🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

🌻🌻 | شهریور ۱۴۰۴

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

۷۹۰ بهداشت

امروز بچه هارو بردم‌مرکز بهداشت،میگم اخه من بدم مباد از این بهداشت،حس بدی میگیرم،بی دلیل نبوده،بخاطر واکسن کوچبکه و‌چکاب بزرگه جهت ارائه برگه بهداشت به مدرسه،فقط به ابن دلیل،خلاصه رفتیم مسیولین بودن، اولا اینا نیرو قراردادی ان،فک میکردم رسمی ان،پنجشنبه اینام امتحان دادن،دوما خانمه اومده چکاب کنه،اولا برگه معرفی مدرسه اسم بچه هارو عوضی نوشته،بالتبع وزن و قدهاشون هم اشتباه میشد،اشتباه اول،،،دوما اومد بزرگه چکاب چشمی کنه از اون حهت بالا پایین چپ راست ها،دکتر متخصص بهم گف خانم بچه عینک لازمه،اینحا بهداشت میگه خط آخر خوب دید نداره،اونم بخاطر گوشی،اینم اشتباه دوم،حالا بچه کوچیکه چندتا دندون اش خال افتاده،دوتا شیریش پوسیده،،خانمه بدون هیییییچ گونه بررسی دهانی،زده هیچ دندون پوسیده نداره،اینم سومی!چهارمی هم جلو چشمم وزن بچم شده ۱۹!خانمه زده ۲۱.۵،اینم چهارمی!تو‌دلم گفتم ۴ تا آمار اشتباه زدی تو سیستم اینم میره مرکز سلامت جامع،نمیدونم برچه اساسی خودش پر گرد!البته این اشتباه هارو رسیدم خونه برگه هارو‌مرتب میکردم گفتم ببینم برگه مدرسه جیا نوشته!اونجا متوجه شدم!احالا خودممممم!!وزن زیاد کردم، چبکار کنم!!محدوده وزنی نرمال هستا،ولی خودم نسبت به ماه قبل وزنم اومده بالا!باید ی کاریش کنم!!خانمه گف سابقه دیابت دارید!گفتم اره،گفت بنویسم آزمایش دیابت بدی، گفتم کم خونی بنویس،میگه اونا پولی ان،دیابت رایگان!گفتم ع،جدا!نمیدونستم آزمایش رایگان دارید!الان که کم خونی پولیه،برامن کم خونی مهم بود،بی خیال میرم پزشک بیرون،خانمه میگه دیابت مهمه برو،گفتم خانم من شیرینی‌جات نخورم افت قند میگیرم، من تا الان شکر خدا دیابت ندارم!خلاصه که مرکز بهداشت ما با درج اطلاعات غلط و‌من درآوردی خودش،و با زدن واکسن کودک کوچکم ،تموم شد!اگر بچه دارید به بهداشت اعتماد نکنید،به پزشک متخصص مراجعه کنید. درسته هزینه بره،ولی اطلاعات درست میگیرید!الانم ی نمه نخوابم ببینم بچه کوچبکم تب نداشته باشه ،بعد بخوابم. 🥱🥱🥱🥱



تاريخ : یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۴ | 1:38 | نویسنده : سارا |

۷۸۹ از خلقیات بدم!!!

از جمله از خلقیات بدم،که خودم حس میکنم اخلاق آزار دهنده هست،پرحرفی منه!!البته جایی ،جمعی،آدمایی حس مثبت بگیرم آدم پرحرف،،پرچونه ای هستم،یا به قول یکی از آشنایان، سخن ور و خوش سخن هستم!!آخه این آشنای ما ماشاءالله مثل خودم پرحرفه،براهمون میگه ماها آدم‌های سخن وری هستیم،خوش سخنی هستیم،و البته اینم بگم پیش هر آدم وهر جمعی دکمه سخن وری فعال نمیشه!پیش ادمها و‌جمعی که راحت نیستم فقط،تماشاگرم.شاید همین سخن ور بودنم،باعث شده که جمع خونوادگی ما،اگر من نباشم حس کمبود دارن و زنگ میزنن اگر بتونی،میشه،بیا،آبجی تهران که میاد خونه مادز،میگه خواهشا بیا،وقتی نیستی خونه حس مردگی میگیره،آبجی کوچبکه هم مثل همون،همم بخاطر بچه هامون باهم بازی کنن،خواهرزاده هام،دختران آبجی بزرگم، واییی سعی میکنن زمانی که خونه مادریم جمع بشن،حتی پدرمادرمم،اولویت اول ،همیشه به من میگن کی میایی!!یا میزنگن میگن اگر کاری نداری پاشو بیا,حتی مکالمات تلفنی، طولانی دارم!،خلاصه که این سخن ور بودن یا پرحرفی،گاها ی جاهایی نعمته،انرژی و‌حس زندکی داره،یه جاهایی برعکس،حس میکنم خوب نیست که زیاد اهل صحبت باشم!سعی مبکنم ترک کنم حتی پیش آدمایی که باهاشون راحتم!حالا حرفم نمیزنم میگن چت شده!جیزی شده!چرا حرف نمبزنی!چندباری بهم گفتن!گفتم جیزی نیست،میخوام مثلا محجوب باشم!این اخلاق بدمو کشف کردم،سعی کنم ترک کنم!!



تاريخ : یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۴ | 0:25 | نویسنده : سارا |

۷۸۸ کیف بچه ها،خرید مادربزرگ

مادر همسرم کیف مدرسه بچه هارو‌خرید!واقعا تعجب کردم!یعنی چی شده مادرشوهر مهربون دسه و دلباز شدن!گویا بچه های جاری هفته پیش کیف نخواستن براشون شلوار خریده، دونه ای ۱۱۰۰،جمعا ۲۲۰۰داده به شلوار بچه های جاری،براهمون واس بچه های منم همون مبلغ رو‌درنظر داشته بود،یه تومن رو‌هفته پیش داد،بابت کادوی مراسم دختر دایی جناب همسر،همون برادر زاده مادرشوهر، ۱۲۰۰هم امروز برا کیف بچه ها داد،بماند که من جدا اصلا قبول نمبکردم،چون میگفتم هزینه های زندگی زیاده شما چرا باید بخری،کیف پارسالشون سالمه،نمیخواد،ولی مادرشوهر گفت ن،تو دلم برا کیف بچه ها مبلغی کنار گذاشتم،جمعا شد ۱۴۹۰،تو این حول و‌حوش،مابقی رو‌جناب همسر پرداخت کرد،بازم من جدا راضی نبودم و‌تعجب کردم از دیت و دلبازی مادرشوهر، اصولا اهل دست و‌دلبازی نبود آخه 😳😳😳🙄🙄🙄🙄🙄🙄،منم کلی تشکر کردم، بابت هزینه ای که برا بچه ها صرف کرد،میوه از باغ پدر اورده بودم،بردم بهشون،واقعا نمیتونم از محبت ديگران رد بشم، کلامی و هدیه سعی میکنم جبران کنم..🥰😌,اینجا نوشتم چون نمیخوام گذر زمان فراموشم کنه این محبت و دست ودلبازی مادرشوهر .هرچه باشه دوست ندارم نامرد باشم روزی روزگاری کنار ناخوشی های مادرشوهر، ذهنم تداعی شد،رفتارهای خویش هم یادگار بمونه.چنین عروس خوبی ام😎😎😎🫠🫠🤪🤪



تاريخ : شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۴ | 0:44 | نویسنده : سارا |

۷۸۷ مدرسه

کتابهای بچه هارو‌جلد چسبی زدم فردام میدم سیمی کنن،اینطوری کتابا راحت باز میشن،حالا یکی گف روش هم‌جلد پاپکو بزن،دیدم هزینه ام زیاد میشه،فعلا بدوم جلد پاپکو،تلقی رضایت دادم،،جالبه زمان ما چنین سوسول بازیابی نبود،زمان ما نایلون می‌گرفتیم رو‌جلد کتابا،نایلون ضخیم مخصوصا جلد،حالا برخیا خیلی میخواستن ادایی باشن و‌باکلاس طور، اول برخی دفتر کتابا کاغذ کادو میگرفتن روش هم نایلون ،بعدها چسب ۵سانتی مد شد،هرکسی ادعای باکلاس بودن و چیزفهم بودنش میشد از چسب ۵ سانتی ها میزد به دفترکتاباش،من تو همون عوالم مونده بودم تا وقتی ۵سال پیش بچم اولین بار رفت پیش دبستان،همچنان من چسب زدم ۵سانتی ها،به عنوان جلد،آبجی بزرگه ی روز خونه مادر دید و‌گف ع چرا چسب زدی؟چرا جلد آماده نزدی!گفتم اون چیه!گفت الان دیگه جلد آماده میزنن،اونام چسبن،ولی یکنواخت چسب ان،اندازه کتاب،حالا طرح های مختلف داره،سال بعدش کلاس اول رفتنی جلد آماده خریدم بار اول هم تعجب کرده بودم همم سخت بود برام، ولی الان ن،راحت،تا اینو یاد گرفتیم،مد جدید شد جلد پاپکو ،جلد تلقی!چرا زمان ما درس خوندن،به خودی خود سخت بود،زیاد هزینه بر نبود،اما مطالبش سخت بود،چون هیچ راهی جز معلم نبود، الان ولی درس خوندن راحته،ولیییی هزینه بر🥴🥴حالا لباس ورزشی هم نخریدم🤦🏽‍♀️ درس خوندن و‌مدرسه رفتن فعلی هزینه بره،از وسایل ضروری و غیرضروری گرفته تا تغذیه خاص و برنامه های فوقالعاده..حالا من فناعت میکنم...خدا پرروزی کنه بچه هامون رو...بهرحال زمان ما و الان فرق کرده ،عوض شده..



تاريخ : جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴ | 2:32 | نویسنده : سارا |

۷۸۶ حلالیت اول همسر

جناب همسر بنده،بچگیش دوتا خطا کرده، دنبال حلالیت از صاحباش بود،یکیش وقتی بچه بوده،حدودا ۸.۹سالش،شاید هم ی نمه بیشتر،سرخیابونشون،اسباب بازی فروشی بوده،از اونجا یه اسلحه کوچولو برداشته بودش به نعبیری دزدی یا شيطنت کودکانه، نمیدونم چی بزارم اسمشو،همش میگف ازش حلالیت بگیره، ولی روش نمیشد،سرشب از خونه مادربرگشتنی آبجی رو رساندیم از سمت همون محل قدیمیشون اومدیم بهم گف میشه بری از سمت من حلالیت بگیری و‌پولشو‌حساب کنی!روم نمیشه،قبول کردم و رفتم فروشنده یه مرد میانسال بود،بهش جریان رو‌توضیح دادم و گقتم هزینه اش هرچه باشه جبران کنم،نقد پرداخت کنم یا کارت بکشم، فقط حلالش کنید روی اومدن نداره،الانم شهرمون نیست شهر دیگه هست،بهم سپرده حلالیت بگیرم، فروشنده خندید وگف از سمت من بگو حلالش کردم،پولشو نمیخواد،همینکه اومدی و گفتی دنیا ارزش داره،این جریان انگار برام یه خواب بود اتفاق امشب!!خطای دومش مونده،اونم قسمت بشه و‌حلالیت بگیریم مینویسم،فردام قراره برم دنبال کتاب‌های بچه ها بعد خونه مادر،یکیشو امروز میدادن، گفتم فردا هردوشون رو برم بگیرم اول ولی عمری موند ببرم بهداشت،واکسن ۶سالگی کوچیکه و‌چکاب بزرگه انجام بشه بعد،شایدم نرفتم نمیدونم!،مادر کارتشو داد براش پول بگیرم،قراره عصری برن خونه همسایه،دیدن مادر مریضش،چون با بابا فعلا آشتی نیستن در جنگ ان،چنین مواقعی هم طفلی مادر نمیتونه به بابا یگه چی میخواد،میدونم وضعیت مالی مادر روبه راه نیست،منم بهش پول بدم قبول نمیکنه ولی ته موجودی کارتشه،بابای من برا بچه هاش خوبه ها،حیف برا مادر شوهر خوبی نیست.بچه هارو سعی میکنم زود بخوابن،دیگه ان شاءالله هفته دیگه مدارس باز میشه،.باد پاییزی هم شروع شده قشششنگ،آدم کیف میکنه،خداروشکر..گرچه خسته از دنیایم ولی ..میگذره این روزها و‌امیدم بخداست.



تاريخ : دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۴ | 0:20 | نویسنده : سارا |

۷۸۵ مهمونی

عمری باشه،جمعه مهمونی دعوتیم،دلم لک زده بود برا ی مهمونی،امیدوارم خوب پیش بره، موندم چی بپوشم!!بچه بزرگم میگه کت شلوار، بپوشه،میگم ن،اسپرت یا راحتی،چون مجلس شامه، راحت باشی،خودم اماااااااااا چی بپوشم!مجلس خاصیه،خاندان همسر جمع اند!خداکنه خوب باشه همه چی،تیپ خودم و خانوادم،رفتار بچه هام و..،علت مراسم هم دختر دایی همسر از خارج اومده،براش شام مهمونی کرفتن، تا مثلا دیدار طایفه ای بعد چندسال بشه!دختر همون زندایی سانتاله که عاشق کیک هویچ گردوی من شده!شاید عصری بچمو گذاشتم کلاس قرآن برم بیرون ببینم میتونم چیزی پیدا کنم،شاید برا بچه ها هم گرفتم،البته اگر بودجه اجازه بده،امشب رفتیم مثلا کفش بخرم،،منم بد خرید مخصوصاتو‌کفش،انتخابم یه کفش،زنانه ساده با ی پاشنه معمولی،ولی،همسر گف ن اسپرت بردار،بین اسپرت مدنظر من،که یه اسپورت ساده، با اسپرت جناب همسر،که ی اسپرت خفن، تداخل شد!!البته میگه انتخاب تو پارو اذیت میکنه،انتخاب من،یعنی جناب همسر پا توش راحته!!!بچه کوچبکه تواین هاگیر واگیر شروع کرد به شکم درد!و بی قراری و رفتن رو‌مخم،حوصلم نکشید مجبور شدم برگشتم،همسرم میگه آوردمت بخریا،هم لباس،هم کفش خودت برگشتی،نخریدی!گفتم مشکلی نیست،کارتتو بده،فردا بچه هارو بزارم کلاس، توهم سرکار،خودم تنهایی میرم، راحت و بی دغدغه میخرم،و در این هنگام همسر به افق خیر شد🙄🙄🙄🙄،جواب داد نخیرم،خودم میام باهم بریم🤪🤪

حالا موندم به دختردایی چی هدیه بدم!!زشته دست خالی برم!!!الان غم چی بپوشم!! و چی هدیه بدم!!!!حالا صورتم خواست جوش مجلسی بزنه،گفتم توروخدا نرو رو‌مخ،ی قرص میترانیدازول خوردم،تو بتن خفه شه!عطرمم تموم شده،اونم داداش کوچیکه داده بود،الانم رفته ،اینجا نیست که برم باز عطرشو ازش بگیرم🤪فعلا پولام لازم دارم نمیتونم ولخرجی کنم🤦🏽‍♀️،

چند وقت پیش دلم بدجور ساندویچ و مهمونی میخواست،حالا هر دوش امشب رسید،خدا انگار داری رو‌میدی به هم،اجابت مبکنی!تا درِ رو دادنت بازه،بی زحمت اول سلامتی خودم و عریزانم و مردم،و‌دوم ی پول گنده بده بهم،🤲🤲🤲🤲🤲



تاريخ : چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۴ | 2:42 | نویسنده : سارا |

۷۸۴ ماه گرفتگی , ماه سرخ زیبا

امشب ماه گرفتگی داشتیم،همون خسوف،و البته در چنین مواقعی خسوف و‌کسوف ،و زلزله و بلایای طبیعی نماز آيات واجب میشه.از چند روز پیش مخصوصا از دیشب ی عده میگفتن این ماه گرفتگی، ماه خونین هست پس نحسی داره و فلان سوره ها و...بخونید و فلان اعمال انجام بدبد و صدقه و ..نخورید و‌نیاشامید و..که چرا نحسی داره،ی عده هم میگفتن ن بابا اینا خرافه هست.و منم اولش باور کردم اخه مثلا پیچ معتبر علوم غریبه ماورایی بوووووودد!!!بعدش چندتا پیچ معتبر، مخصوصا محمدعلی اهل مطالعه و مبارز با عرفان های کاذب و بلاگرهای مذهبی نما هست،گفتش خرافه هست!منم از این زاویه نیگا کردم که ماه گرفتگی،که رنگ ماه به رنگ سرخ تبدیل شد،از زیبایی های خلقت و شگفتی های آفرینش و تجلی قدرت و علم خداست.و از این زیبایی که شاید دیگه بعدها نشه دیدش،لذت برد و‌نیگا کردم،حیف که شروعش مادرشوهر پیشم بود اونم ی نمه اهل خرافه،،نمیخواستم بحث کنم براهمون گفتم آره راست میگی انرژی منفی و‌سنگینی داره،درسته خودمم اولش میگفتم سنگینی داره!ولی بعدش زاویه دیدمو از نحسی به زیبایی تبدیل کردم اصطلاحا نیت هرجا بره کاراها همونجا بره!!بهرحال ،ولی این بین صدقه دادم و قرآن و صلوات هم خوندم نه بخاطر پیروی از حرفهای نحسی،که از نظر من نحسی نیست بلکه زیبایی هست،قرآن و صدقه و..بخاطر هاله معنوی خوندم به قول قدیمیا ثواب کنم،نیمچه ثوابی اگر شد بخاطر همون حرفها بوده!!.خلاصه که شاید این ماه سرخ زیبا رو بعدها نشه دید،منم خواستم از این زیبایی لذت ببرم..خداروشکر بابت زیبایی و شگفتی خلقت..

لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ»؛

هیچ نیرو و توانى جز از سوى خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست



تاريخ : دوشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۴ | 0:12 | نویسنده : سارا |

۷۸۳ غم دلتنگی مادرانه برای بچه هایم..

داشتم اینستا گردی میکردم، یهو‌کلیپی دیدم پسر نابینا برای مادرش آهنگ خونده بود:کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم...یهو ی رعد وبرقی از ذهنم‌گذشت که: ی روزی میرسه و‌منم بالاخره مرگ رو‌تجربه میکنم و چقدر اون روز برا بچه هام دردناک‌ترین و سخت‌ترین و بی قرارتربن خواهد بود..وفتی که بیان و ببین دیکه مادری نیست،زنک بزنن صدای مادر رو‌نشنون،دلشون تنگ بشه دیگه منی وجود ندارم که براشون مادری کنم ...چقدر برای دلتنگی های بچه هام برای روزیکه نیستم بغضم گرفت و‌گریه کردم..پدر مادر هرچه باشن خوب یا بد،باز خوب و خوشی دارن که بچه هاش دلتنگ وجودش،صداش،محبتش،غذاش،چایی اش ...بشن و روزیکه اینا نیستن دردناکترین هست..خدا اون روز مراقب بغض سنگین و بی کسی ها و دلتنگی های بچه هام باش..روزیکه با بغض صدام میزنن و‌هق هق گریه که کجایی و‌من دستم کوتاه برای بغل کردنشون🥺🥺..و البته خدایا سفر من به دنیای آخرت قبل از عزیزانم مخصوصا بچه هام باشه..الهی آمین..

یعنی تا حالا از این زاویه نیگا نکرده بودم که ی روزی هم یه نفر،یه آدمایی شدیدددددد دلتنگ من خواهد بود...



تاريخ : شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۴ | 3:25 | نویسنده : سارا |

۷۸۲ ...ی نوشته همینحوری..

خسته ام ولی بی خوابی زده سرم،همش هم جناب همسر مقصره،چپ راست با لچه بزرگ لج میکنه،انگار دوتا بچه سر یه چیزی باهم بحث دارن،البته همسر مقصره،طفلی بچم حرمت نگه میداره چیزی نمیگه!.الان که گشنم شده،شدیدا دلم پیتزا ساندویچ میخواد،بعدش هم ی تمرهندی،ولی خوب الان لاموجود!عوضش صیح با مادراینا رفتیم باغ،برا بچه ها لقمه نون پنیر گرفته بودم یه کمش مونده،از اون میخورم..مادر ابگوشت بار گذاشت،منم عاشق هلو،بابا رفتنی برامون بستنی قیفی خرید، دستش درد نکنه طعم بستنی هاش شاید خوب نبود ولی چون بابام خریده بود پس خوشمزه ترين بستنی بود،..ظهر باغ بودیم با داداش بزرگه،صبح مادر وعروس ناگرام ناخودآگاه همو میبینن،عروس ی سلام خشک بی محلی به مادر داده و رفته، مادر دلش پر بود،گریه کرد و‌گف اخه پسرم ماها با خانمت جیکار کردیم،چرا باما اینجوری میکنه،با برادر حرف زدم،گفتم مشکل خانمت باماها چیه!تو‌داداش منی ولی من جرات اومدن به خونه تورو ندارم،چون از خانمت بی احترامی دیدم،بچه هات از عمه فراری ان،مگه چیکارشون کردیم،و کلی حرف،فقط خندید و گف زنم خره،نفهمه،این همه بی خیالی داداشم!!گفتم داداش ما از اون خواهرانی نیستیم که پلاس خونه برادر بشیم و بریز بپاش کنیم،ما از اون آدمایی نیستیم که بشینیم و عروس رو کلفت کنیم،هدف ما فقط دورهمی خونه مادر بود،نه بیشتر،ولی خانمت خیلی بد کرد، خیلی..تو قبل اینکه شوهرش باشی، برادر ما بودی، توهم انگار از دار دنیا خانواده نداری،مگه ما چوب لاچرخ زندگیت گذاشتیم!چرا بچه هات از ما فراری آن اما برا خاله هاشون غش و ضعف میرن!اینا از تربیت مادر نشات میگیره!من مادرم،بچه دارم میتونم بچمو دشمن خانواده همسرم تربیت کنم یا برعکس دوست،خلاصه داداش خانمت، زن برادر خوبی برامون نشد،خیلی ازش دلمون شکسته...داداش فقط خندید و گف شما کاری به زنم نداشته باشید هروق خواستید بیایید گفتم تا وقتی صاحب خونه بی محلی کنه ماها نمیاییم،یادت باشه خانمت همونی بود پاپیچ من شد تا ولسطه ازدواجتون باشم، خرش از پل گذشت حالا من شد اخ! خانمت صاحب این همه نعمت و ناز شده،با ولخرجی هاش،کاری نداشتیم،بی عاریهاش..هیچی،اخلاق و معرفت خواستیم، تشکر نخواستیم ازش،لااقل حرمت دوستیمون و نان نمک رو‌نگه میداشت،بد کرد باهامون..ی چیزی یادم رف بگم مونده تو‌دلم،اونم: داداش اکر قراره زنت روزی رابطشو با ما خوب کنه بهتره تا وقتی پدرمادرم هستن عقلش بیاد سرجاش،خداناکرده بعد اینکه پدرمادرم رفتن،بخواد بیاد رابطش رو‌درست کن من ی عمر باهاش خوب نمیشم،اینو یادم رف بگن،اخ دیدم اطرافیانم چنین آدم‌های مزخرف و آشغال رو.خدا پدرمادمو برام حفظ کن،اینا دلیل امید زندکی منن....

ی مدرسه غيرانتفاعي برا مدرسه معلم میخواد،دودلم میگم برم،بعد میگم بی خیال ،خودم دوتا بچه مدرسه ای دارم،بشینم به درسای اینا رسیدگی کنم کافیه،فعلا دودلم برا درخواست دادن.البته اونام فعلا معلوم نیست چه تیپ آدمی بخوان.



تاريخ : جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴ | 2:21 | نویسنده : سارا |

۷۸۱ 🥀🥀💔💔

كلي جرحٌ مفتوح وهذا العالم قطعة ليمون.

«تمامِ من؛ زخمی باز است و این جهان؛ تکه‌ای لیمو..»

🌱

«این صبر که من می‌کنم افشردن جان است.»

- ابتهاج

🌱



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۴ | 0:51 | نویسنده : سارا |

۷۸۰ امیرعلی عزیزم..

برای امیرعلی عزیزم...الان بدجور دلتنگتم. و از دلتنگی تو‌ بغض کردم و گریه،شاید تو باور نکنی ولی من خیلی دوستت دارم،خیلی،همه ما دوستت داریم.تو یه دونه از منی..حیف که ازم دوری.خیلی دور ..برای حرف زدنت،برای مدل لباس پوشدنت،برای خندیدنت،برا نیم نگاهت ...حتی برای حرفهایی که میزنی و اونقدررررر غلیظ که حتی گاهی وقتا نمی‌فهمم چی میگی..برای لهجه زبان محلی مون ..برات دلم تنگ شده..کاش میزاشتی یه بار دیگه قبل رفتنت محکم بغلت کنم،بوست کنم،یه دل سیر نیگات کنم...امیرعلی عزیزم اندازه دنیااااا دلم برات تنگ شده..

دلم برا خواهر زادم تنگ شد،برگشتن خونشون،خداروشکر. رفتنی به زور چندتا عکس گرفتیم باهم،نیگا میکردم،یهو دلم هررررری ریخت، کاش ی بار قشنننگ بیاد بشینه پیشم،به زور بغلش کردم،اما قد و‌هیکل ازم بزرگتر شده، ماشاءالله، سنی نداره ها،۱۵سالشه،ولی من از کتفشم،طفلی بچم،قربونت بره خاله...زندگی پر از تنش و بحث و جدل..خدا نگذره از باعث و بانیشون..خدا مراقبش باش...براش خیلی آرزوها داریم..

تقریبا ۱۵ سال پیش،وقتی بچه بود و من از تهران برگشتم، اون موفع ها مجرد بودم،امیرعلی تقریبه ۱،۱.۵ساله،ی بار هم اون موفع تا صبح گریه کردم و‌ فیلمشو گذاشتم صفحه گوشیم،هییی نیگا کردم،گریه کردم تا صبح گریه کردم از دلتنگیش..و باز همون دلتنگی تکرار شد...



تاريخ : چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۴ | 3:11 | نویسنده : سارا |

۷۷۹ ....

چند مدته زندکیم شبیه زندکی مادرم شده..طفلی مادرم چقدر زندگانی دردناکی داشته نه امیدی،نه روحیه ای، نه دلیلی...به چه امیدی و برا چه و‌برای که زندکی کنه!!!طفلی مامانم..شدم شبیه اش..دلیلی که بهم امید بده انگیزه بده ندارم حتی یه سوسوی نوری ...من از دویدن های بی پایان خسته ام..از اضطراب فرداهای زندگیم خسته ام..من یه دل خوش ،یه خیال مطمعن از خدا خواستم..گویا خدا اون مدلی که من میخواستم خیال راحت، بهم نمیده..خدایا چیو‌میخوای بهم ثابت کنی،بفهمونی.. داشتم چند لحظه زندگیمو مرور میکردم،رسیدم به نقطه ای که گفتم : آره خدا،راست میگی، من لایق نعمت و‌ محبت تو نیستم،چون آدم خوبی نیستم،نبودم،یه ادم‌مزخرف بودم برات،تا اینجاشم خیلییییی خدایی کردی،بیش از حد خدایی کردی...آبجی ها میگن ول کن اینقدر نچسب به خدا ،بچسب بخ زندگیت، شد سد،نشد بی خیال دوباره...ولی خدا من غیرتو‌مگه کسیو دارم که بچسمم بهش،من غیرتو درِ کی برم..مگه خودت نگفتی صدام کنید،اجابتتون میکنم گرچه من بنده لایقی نیستم برات..میدونی خدا هم دردامو میدونی هم درمانمو..ولی تصمیمت چیه رو‌نمیدونم..دلم برا آبجی تهرانه خیلی میسوزه بچه هاش یکی از یکی وحشی تر،طفلی پدرومادر عاصی شدن از دستشون،مشاور، روانشناس،روان‌پزشک..برده ولی بی نتیجه مونده.. خدایا بچه های خواهرم سربه راه بشن، خدایا خواهرم مظلومه،هواشو داشته باش..ابچی بزرگه،آبجی کوچبه،داداش با مدارک دکتری پر غصه و ...هیییی خدا یه دری براشون باز کن...آبجی تهران فردا ان شاءالله میرن تهران،بتونم صبح برم خونه مادر ببینمش همم مادرم پتو لحاف داره،اونارو بشورم،مادرم نا و‌توان نداره،طفلی مریضه🥺🥺💔💔

خدایا به مادرم پدرم به من.. انگیزه بده،زندکی بی امید و انگیزه سخته ..من اون سوسوی امیدم کور شد..



تاريخ : سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۴ | 2:21 | نویسنده : سارا |

۷۷۸ وصیت پدر.

آبجی تهرانه،اومدن برا بچه های منو‌ بچه آبجی کوچبکه کلاس اول میرن، براشون کادو‌خریده،برا کلاس اولی ها جامدادی و مداد تراش و‌مداد رنگی و‌پاک‌کن و سه تامداد قرمز و سه تا سیاه ،برا بچه بزرگمم،ساعت زنگدار،از اونا که دیییییینننننگگگگگگ صدا میدن،نوستالژی،اتفاقا بچه بزرگم عاشق اون مدل ساعته،پارسال گفت بخر،گفتم از آنجایی که تو‌سلیقه نگهداری نداری،دوروز دیگه خراب میکنی پس نمیخرم،شانس آبجی تهران خریده براش.دستش درد نکنه، عالی بود،زحمت کشیده،تو این وضع اقتصادی برا بچه ها هزینه کرده.

امروز، یعنی روز گذشته‌ که خونه مادر بودیم،بابا اینا گویا رفته بودن دفترخانه ای همچین جایی،البته بابا به من نگفته ها،به آبجی تهرانه گفته بود. رفته وصیت کرده برا دخترا از فلان زمین فلان قدر ثبت کنن،و‌جالبه بین املاک پدر،اون ملک ها جز سوگولی های ملک پدر میشن یه بخشی رو‌به دخترا،یه بخشی رو به پسرا داده،و مابقی املاک سهم پسرا،و وصیت کرده دخترا حق فروش به غیر رو‌ندارن احيانا دختری خارج از توانش بود برا نگهداری،به برادرا یا خواهرا بفروشه، به عیر ن،چون سهم آبه مابقی باغات از همون زمین‌ها میره همم که میگم سوگولی باغات پدره و خیلی آدما چشم طمع به اونجاها رو‌دارن،همم بابا چندین بارها گفته،این قسمت از زمین هارو‌میدم به دخترا،چون دلم از عروس شکسته نمیخوام عروس پاشو‌بزارع این قسمت از املاکم،تا آبجی اینارو‌گف دلم لرزید و بغضم گرفت،یه آن حس کردم خداناکرده پدرم رو‌دارم ازدست میدم،خدانیاره همچبن روزیو،درسته از نحوه تصمیمات پدر دلم شکسته،بخاطر سیاستی که به خرج داد تو‌تقسیم املاکش،براهمون به آبجیها و مادر گفتم چون نمیخوام دل پدرمو بشکنم بهش چیزی نمیگم ولی من از پدر هیچی نمبخوام،جز اسم و خودش و نفسشو.همین.

خدایا پدر مادرمو برام حفظ کن،من از برادر شانس نیاوردم که حامی ام باشه دلم به وجودش قرص باشه،تنها آدم‌های قرص زمین پدرمادرم آن اونارو برام حفظ کن،حتی بی ملک و‌زمین..



تاريخ : یکشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۴ | 2:27 | نویسنده : سارا |

۷۷۷ ضایع بازی 🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️

یه سوتی ضایع.

قرار شد با آجی اینا بریم باغ،آبجی زنگید گف برنج بیار، اونام مرغ برده بودن،تازه راه افتاده بودیم،برگشتیم برنج برداشتم و شستم نمک و‌روغن و‌کره ریختم،گفتم‌مابقی آب برا برنج رو‌موقع پخت میزارم تا برسیم تو‌ماشین لق تق میشه آب قابلمه میریزه ،خلاصه رسیدیم مادراینا هم بودن،گقتن تو‌پیک‌نیک بزار بپزه،منم گفتم‌رو‌شعله آتیش خلاصه گاز پیک نیک آماده شد،اومدم مابقی آب برنج رو‌بزارم،که ۵پیمانه خونه آب ریخته بودم مابقی که می‌شد ۱۵پیمانه اب،بجاي ۱۵تا،منم ۵،حالا یه دونه اضافه،۶ پيمانه آب ریختم، خلاصه آقا این برنج آبش جوش نیومده رفته برا دم،برنج سفت شد،هی میگم اخه جراااااا؟برنجام اینطوری نمیشن آخه!!گفتم لابد پیک‌نیک کوچیکه، قابلمه بزرگه، یه ورش دم کشیده،یه ورش خوب دم نمیکشه،یه قاشق دادم به آبجی کوچبکه،گفت این آبش کمه،گفتم ن بابا،اندازه هست،این وسط هم جماعت میگن گشنمونه،غذا اماده نشد منم هی میگم بزارید برنج دم بکشه!خلاصه خودمم حس کردم کم آبه، آب ربختم،آوردیم گذاشتم رو‌شعله آتیش، تا مثلا گاز پیک‌نیک کوچیکه،قشنگ دم نمیکشه، رو آتیش دم بکشه،باز دیدم ای بابا این دم نمیکشه دویا سه تا استکان آب جوش هم ریختم،گذاشتیم رو‌شعله اینبار دم کشید.خلاصه بعد تموم شدن غذا و‌...یهو یادم اومد،ای دااااااااااد،من آب برنج رو‌اندازه نریختم،براهمون این‌دم نمیکشید..صداشم درنیاوردم، الکی بع همه گفتم مشکل از شعله گاز کوچبک پیک‌نیک بود،وگرنه تا آوردم رو شعله آتیش دم کشید...یادم اومد که وااااااااای من چقدر حواس پرت شدم،دیروز هم کلاس بچم،بجاي سه بند اول،،،فقط بند اول رو‌گفته بودم، چرا اینجوری حواس پرت شدم،نکنه دارم آلزایمر میگیرم،یهو‌میپرم وسط خیابون ماشین جیزی بهم میزنه،مردم رو‌بدبخت نکنم.خدا چم شده!!!ولی خیلییییییی ضااااایع بود.ختم به خیر شد!!!ولی تو‌دلم غم بزرگیه..برا زندگی حس پوچی دارم



تاريخ : شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴ | 1:4 | نویسنده : سارا |

۷۷۶ گروه سرود بچم

همچنان در غم عدم قبولی و شوک ..تصورات دردناک روزهایی که باامید‌و آرزو، با درس خوندن ،و‌نور چشام هدر دادن و گوشی و‌جزوه به دست و..گذشت...هیییی....

کلاس قرآن بچه ها،گروه سرود تشکیل دادن،از گروه های درست حسابی که استدیو میرن و شبکه تلوزیون، از اون گروه ها،از پارسال هرچه به بچم میگفتم برو،نمیرف،امروز،نیم ساعتی یه بند رو به زور تمرین کردیم و عصر رفتیم،سه بند رو‌تست میگرفتن،از۶عصر، نزدیک۸.۳۰ شب رسيديم خونه،نشسته بودم منتظر اجرای بچمو ببینم،یهو مدیر اومد ،بهم گفت ایشون بچه شماست،گفتم ،بلی،به مدیر موسسه گفتم بچم فقط ی قسمت اونم یه ساعت تمرین کرده،به زور آوردمش،چون حس میکرد انتخاب نمیشه، تعجب کرد و‌گفت خیلی خوبه برا ی ساعت،گفت گروه دوم انتخاب شده،حیف تمرین کافي نداشته قطعاگروه۱میشد،گروه۱ انتخابی های حتمی،گروه۲،ذخیره،گروه۳ حذفی ها،حیف به این بچه ،بااین صدا و استعداد چرا تمرین نکرده،قطعا یک میشد،بهرحال برگشتیم، چندساعت بعد دیدم،گروه زدن و بچه منم انتخاب کردن،خوشحال شدم،دلم میخواد بچم چیزهای جدید خوب رو‌تجربه کنه،با بچه های خوب آشنا بشه،امیدوارم این اجبارم برای رفتن به این گروه براش دریچه تازه باشه. جالبه مدیر موسسه تا بچم اسمشو گف،،گف ع،فلانی تو هستی؟ بچم گف بله استاد،دیگه نمیدونم چیا پشت سرمون گفتن!! این استاد و‌مدیر موسسه همون آدمیه که ۴سال پیش تو‌اداره آموزش و پرورش شهرمون،اونوقت منشی رئیس بود،منم بخاطر بحث آزمون و‌جذب نیروها که پروندمو گم کردن در رفت و‌آمد بودن،باهاش کم مونده بود بحث کنم!خاطره تلخ برام مونده ازش،هروقت میبینمش اون حس اون روز برام زنده میشه،اون منو نشناخت، ولی من میشناسمش،جالبه،امروز که شونه های بچه منو محکم گرفت بهش گفت تو چقدر خوبی،بااستعدادی،همکاری کن،ی لحظه خواستم برم جلو و‌بگم این همون بچه ای که۴سال پیش مدعی بودی درست نشستن رو‌یاد نگرفته!بااینکه بچه من ادب داره،ولی اون روز از انتظار طولانی ،از گرما،از خستگی کلافه بود و‌تو‌از بچه۶ساله انتظار داشتی مثل یه ادم۶۰ ساله رفتار کنه..ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم بسپار به زمان...امیدوارم بچم خودشو‌اثبات کنه،البته به مدد الهی..



تاريخ : جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴ | 2:10 | نویسنده : سارا |

۷۷۵ ....

کاش میتونستم گریه کنم،داد بزنم،گله کنم،قهر کنم..ولی نمیتونم،خیلی سخته آدم ی درصد ،حتی ی درصد امیدداشته باشه،ولی اون ی درصد امید هم نابود بشه..واقعا کووووپ کردم..

من واقعا از کی گله کنم!از،چی!همسرم میگه عیب نداره نخونده بودی،گفتم به همه میگفتم نخوندم تا مثل پارسال نشه،اتفاقا خدا شاهده من چقدر خوندم ،چه قدر از خواب و استراحت..گذشتم،ولی نمیشه،نمیدونم چرا..یعنی هرچی نیرو آزاد بود موندن،هرچی حق التدریسی،غیرانتفاعی، سابقه دار...اینا دعوت مصاحبه شدن!البته منم سابقه داشتم ولی چون بدون بیمه بود،ثبت نکردم برا منو.بخاطر همین نبود بیمه،چندین سال زحمات منم به هیچ رفت و با آدم صفر برابرم،الان من از اینجا رونده و از اونجا رونده ام،نه اون زحمات چندبن ساله ام به بار نشست ،پوچ شد دود شد..نه از آزمون ها نتیجه گرفتم...حس حقارت مقابل کسایی دارم که منتظر شکست من بودن..خدایا یه چرا و‌اماهایی درون ذهنم میگذره..نمیدونم چرا حس میکنم ی چیزایی، یه تقسیماتی از سمت تو، ناعادلانه هست..به قول ی کلیپ،زودی بهت برنخوره، بخوای تلافی کنی ازم.خلاصه الان مثل ی آدم شوک زده ام که کوووووپ کرده و زبونش بند اومده...چرا با من اینکاررو میکنی..چرا ول نمیکنی..چرا...من حالم بده خدا..همه حرفارو نمیتونم بگم نمیتونم بنویسم...حس شکست خیلی بدی دارم،حس حقارت،جس تخریب،حس اون نیش خند مزخرف ی سریا که موقع شکست تحویل آدم میدن...

خدایا میگم ناعادلانه،چون هستن کسانیکه نیازی ندارن ولی بهشون بخشیدی،کمم نیستن، ولی من روحی،مالی ،مخصوصا روحی نیاز داشتم به این کار،واقعا نیاز داشتم، من داغون میشما....من نیز داشتم..ولی نشد..

وااااای بابا..چی بگم بهت،چی دارم..پدرجان من واقعا تلاشمو کردم،ولی نشد..شرمنده پدر مادرم شدم.ببین خدا کاراتو..چیزی از دنیات نصیبم نشد،جز شرمندگی..مرگ برام بهتر بود..



تاريخ : چهارشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۴ | 7:38 | نویسنده : سارا |

۷۷۴ 💔💔💔

خسته ام

قبول نشدم

چیزی ندارم برا گقتن.نه گله،نه شکایت...فقط حس تلخی، انگار حس نابود شدن رو‌دارم....فقط بابام..مادرم چه جوابی بدم بهشون..دردناکترین لحظه ..هیچوقت نمی‌تونم پدرماذرمو خوشحال کنم و این بدترین حسی که تجربه میکنم...خسته ام...همين



تاريخ : چهارشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۴ | 3:5 | نویسنده : سارا |

۷۷۳ روغن داغ

دستم سوخته،با روغن داغ،خیلی درد داره.پماد خریدیم،ولی خوب نکرد،ازساعت۵عصر تو آب سرد هست،ولی خوووب نمیشه.اونم دست راستم که اکثر کارهام لنگ مونده.دیگه نمیتونم. بنویسم.

خیلی درد داااره،سوز داره تجربه روغغغن دااااغ،،جلو کولر گرفتم،نت جستجو کردم چیز درست حسابی گیرم نیومد😭😭😭😭😭😭😭😭😫😫😫😫😫😫😫😫😭😫😫😭،چیکارررر کنم.خدایا تجربه دردناکیه😫😫😫😫😫😭😭😭😭😭😭😭

💔💔💔💔💔🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

تا ساعت ۴.۵صبح تو‌آب سرد بود،بعدش کم کم خوب شد،پماد سوختگی ..اثری نداشت،،همون آب سرد.



تاريخ : دوشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۴ | 0:34 | نویسنده : سارا |

۷۷۲ ...

دیگه بچه هارو باشگاه نمیبرم،فقط کلاس قرآن میبرم.البته بچه بزرگم،کوچیکه به عنوان همراه.ابجی گفت چرا نمی‌بری؟گفتم ان شاءالله ی ماهه دیگه مدارس شروع میشه،این ی ماه خونه باشن هم خستگی دوماهه از تنشون در بره،بعد ی ماه هم چون حوصلشون از خونه سر میره بیشتر مشتاق مدرسه میشن،میخوام عطش مدرسه رو داشته باشن،همم خودم مشغول کارهای خونه که فرصت بردن بچه هارو‌ندارم,همم دیگه سرگرم دوچرخه هستن دیگه هیچان برا باشگاه ندارن،عوضش این ماه هزینه رو‌میدم برا لباس‌های مدرسشون و یه مبلغی از شهریه...فقط کلاس قرآن میبرم،اونم فقط،میخوام صرفا تو‌محیط قرآنی با آدم‌های درست رشد کنن، چون وضعیت مدارس و‌جامعه خیلی خوب نیست متاسفانه، اتفاقا امروزم جلسه داشتن و‌خیلی تاسف بار بود که میگفتن وضع مدارس شهر خیلییییی افتضاح هست خدا ختم بخیر کند و بصیرت تربیت بچه های درست رو‌بهمون بده و بچه هامون عاقبت بخیر بشن،الهی آمین .واقعا کار تربیت بچه خیلی سخته،خیلی...واقعا دغدغه مهم و بزرگی شده برام.خدا خودش کمک کنه .



تاريخ : شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۴ | 0:47 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.