همچنان در غم عدم قبولی و شوک ..تصورات دردناک روزهایی که باامیدو آرزو، با درس خوندن ،ونور چشام هدر دادن و گوشی وجزوه به دست و..گذشت...هیییی....
کلاس قرآن بچه ها،گروه سرود تشکیل دادن،از گروه های درست حسابی که استدیو میرن و شبکه تلوزیون، از اون گروه ها،از پارسال هرچه به بچم میگفتم برو،نمیرف،امروز،نیم ساعتی یه بند رو به زور تمرین کردیم و عصر رفتیم،سه بند روتست میگرفتن،از۶عصر، نزدیک۸.۳۰ شب رسيديم خونه،نشسته بودم منتظر اجرای بچمو ببینم،یهو مدیر اومد ،بهم گفت ایشون بچه شماست،گفتم ،بلی،به مدیر موسسه گفتم بچم فقط ی قسمت اونم یه ساعت تمرین کرده،به زور آوردمش،چون حس میکرد انتخاب نمیشه، تعجب کرد وگفت خیلی خوبه برا ی ساعت،گفت گروه دوم انتخاب شده،حیف تمرین کافي نداشته قطعاگروه۱میشد،گروه۱ انتخابی های حتمی،گروه۲،ذخیره،گروه۳ حذفی ها،حیف به این بچه ،بااین صدا و استعداد چرا تمرین نکرده،قطعا یک میشد،بهرحال برگشتیم، چندساعت بعد دیدم،گروه زدن و بچه منم انتخاب کردن،خوشحال شدم،دلم میخواد بچم چیزهای جدید خوب روتجربه کنه،با بچه های خوب آشنا بشه،امیدوارم این اجبارم برای رفتن به این گروه براش دریچه تازه باشه. جالبه مدیر موسسه تا بچم اسمشو گف،،گف ع،فلانی تو هستی؟ بچم گف بله استاد،دیگه نمیدونم چیا پشت سرمون گفتن!! این استاد ومدیر موسسه همون آدمیه که ۴سال پیش تواداره آموزش و پرورش شهرمون،اونوقت منشی رئیس بود،منم بخاطر بحث آزمون وجذب نیروها که پروندمو گم کردن در رفت وآمد بودن،باهاش کم مونده بود بحث کنم!خاطره تلخ برام مونده ازش،هروقت میبینمش اون حس اون روز برام زنده میشه،اون منو نشناخت، ولی من میشناسمش،جالبه،امروز که شونه های بچه منو محکم گرفت بهش گفت تو چقدر خوبی،بااستعدادی،همکاری کن،ی لحظه خواستم برم جلو وبگم این همون بچه ای که۴سال پیش مدعی بودی درست نشستن رویاد نگرفته!بااینکه بچه من ادب داره،ولی اون روز از انتظار طولانی ،از گرما،از خستگی کلافه بود وتواز بچه۶ساله انتظار داشتی مثل یه ادم۶۰ ساله رفتار کنه..ولی جلوی خودمو گرفتم و گفتم بسپار به زمان...امیدوارم بچم خودشواثبات کنه،البته به مدد الهی..

