این روزها از صبح،نزدیک ۱۲،۱۱صبح ،ظهر میرم تاشب خونه مادر،خداروشکر برادر و زنش از خونه مادر رفتن،براما راحت بود و خوب،برا مادر پدر سخت بود،درسته عروس خوب نبود ولی خوب برادرم پسرشونه و سخت بود،برادرم نمیدونم بی احساسه یا بلد نیست احساسشو بروز بده نمیدونم!بهرحال،تقریبا بیش از دو هفته میشه رفع زحمت کردن اما خدایی خونه پدر رفتنی حس سبکی داریم دیگه انگار یه کوه از شونه هامون گذاشته شده زمین واز حصار نگاه ها و استرس جیک جیک در و پنجره راحت شدیم که چرا الان مثلا تو حیاطیم نکنه عروس ناگرام داره میاد میره..هیچکس نمیدونه چه فشار عصبی تحمل میکردیم..خلاصه رفتن،ماها نمیگذریم ازش،سپردم بخدا.اما طفلی مادر..جمعه شب،سرش گیچ میره و سینی استکان و ..از دستش ول میخوره و خودش میفته ،سر و بازو ..یه طرف پخش زمین میشه، پدر هم خواب بوده یهو میترسه بلند میشه عوض دلجویی از مادر شروع به بدخلقی ..میکنه طفلی مادرم،طفلی..حالا از اون روز پا ورم کرده،کف پا درد داره،هی میگم بریم دکتر،یه عکس بگیره خداناکرده شاید ترک برداشته،ولی نمیره چون از بابا میترسه،اخه پدر من چرا اخلاقت اینجوره،این زن اینقدر ازت میترسه، جواب خداروچجوری میدی اخه..،منم از شنبه هر روز میرم تا شب،چون مادر هم گیر داده باید خونه تکونی هر دو طبقه بشه،این مدت هم کاراشو کردم،یعنی به خونه زندگی خودم نرسیدم که به خونه زندگی مادر رسیدم تا دلش مثلا آروم بشه،از شستن فرش و آشپزخانه و ...البته هنوزم تموم نشده،فردام عمری بمونه میرم برا شستن مابقی فرش ها،🥴الان میفهمم چرا من هر آزمونی دادم برخلاف تمام تلاش ها،و..قبول نشدم،چون حکمتش اینه که کنار مادرم باشم،من اگر نباشم مادرم خیلی براش سخت میشه،شاید حضور ماها،باعث شده مادرم تحمل کنه.البته خواهر کوچیکه هم با من طفلی بوده،احتمالا فردا نیاد ومن تنها فرش بشورم،چون دعوته.فقط میگم خدایا بهمون سلامتی و قدرت بده کارای مادرمو بکنم،تموم شه دلش آروم بگیره، طفلی.خدایا منو در خدمت پدر و مادرم قرار بده..آمين.
درباره وب

خدایا.....عاشقتممم خداجون.
اما من.....
یکی از آدمهای روی زمین...
من گاهی..
غمگین ترین آدم روی زمین ام
گاهی شادترین
گاهی افسرده ترین
گاهی بی ریختترین
گاهی زیباترین
گاهی خوب ترین
گاهی منفورترین
گاهی لجبازترین
گاهی مهربانترین
گاهی خسیسترین
گاهی ولخرج ترین
گاه حسود ترین
گاهی بی هواترین
گاهی سست ترین
گاهی باانگیزه ترین
گاهی بی کس ترین
گاهی شلوغترین..
اما ته اش من خودم هستم..
با یک قلب گرفته و یکبغض مانده..
من یک آدمی هستم که خود نیز نمیدانم که هستم..
من ملودی زندگی هستم..
گاهی ساز کوک
گاهی ساز ناکوک
گاهی تنها و حزین
گاهی رقص کنان
من در میان آواها...صدای ساز هستم..
من..من هستم..همینی که هستم..
هرقدر بزرگ...
ولی کودکانه...
نه شیک و مجلسی..
و این جریان من هست
جریان خروشان من..
گهی تند..
گهی آرام..
ادامه دارد با تمام من های من
در این زندگی...
تا نمیدانم کجا...
و ای انتهای من...
من تا کجا با تو خواهم بود...
انتهای زندگی ام.....نمیدانم
و همچنان میخروشد ..
این زندکی ..این من...
.......
هر وقت دیدی ماه ها از آخرین پست و نوشته من گذشته...،،،،،
بدون من دیگه تو این دنیا نیستم..هیچکسی از وجود وبم خبر نداره ...
..وحشی دوست داشتنی....سارا..
موضوعات وب
فال حافظ
رتبه الکسا
ویژه ماه اسکین
ساعت
تاريخ : پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ | 1:52 | نویسنده : سارا |
آخرین مطالب
جستجو
ذکر ایام هفته
ربات مترجم
آرشیو مطالب
حامیان ماه اسکین
امکانات وب
