽🍽🥄🥄🫙🫙🫙

در نهایت ظرفامم شستم🙂🙃



تاريخ : چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴ | 1:48 | نویسنده : سارا |

۵۳۲ ...

در استرس زاترین حالت ممکن..ذکر و دعا...چیزی هم میل ندارم،اگر روزه میگرفتم خوب بود!

ماه رجبه،چند روز بگذره،برنانه ریزی کنم روزه بگیرم.خدایا ختم بخیر کن.تو این دنیای به ای بزرگی،هیشکی جز تو رو ندارم،خودت تاحالا کمک کردی،درستش کردی،مابقی هم همچنان به خودت وامیذارم،توکل و امیدم به خودته.خدایا ،...اقا امام حسین و آقا ابوالفضل العباس، خودتون تا اینجا رسوندید،من هرچه دارم،از شما گرفتم مابقیشم باز شما حل کنید...آروم میشم وقتی ته دلم میگم خدا هست،خدا هست، خدا هست،برا چی دلواپسی، برا چی نگرانی..برا چی..مگه به خدا اعتماد نداری،دارم..پس حله...قطعا درستش میکنه قطعا .این یه مدت هم ی پاکسازی و یه بخودت بیایم، هست...خدا هست.

مشکل پارکینگ خونه هست خیلی برام حیاطی...



تاريخ : دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ | 12:11 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.