تو محلمون کافه باز کردن،قبلا باشگاه بود،الان باشگاه بردن جای دیگه، بجاش کافه زدن،روز اولی خوشحال شدم،گفتم خوبه ،منم میرم،ببینم چه خبره،چند رپز پیش از جلوش رد شدم دیدم ای هووووووووووووو من اصلا نمیتونم برم،فقط داخل کافه آقا وپسر بود،فقط ی خانم دیدم اونم نمیدونم شوهرش بود،نامزدش بود،دوستش بود ،باخانمه از کافه بیرون اومدن،خانمه رو سپرد فک کنم اسنپی،بعد برگشت،فهمیدم من نمیتونم برم اون کافه، و ژست باکلاس بودن بردارم،چون پر پسرهای جوانه.فقط از این کافه نگرانی سهم ما شد چون پسرها و مردهای جورواجور میان،بچه ها گاها خونه مادرشوهر رفتنی،یا بیرون وسایل خریدنی که تنها میرفتن،الان ولی نگران میشم که خداناکرده ادمناجوری بینشون نباشه،ان شاءالله انفاق ناخوشی رخ نده.برا هبچکس،برا مام.اینم از،شانس ما برا داشتن کافه محلمون.🤷🏼♀️🤷🏼♀️🤷🏼♀️🤷🏼♀️🫖☕️
تاريخ : دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴ | 1:28 | نویسنده : سارا |

