🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

۴۰ و ۴۰

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

۴۰ و ۴۰

روزیکه گذشت،روز ولادت امام علی و روز پدر بود،،بخاطر همین ولادت مولا و روز پدر،کلاس قرآن بچه ها مراسمی داشتن بچه ها همراه باباها،حالا مادرا هم بودن،ولی ترجیح دادم امروز نرم،حسش نبود،گفتم بچه ها با جناب همسر برن، خلاصه اینا ظهر رفتن و‌من موندم خونه،شب برگشتن،همسر گف میدونی کیو دیدم،گفتم لابد زن برادر رو،گف زنشو ن،ولی آره برادرت هم همراه بچش بود،بعد ی مدت هم اون یکی بچش اومد، گفت آخر سر تموم شدیم ،اومدنی، برادرت دست کرد جیبش و به بچه ها هر کدوم ۴۰ تومن پول داد،جمعا ۸۰ تومن،۸۰ هزار تک تومنی!!!!تعجب کردم گفتم جدا؟؟؟مطمعنی برادر من بود،مطمئنید شماهارو با کس دیگه اشتباه نگرفته،مطمئنید خودش بود!گفتن آره بابا دایی بود،یعنی من کوووووپ کردم،آخه تاجاییکه یادمه برادر من ،تک تومنی برا ما خرج نمبکنه!براهمون از ۸۰ هزارتومنی که خرج بچه هام کرده کوووووپ کردم،به بابا و‌مادر گفتم اونام تعجب کردن!!!!،حالا از اونور هم خداروشکر کردم امروز حس رفتن نداشتم یعنی ظهر دیدم همسر نمیبره، گفتم بچه ها خودم میبرمتون،که همسر گف خودش میبره و باعث شد من نرم،خداروشکر کردم که من نرفتم تا با زن برادر بوووووووق و خواهر آتیش بیارش روبه رو نشم،خداروشکر، خداروشکر. از بس حالم از اینا بهم میخوره، حتی تصورشون،یاد آوری شون ،حالمو بهم میزنه،انرژی منفیشون همیشه همراهمه،اه،حالا بعدا از مادران آشنا احيانا اگر کسی رو‌دیدم بپرسم ببینم شناختشون یا ن.خدایا ممنون که من نرفتم،فقط خدایا میشه از وجودشون کلا خلاصم کنی،دیگه هرجا من میرم،اونارو نیار ،لطفا..من از اونا فرار میکنم بدم نیاد ازشون،ولی قربونت برم چرا درست میاری میزاری سر راه من، البته اونا هم از من بدشون نیاد،این حسها،مقابله..خوابم میاد،لباس اتو زدم،کلی ظرف نشسته مونده،بمونن فردا،تخم شربتی ریختم بخورم،بعد شربت بخورم،بعد بخوابم،حالا ی جیزی هم کشف کردم نمیدونم نارنگی زیاد،یا شیرینی،ی کدومشون سیستم منو بهم میزنه،نمیدونم صفرا میگن،چی میگن،اون قسمت از بدنمو زیاد مبگنه،اینو از بزاق و تحریکات گلوم میفهم،حالا نمیدونم چیکارش کنم.فزدا هم عمری موند بچه‌‌ها میرن مدرسه،،بدعادت شده بوديم با تعطیلات بی شاد.



تاريخ : یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ | 3:10 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.