آبجی تهرانه،اومدن برا بچه های منو بچه آبجی کوچبکه کلاس اول میرن، براشون کادوخریده،برا کلاس اولی ها جامدادی و مداد تراش ومداد رنگی وپاککن و سه تامداد قرمز و سه تا سیاه ،برا بچه بزرگمم،ساعت زنگدار،از اونا که دیییییینننننگگگگگگ صدا میدن،نوستالژی،اتفاقا بچه بزرگم عاشق اون مدل ساعته،پارسال گفت بخر،گفتم از آنجایی که توسلیقه نگهداری نداری،دوروز دیگه خراب میکنی پس نمیخرم،شانس آبجی تهران خریده براش.دستش درد نکنه، عالی بود،زحمت کشیده،تو این وضع اقتصادی برا بچه ها هزینه کرده.
امروز، یعنی روز گذشته که خونه مادر بودیم،بابا اینا گویا رفته بودن دفترخانه ای همچین جایی،البته بابا به من نگفته ها،به آبجی تهرانه گفته بود. رفته وصیت کرده برا دخترا از فلان زمین فلان قدر ثبت کنن،وجالبه بین املاک پدر،اون ملک ها جز سوگولی های ملک پدر میشن یه بخشی روبه دخترا،یه بخشی رو به پسرا داده،و مابقی املاک سهم پسرا،و وصیت کرده دخترا حق فروش به غیر روندارن احيانا دختری خارج از توانش بود برا نگهداری،به برادرا یا خواهرا بفروشه، به عیر ن،چون سهم آبه مابقی باغات از همون زمینها میره همم که میگم سوگولی باغات پدره و خیلی آدما چشم طمع به اونجاها رودارن،همم بابا چندین بارها گفته،این قسمت از زمین هارومیدم به دخترا،چون دلم از عروس شکسته نمیخوام عروس پاشوبزارع این قسمت از املاکم،تا آبجی ایناروگف دلم لرزید و بغضم گرفت،یه آن حس کردم خداناکرده پدرم رودارم ازدست میدم،خدانیاره همچبن روزیو،درسته از نحوه تصمیمات پدر دلم شکسته،بخاطر سیاستی که به خرج داد توتقسیم املاکش،براهمون به آبجیها و مادر گفتم چون نمیخوام دل پدرمو بشکنم بهش چیزی نمیگم ولی من از پدر هیچی نمبخوام،جز اسم و خودش و نفسشو.همین.
خدایا پدر مادرمو برام حفظ کن،من از برادر شانس نیاوردم که حامی ام باشه دلم به وجودش قرص باشه،تنها آدمهای قرص زمین پدرمادرم آن اونارو برام حفظ کن،حتی بی ملک وزمین..

