چقدر هوای صبح لذت بخشه،ی حس مثبت،انرژی خاصی داره،یه امید خاصی در هوای دم دمای صبح و طلوع خورشید داره،پنجره روکه باز میکنی،یه نسیم ملایمی رو صورت آدم میخوره، اصلا یه دنیا آرامش میده به آدم،راجع همین موضوع، شانسی یه مطلب جالب خوندم،ی حدیث جالب از امام علی.
از مولا میپرسند علت اینکه هوای صبح،لذت بخشه چیه؟ایشان جواب میدهند:چون هوای صبح از نفس منافقان خالی است.
چقدر گناه های ما آدما رودنیا ،حتی اون هوایی که نفس میکشیم اثر داره، اونم اثر بد..خدایا کمک کنه خطا نکنیم..آمین.
یه مطلب دیگع هم این بود که:ملائکه های رزق وروزی هر صبح دم اذان صبح از عرش الهی ،راهی زمین میشن،تا طلوع خورشید،همون وقت نماز صبح،هرکسی تو این زمان از خواب بیدار بشه و نماز صبح بخونه،روزی اش رومیگیره،حالا دعا و ذکری هم اضافه بخونه نورعلی نور میشه.اینا برام جالب بود،توفیق نماز،اونم نماز اول وقت،نماز با آرامش یه نعمته،خدا نصیبمون کنه،آمین
ذوق فردا رودارم،چون قراره مادرمو ببینم،چقدر دلم برا کنارش بودن تنکه،درسته چند روز پیش، ی توکه پا رفتم دیدمشون،ولیییییی وقتی نشینم باهاش چندساعت،صحبت نکنم،چایی نخورم،انگار سالهاست ندیدمش ،دلم برات تنگ شده مامان،کاش خوب بشی،کاش...کاش میتونستم کاری برات انجام بدم،تو بخاطر من خیلی سختی کشیدی،خیلی ،کاش توانایی داشتم،نجاتت میدادم،خدایا مراقب مامانم باش،ماه محرم هستیم،و شب ذکر آقا علی اکبر،شما اهل حرم برا مادرم دعا کنید که خدا حالشو خوب کنه.دوستت دارم مامان.
چند روز پیش رفتم برا خودم شال وروسری مشکی محرمی بخرم،یه دونه هم برا مادرم خریدم،یکیش هم برا مادرشوهر، گفتم دلشونو شاد کنم،اخه مادرم خیلی وقت بود میخواست ی روسری خوب مشکی بخره عید هم فرصت نکردم بخرم براش ،براهمون محرم خریدم،حالا نمیدونم از سلیقه من خوشش اومد یا ن!مادرشوهر هم گفتم مثلا عمل کرده و...چشم انتظاره،یعنی منظورم اینه انتظار داره بقیه بهش محبت کنن،ی جوری درکش میکنم،براهمون برا اونم گرفتم، ظاهرا خوشش اومد حتی خواستم با شال من عوض کنه،بعدش منصرف شد!بهرحال،دیگه کفگیرم ته قابلمه رسیده،برا صورتم ی کرم درماتیت لازممه،اول ی برآور هزینه کنم بعد اقدامات بعدی.
خدایا تو خوبی،مراقب مامانم باش،....خوابم میاد،حرفام یادم رفت🥱🥱🥱🥱🥱🥱🥱،نمازموخوندم،بخوابم..خنکی دمدمای صبح ،لذت بخشه..
سلام خدا روزهای تلخ و شیرینم، روزهای تنهایی و بی کسیم،روزهای پر از بغض و شادی ام..
شب چهارم محرم هست،بازم تنها اومدم سراغت،امروز شعله زرد داشتیم،طبق هر سال،ازت ی چیزی میخوام، یه چیزایی بگم،ی چیزی فقط میخوام،خدایا خودت گفتی هر قدم خیر و مثبتی که بردارید، ثواب دنیا و آخرتی داره،خواستم بگم میشه این دنیا بدی؟من آخرت رونمیخوام، این دنیا لازممه،خیلی،خدایا من نزدیک ۳.۴روز از فرودین ماه از مادرشوهر مراقبت وپرستاری کردم و خرداد هم نزدیک ۱۱،۱۲روز،از خونه تا بیمارستان، تا حد توانم سعی کردم خدمتش باشم،امروزی همکه گذشت برا مراسم امام حسین سعی مردم ی قدمی بردارم،البته اگر قبولم کنی،خلاصه خدایا من منت نمیزارم،اتفاقا ازت تشکر میکنم بابت این فرصتها که بهم دادی،و از طرفی هم اگر بهم عمر بدی این محرم وصفر هم ،طبق رویه هر سالم مشکی پوش امام حسین و یارانش میشم،اما فقط یه جیز میخوام، اونم حال خوب،سلامتی چشم وجسم و جان مادرمه،خدایا به نور چشمان امام حسین، که دخترش خانم رقیه بود،به نور چشم اقا،نور چشمای مادرمو بهمون هدیه کن،حال خوب مادرمو بهمون هدیه کن.خدایا من در مقابل اینا چیزی نمیخوام،جز سلامتی پدرمادرمو،جز شفای مریضها،جز حال خوب مادرم،من برا خودم هیچی نمیخوام، جز حال خوب پدرمادرم،اینا دنیای منن،خدایا دنیای منو خوب کن....مامان..مادر..مادر...ببخش دختر خوبی نبودم برات، جاییکه باید قدرتو میدونستم حییییف نفهمیدم،حیف قدرتوندونستم،مادر من خیلی اذیتت کردم،ماشین بتونم جبران کنم...کاش زمان به عقب برمیگشت..دوستت دارم ..💔💔
از خستگی داشتم وا میرفتم، نشسته خوابم میگرف، اومدم سرجام،خوابم پرید،البته منتظر تماس مادرمم،نگرانشم، باز وضعیت چشماش،بدنش خوب نیست،مادرمم هم از دیروز کم کردم،ماشاءالله بهتره،خودش کاراشو میکنه،گاها سرمیزنم،امرپز رفتیم استان بغلی,بخاطر کار جناب همسر،والا نمیدونم دعا کنم اونجا پرست بشه یا ن که اگر درست بشه هم جناب همسر به آرزوش میرسه،ولی مساله اینه باید چندسالی اونجا بمونه!به منم گفته میایی، ولی من نمیخوام برم،میخوام همین جا شهر خودمون بمونم.حالل ببینم خدا صلاح چی میدونه. خلاصه این رفتن اومدن کلا منو خسته کرده در کل 24ساعته، یه ساعت نخوابیدم، ی دوش گرفتم منتظر تماس مادرمم...
جناب همسر باز مثل هر بار کلی عذرخواهی کرد،،بعد قحبت و...گفتم چرا اذیتم میکنی!؟جواب:چون تو لج میکنی،و این لجبازیت واقعا میره رو اعصابم،براهمون منم خواستم اذیتت کنم،بعد میگه: البته اذیت نبود،مقاومت در مقابل لج بازیای تو بود!من لحباز نیستم،،عجبا،چقدر مردها پرروان،چقدر وقیحن. ع،عجبا،اما من لجبازیت نیستم،من در مقابل رفتار نادرست ،واکنش نشون میدم،دست خودمم نیست،خوب درست رفتار کن تا لجمو در نیاری،بازم میگم من لجباز نیستم
امروز هم سپری شد،صبح ساعت حوالی9مادرشوهر زنگید، چندتا لقمه گرفتم و رفتم منزل مادربزرگ، سبزی ها پاک و خرد شدن و شستیم گذاشتیم تا آبشون بره،تا عصر بره برا خرد کردن ریز،دم ظهر با پدرشوهر برگشتم خونه ،پانسمان مادرشوهر عوض کردم بچه ها هم خونه رو جارو برقی کشیده بودن،برا موهای مادرشوهر رنگ گذاشته بودن ،از خستگی وا میرفتم،عصر اومدم خونه ،ی دوش گرفتم تا بخواییم بریم برا خرد کردن سبزی ها،دایی جناب همسر انجام داده بود،شب مجدد رفتم سوپ میخواست مادرشوهر، براش گذاشتم، و بعد شام و مرتب ..برگشتم،دیگع نای موندن نداشتم، فردا صبح وقت خوشگلاسیون دارم،دیگع ماه محرم بیاد،نمیرم تا ان شاءالله بعد محرم،گناه نیستا،بحث حفظ حرمته،میخوام موهامو کوتاه کنم،حالا ببینم ،چون دلتنگ مادرمم هستم،براهمون بالاجبار صبح ،ساعت10.30 قراره اونجا باشم، مادرشوهر گف شاید مهمون بیاد،بچه ها بمونن،گفتم ن ،بچه هارو میفرستم خونه مادرم،منم بعدش ی سر بزنم بهشون،تا عصر میام ان شاءالله، هرکسی هم زنگید بگو عصر بیان دا،والا،راستش حس میکنم دیگع مادرشوهر داره وارد فاز لوس شدن میشه،،حالا گیر داده بود با شما بیام فلان شهر،گفت مادرشوهر جان،تو هنوز نخ بخیه هات باز نکردن کجا میری!بری عفونت کنی، ،منصرف کردم،تو دلم گفتم آدمی که بخواد بره گشت و گذار،الحمدلله اونقدر حالش خوب شده که تاحدودی کارهای روزمره رو انجام بده،منم دیگع کم کم پرستاری رو محدود کنم.دیگه خدایا این رویارو بی زحمت بنویس پای ثواب،من آدمیم کلی گناه دارم،اینجوری شاید روزنه امیدی برا دنیا و آخرتم باشه.
روز نهم و دهم پرستاری هم تموم شد،تقریبا مهمونا تموم شدن،روز نهم،پنجشنبه 21 خرداد،بعد اینکه ناهارشونو گذاشتم کاراشو کردم پانسمانشو عوض کردم،زخمارو شستم،مهمونا اومدن رفتن،ظهر ،رفتیم خونه مادرم،بهشون سرزدیم،اونجا هم همسایه فوت کرده بود ی سر به اونا زدیم،شب هم برگشتیم و ادامه کارای پرستاري. روز دهم که جمعه شد ی دوش گرفتم صبح،دم ظهر رفتم باز تکرار روزمرگیها ،تولد بچم گرفته شد،بهش گغتم پول بدن،تا با پولاش ی چیز درست درمون بخره،شاید هفته دیگه بخاطر مسائلی بریم ی شهر دیگه،ان شاءالله،براهمون گفتم پولاتو جمع کن اونجا اگر چیزی نظرتو گرف،بخری،خودمم چندتا چیز لازم دارم نگه داشتم برم اونجا،البته اگر عمری موند، مادربزرگ جناب همسر،روز واعباس،نذری دارن،هرسال مادرشوهر میرفت برا پاک و خرد کردن سبزی ها،چون امسال بخاطر عملش نمیره،مادربزرگ هم غصه داشت،منم ی تعارفی زدم حاج خانوم میام خودم کمکت نگران نباش،حالا تعارف مام گرفته،حاج خانوم زنگیده به مادرشوهر و گفته به سارا بگو بیاد،صبح زوووود،این صبح زود اگر نباشه خوبه دیگه😭😭😭😭😭من با صبح زودها مشکل دارم😭😭😭هیچی دیگه احتملا 99درصد صبح برم برا کمک سبزی ها به حاج خانوم.توکل بر خدا،هرچه پیش آید.
روبیکا یه چیز قشنگ داره آهنگ میزاری رو پروفایل،، خیلی جالبع،منم گذاشتم،😎😎😎
چه جمعه بدی شده،خیلی بد...از صبح همش بحث و جدل، اخه چیکار کنم...اومدم خونه،،مثلا تولد بچمه،مثلا میخواستم براش تولد بگیرم امسال تولد خوبی باشه براش،ولی نمیشه،از یه طرف وضعیت مادرش،درگیر اونم،وقت نشد برم کادو بگیرم،بچم گفتم پولشو بدم،باهم بریم ی جیزی بعدا بخریم،اولش قبول نمیکرد،میگف برام فوتبال دستی بخر، گفتم باشه،بعدا گف نمیخوام ماشین کنترلی بخر، میدونم دو روز دیگه خراب میکنه،مثلا قبلی،اخرش گفتم باشه پولاتو جمع کنیم، با پول کادوی های تولدت و پول عیدی هات،ی چیزی پسندت بخریم، مادرش میگه بیارید خونه ما،منم گفتم ن خونه خودمون،ولی شاید مادرش خونه ما بخاطر همون عملش راحت اینا نباشه،بادکنک و..شاید بردارم ببرم اونجا،برا بچم تولد بگیرم...ولی خدایا دلم میخوام ی دا سیر گریه کنم،احه چیکار کنم،این از وضعیت خودم،عوض درک کردن،همش بحث و عیب و ایراد میزاره، تو ابن 13سال زندگی نشد یه بار تو این وضعیت هام،حال منو بفهمه،نشد درکم کنه..میدونی مردا پولاشونو دوست دارن،امروز، مثل هربار بهم ثابت شد هیچ وقت بخاطر من از پولاش نمبگذره،من خیلی از حقم گذشتم،از خونه ای که سهمم بود،از طلاهام،از ماشینی که حقم بود،از خودمم و دلخوشیام،ا همه چیم...ولی باشه عیب نداره،خدا بزرگه،دوباره میسازم،دوباره پول و طلا و ماشین و خونه ..همش دوباره بدست میارم اما دیگه همون آدم سابق دل رحم ،احمق نمیشم، مجبورم امشب رو با لبخند تصنعی کنار خانوادش،بخاطر بچم تحمل کنم،چون نمیخوام مادرش بیشتر از این بفهمه رابطه شکرآب بودن رو تا خداناکرده تصور نکنه من منت پرستاریشو میزارم، چون نمیخوام بچم بیشتر از این زهرمارش بشه،اخه طفلی خیلی ذوق تولدش رو داره،از صبح هیییی ذوق مرگش کرده،نمیخوام منم دیگع بزنم تو ذوقش،پس مجبورم با لبخند تصنعی و الکی خوش بودن سپری کنم...درناک اینه بیرون طوری رفتار میکنه همه میگن وااااو جقدر مظلومه،البته مقصر باز خودمم ازش یه انسان ساختم..خدایا پشت و پناهمون باش،توکه میبینی.
روز هشتم هم سپری شد،پرستاری از مادرشوهر. ناهار مهمون داشتن،سوپ و برنج آبکشی و سالاد و خورشت همه رو انجام دادم،بیار و ببر و....خلاصه که وقتی بعد ناهار داشتم ظرفهارو میشستم یه لحظه کمردرد شدید گرفتم،انگار داره خشششک میشه و در لحظه شکستنه، وسائل جابجا میکردم دولا میشدم ی نمه بهتر میشد،باز ادامه کارا،تموم کردم دراز کشیدم،هنوز دو دقیقه نشده بود مادرشوهر اومد پانسمانشو عوض کردم،چون خونه مرد هم مهمون بود مثلا حجاب داشت،اونم چه حجابی،خخخخخ ی تی شرت،تنش بود روسری هم جلوباز، خخخ،ولی طفلی عرق کرد و زخماش مرطوب شدن،یکیش ی نمه عفونت کرده بود،شب جناب همسر برد دکتر دارو آمپول داد و گفت نباید اصلا رطوبت داشته باشه،خلاصه با سرک شستشو، زخماشو شستم،سشوار گرفتم،داروهاشو دادم و برگشتیم خونه،خودمم خسته و کوفته،جناب همسر باز عذرخواهی کرد و ..التماس نیگام کن..ولی گفتم من قیافه ندارم نیگات نمیکنم. حرفت یادم نمیره..، دلتنگ مادرم و خواهرمم،ببینم فردا برم ناهارشونو بزارم کارشو بکنم،پانسمانشو عوض کنم ناهار بریم خونه مادر،ان شاءالله کسی نیاد ما بریم،خیلی دلتنگم،خیلیییی،خواهرم جقدر خوشحال شد وقتی گفتم شاید بیاییم،خدایا ی ماری کن لطفا بریم🥹🥹🥹🥹🥹ببین دلتنگم😭😭😭😭خدایا بازم شکرت
روز هفتم هم سپری شد..شد شب و نیمه های شب ساعت 2:3،باز اگری عمری موند فردا و فردا و فردا..و فردایی که تموم بشه این وضعیت کی برسه،نمیدونم
...
ادامه مطلب
امروز ششمین روز پرستاری از مادرشوهر بود.همچنان بشور،بپز،..مهمون میاد میره،تا عصر خیلی برام کسل کننده و غم انگیز و اوج دلتنگی میشه،مخصوصا ساعتهای 1تا 5عصر،علی الخصوص ساعت3ظهر،..
من از کسی انتظار تشکر و قدردانی ندارم،از بس ازم تشكر نکردن، گویا تشکر نکردن جزئی از روتین زندگانی ام شده،انتظاری ندارم،تنها انتظار،یا خواسته ام از شخصی هست که باعث شده،مادرشوهر بشه مادرشوهر، جناب همسر،این دلمو میشکنه،یه تشکر نکرد و نمیکنه،گاها بدخلقی میکنه،میره رو اعصابم،عوض اینکه بگه زنم رفتی این قدر روز پیش مادرم بودی ،آدمی که تا دو روز مادرشو نمیدید، نگران دوا و دکتر. مادرم میشم،کلافه میشم،آدمی که همش تو خونه خودش یا مادرش بود،هروقت میخواست میخورد میخوابید.. الان ولی ن،اینا منت نیست،درسته میگن وظیفه عروس نیست،اما من بر خودم وظیفه دونستم، اما این رفتار جناب همسر آزار دهنده هست،بعدا هم برمیگرده میگه دوستت دارم!جمع کن این رفتارهارو،یه قضیه ای که قرار بود بین خودمون باشه،پخش کرده،دهنش چفت نداره.الکی بهانه میگیره وعیب و ایراد میزاره،حقیقتش دستم برات نمک نداره.
از اقوام همسر،اومده بود،خانم قبلی رو طلاق داده،مجدد ازدواج کرد،هروقت منو میبینه یاد خانمش میفته،چون زمان ازدواج ماها تقریبا نزدیک هم بود،و من با خانم قبلی در ارتباط هستم،براهمون دیدن من ،حس خوبی براشون نداره.سنگینی نگاه خانم دومی رو،روی خودم احساس میکنم،و نگاه های پریشان و مضطرب و مرور خاطرات آقای مرد فامیل رو هم حس میکنم،نه اینکه ازم بدش بیاد،ن،اتفاقا برعکس، ولی خوب من یادآور روزها و غشق اولش هستم،نمیدونم که یادآور عشق باشه بهش چه حسی میشه داشت تنفر یا محبت؟؟؟،ولی من بی تقصیرم،گناهم فقط همزمانی مراسمات ما بوده.همین،،با این همه،همیشه یا احترام با من برخورد میکنه و ببخشیدااااااا معلومه پسره مثل خره تو گل گیر کرده و شدیدا پشیمون هست از طلاق خانم اولش.اما چاره ای نداره،خدا مهر خانم دومی رو قشنگ بندازه دلش.ث،گاهی وقتا پشیمونی سودی نداره و خیلی دیره..
اینقدر سخت میگذره اینجا،امروز ظهر ،مشغول عوض کردن پانسمان های مادرشوهر بودم،یه لحظه احساس کردم دنیا و زمان متوقف شده ،و اصلا حرکت نداره،یه لحظه حس غرررریب دلتنگی و خفگی اومد سراغم،حالم بد شد، شدیدا تنفر اومد سمتم،تو دام گفتم خدایا بهم صبوری بده و تحمل بده بگذرونم...خیلی ساعتهای بدی بود..
برادر مادرشوهر کلی براش برگ مو،با ساقه هاش آورده عصبی شدم البته تو دلم،که مرد حسابی،زن حسابی ،تو این وضعیت همین کم بود،خلاصه ناهار گذاشتم، اونارو جدا کردیم،قراره بکنن توبطری،کی قراره بکنه طفلی من همراه کودکانم،و احتمالا پدرشوهر، خلاصه که خیلیییی دلم تنگ شده برا مادر وخواهر،صبح خواهرزاده ام زنگید نمیرید خونه عزیزجون،خودم نتونستم ن بگم،دادم به بچه کوچبکه،بگو ن متاسفانه همچنان مشغول پرستاری از مادذبزرگتیم،ببینم این جناب همسر کی میاد قراره مادرشوهر ببریم دکترش،سونتشو برداره،ای جاری و برادر شوهر نامرد،تو این وضعیت قهر کردن، این روزها کمک نکردن،تنها موندم،عیبی نداره خدا بزرگه..
وارد17 خرداد شدیم..روز13خرداد،چهارشنبه مادر شوهر عمل شد،از اون روز پیشش هستم تا امشب، پنجشنبه،14خرداد ،ظهر ترخیص شد،از اون روز تا شب خونه مادر شوهر بشور بپز بساب،از مهمون پذیرایی کن و...حالا روز اول براش گوشت گذاشتم پخت ،تا آب گوشت بخوره،نمیدونم میشم عروس خوبه یا بده، نمیدونم،ولی من بخاطر خدا رفتم،اصطلاحا با خدا معامله مبکنم ن بنده خدا،که قدرشناسی کنه و برام فلان کنه بهمان کنه،بی چشم داشت از بنده خدا،که البته از خدا مدد میخوام تا گره گشایی کنه برام. امشب،البته شبی که گذشت از صبح سرپا،شام و ناهار و مهمون و پذیرایی،جاری هم نمیاد کلا،فقط،بیمارستان اومد الکی چنددقیقه، بعد رفت،حالا رایت دروغ ،،میگف فردام خودم میام میمونم، البته بیمارستان میمونم نه خونه اش،باهاش قهرم و ....دا گفتم خودت میدونی،طفل بجه ها هم که فقط با گوشی ورمیرن،خداکنه هرچه زودتر تموم بشه تا بچه هارو برگردونم به روزهایی که گوشی کمتر ور میرفتن نگران مادرمم،این چند روز فقط تلفنی حرفیدم اونم در حد چند کلمه،انگار سالهاست ندیدمش،کی برسه باز بشینم پیش،مادرم،خواهرم، دورهم چایی بخوریم و حرف بزنیم و..توکل برخدا،ان شاءالله به زودی...خدایا تا محرم جیزی نمونده از گناهام بگذر....خدایا کمکم کن..کمکمون کن...یا صاحب الزمان
اذان صبح رو گفتن،خواستم وضو بگیرم،برم نمازخانه، نمازم بخونم،بیمار ما،که تو اتاق هم تنها هستیم،بیدار شد،گف پنجره رو باز کن،گفتم در باز میزارم میرم زودی نمازم رو بخونم بیام،از شانس نمازخانه کجاست؟زیرزمین بیمارستان،کنار اتاق آشپزخانه و سردخانه اجساد🙄😶ولی من هربار میرم میگم:سلام و رحمت خداوند بر کسانیکه جسم خاموش ولی روح زنده ای دارند و اینجا سرگردان یا کنار جسمشان مظرب ایستاده اند که روزی هم نوبت ما خواهد رسید..،صلوات میدم و میرمبیمارستان،خلاصه بیمار ما انگار مثل ی بچه که به مادرش التماس کنه ن،نرو،همینجا بخون،بهم این جمله رو گف، گفتم آخه اینجا موکت نداره،گف رو تخت بخون، درسته،گفتم باشه اول نت سرچ کنم بعد،نت زدم دیدم بله نوشته اگر تخت و تشک حرکت نکنه نماز صحیح هست،منم خوندم،اینو هم امروز یاد گرفتم.ولی بگن به ارتفاع تخت . اشاره نکرده بود..خلاصه که اینم تجربه جدیدم بود...اگر تا نوشته بعدی جنگ شد و نت قطع شد و منم عمرم به دنیا نبود،شهید که نمیشم چون لیاقتشو ندارم،ولی اگر نبودم خدایم منو بیامرزد..
خواب بودم،تو خواب در حال آب پاشی با بوی وایتکس دوربره مغازه ام بودم،تشنه بودم، جماعت اجتماعات بود،صلوات میفرستادم،یهو تاریکی یکی از پشت بهم نزدیک میشد همینکه برگشتم دیدم یه مرد زشت سیاه بهم نزدیک میشه تا دادزدم برو چی میخوای،صدای بلند و وحشتناک به گوشم رسید،از خواب پریدم،ترسیدم گفتم وای خدا، از تخت افتاد..تا چشامو باز کردم دیدم خدمتکار بیشعور ساعت 2.30 نصف شب درو باز کرد،منم پشت در صندلي گذاشته بودم،صدای اون بود،اومده بود سلطل زباله رو خالی کنه و طی بکشه،تو دلم گفتم احمق الان میان...ترسیدم..تشنه ام بود،ی لیوان آب خوردم اما هنوز تشنه ام..
الانم تاریکی دراز کشیدم و روشنایی نور جراغ حیاط بیمارستان،نور چراغ اتاق شده. خدایا شب عید غدیر هست،خیلی دلم میخواست خونه بودم و دورکعت نماز حاجت میخوندم، ازت طلب میکردم به حرمت مولا علی دست خالی ردم نکنی،حالا که نیستم اما خودت که هستی،به حرمت همین شب ،همین عید..خدایا حاجت منو بده ،حاجتهای منو بده،حاجات دوستانمو،کساییکه آدمهای خوب دنیا هستن ،بده،به مردم و شیعیان رحم کن و ظهور امام زمان رو برسون.خسته ایم از این دنیا...
میگن نت دوباره قطع میشه،چون باز جنگ میشه و دلم برای اینجا و خلوتهایم تنگ میشه...خدایا من دوستت دارم،خدایا دام برا عزیزانم تنگ شده مراقبشون باش❤️❤️
از فردا اگر عمری بمونه ان شاءالله میرم بیمارستان،مثل دفعه قبل که مجبور شدم من برم،باز هم مجبورم،فروردین ماه بود حال مادر شوهر بد شد و دو یا سه شب بستری بود من موندم،فردام ان شاءالله عمل دارع،باز من قراره بمونم،نمیدونم چند شب و رپز طول بکشه،انواع فکر و خیال تو سرمه.صبح مادرشوهر ث پدرشوهر میرن کارای اداری و...انجام بدن،بزنگن من برم،اول بچه هارو میبرم منزل مادر، بعد از اونجا هم میرم بیمارستان، غم خواب و غذا دارم،چون ماشاءالله نه اینکه خانواده دست و دلبازی ان،گشنه میمونم،مثل دفعه قبل،که گشنه موندم،جایی هم نبود غذا بکیرم، هیچی دیگه زنگیدم کفتم جناب همسر من گشنمه،چقدر بیسکوییت بخورم،گفت مگه اونجا غذا ندادن بهت!گغتم نخیرم،ی تیکه آوردن اونم برا مادرت،بعدا فهمیدم همراه غذا بخواد باید بگه تا اول هزینه شو بدم غذا بدن،جناب همسر ناراحت شد گف میگفتی پرداخت میکردم میگرفتی چرا گشنه موندی!گفتم ببخشا اینو باید پدر مادرت بفهمن!هیچی دیگه غم خواب و غذا و نگرانی بچه ها و نیش و طعمه،،حالا جاری هم چندماهه قهره،نمیاد،قشششنگ زمونی قهر کرد.البته من با خدا معامله میکنم میدونم مادرشوهر نیش و طعنه خواهد زد،میدونم من بدترین عروسم، میدونم هیچوقت ازم راضی نخواهد بود،میدونم منو همش مقایسه میکنه،میدونم ریالی بابت کمکهام نمیکنه حتی در صدد جبران هم نمیشه و.....برععکس پدرم اینا یه قدم بردارم،صد قدم برام برمبدارن،یه ریال خرچ منم صد ریال پس میدن..همشو میدونم،ولی میدونم عروسم دیگه اش نمیاد و من تنهام..هی خدا..به خاطر تو..زود تموم شه این روزها، من برم پیش مادرم اینا....امیدوارم عملش بکشه به ظهر،منم دم ظهر بچه هارو ببرم بزارم خونه مادر و بعد بیمارستان.چندتا هم لباس و بالش و پتووو،میزارم شب جناب همسر بیاره.بیسکویت و شکلات هم خریدم
برا جند روز هم غذا آماده کردم گذاشتم یخجال.گفتم خواهش میکنم فقط خونه زندگی رو بهم نریزید..فقط نگرانی ام بچه ها هستن،میترسم مادر اینا رو تل جناب شوهر برسه اذیت کنن.حالا با خواهر هماهنگ شم خدایا خودت بگذرون این دوران رو ختم بخیر کن
امروز رفتم داروهای مادر رو با دکترش چک کردم،پری روز،10خرداد تولد خواهرزاده ام بود،براش ماگ فسقلی خریدم، البته چون دوتا خواهرن،دوتا ماگ فسقلی خریدم به عنوان هدیه،یه دونه هم برا پسر خواهرم خریدم، نمیدونم چرا نتونستم بی خیال رد بشم از پسر خواهرم،برا بچه های خودمم کتاب داستان و جوراب گرفتم،چندتا قلم وسیله که گرون نیستنا،شد 940 هزار تومان، شب هم بستنی خواستن،چون جناب همسر ترافیک کاری داشتن مجبور شدم خودم بخرم دوتا بستنی 140 هزار،وااااااااای چه خبره!همینا پارسال 25هزار بود،اگر میدونستم قراره 140 بدم دوتا بستنی فسقلی نیم کیلو سنتی میخریدم،هیچی دیگه الان کارتم 160 هزار موجودی دارم،اونم فردا عمری باشه میرم منزل مادرجان،امیدوارم این بار تنبلی نکنم و زود بیدار شم،که 40،30میره برا اسنپ، میمونه 100اینا،اوووف چه خبره!!!یه بار رفتم بیرونااااااا،اینقدر خرج شد حالا خوبه چیزی برا خودمم نخریدم!!خدایا به داد جیبمون برس!!یه جوری خواهرزاده هامو بکشونه منزل مادر ،کادوهاشونو بدم،امیدوارم خوششون بیاد.امروز خدایی کلی خسته شدم.حالا بتونم ی کیک درست کنم.خونه چیزی تقریبا نداریم🥴🥴🥴🥴ظهر برگشتنی آفتاب میزد پس کله ام،وااااااااای دیگه ژولیده شدم،عمری موند و تابستون رسید ،خدا خودت کمک کن.
یه بار سوار اسنپ شدیم من اسنب معمولی میزنم،اما از شانس، اسنپ شاسی بلند بود،یه خانم هم راننده اش بود،باحجاب هم بود،آخر سر هم از بچه ها عکس گرفت البته اجازه گرفت،منم موافقت کردم ولی بعدش که رفت پشیمون شدم چرا اجازه دادم عکس بچه هارو بگیره!!خدا ختم بخیر کنه، خلاصه وجود اسنپ باعث شده هر تیپ ماشینی سوار بشیم..
مادر داروهاش بهش نمیسازه،فردا عمری بمونه برم به دکترش بگم،ببینم چی میگه.
امروز خونه مادر بودیم کیک درست کردبم،حس خوبی داشت.
خدایا عزیزای هرکسی براش نکه دار،عزیزان منم برام حفظ کن به سلامتی و خوشی،آمین.
دیشبی که کذشت،دوتا خواب عجیب دیدم،برا من من که عجیب بود،اولیش که خواب دیدم انکار زمان ظهور امام زمان رسیده،دنیا اتفاقاتش خاصه،رنگ آسمون، ابرها،طبیعت،مدت زمان روز و شب..همه جی بهم ریخته،ته دلم پرسیدم چه اتفاقی داره میفته،نمیدونم صدای قلبی مادرم بود یا کی،گفت مگه نخوندی که زمان خاصی دنیا تغیرات خودشو نشون میده،الانم همون زمان هست،نمیدونم گفت زمان ظهوره یا قیامت.رفته رفته اتفاقات عجیبتر،هوای نفس کشیدن سنگین تر،اما بخودم میگفتم من بچه مسلمان شیعه هستم،قطعا خدا کمکمون میکنه قراره ظهور بذا شیعیان و انسانهای آزاده منشا خیرباشد،اما برا بدکاران و کافران عذاب و سختی ،به لبخندی هک به لب داشتم اما تع دلم آشوب بود و مشوش،یه بچه کوچبک پیشم لود نمیدونم بچگی بچه خودم بود یا برادرزاده ام،خلاصه بعد اذان گوشی زنگ خورد،خاموش کردم گفتک دو دیقه چرت بزنم بیدار شم متاسفانه نمازم قضا شد،خوابیدم مجدد خواب دیدم اینبار دوران دانشگاه منه،رهبری جدید اومده دانشگا، مسیولین هم رفتن پیشواز وچاپلوسی ...تو دلم میگم ایناها رهبرمون سالمه، هی پشتش حرف نامربوط میزنن،چرا رهبر به اینا،به خاینان اعتماد کرده،یهو گفتم قرآنم رو بردارم برم برام استخاره بگیره،یا یه صفحه برام خودش نیت کنه باز کنه،نمیدونم چرا همچین فکری کردم!خلاصه قرآنم رو برداشتم بدو بدو رفتم هرچه من میرفتم آدمای چاپلوس نمیذاشتن نوبت به من برسه.خلاصه تا برسم رفت سوار هلی کوپتر شد،پرسیدم ایشون میرن،بهم گفتن نه،میاد یه مجلسی که قراره مجلس روضه و قرآن باشه،فلان ساختمان میرن،من باز بدو بدو قرآنم تو دستم رفتم تا رسیدم به محل مورد نظر،اونجا از یه مسیر رفتم تا به اتاق رسیدم خانم و آقا نشسته بودن رو صندلی، جلوتر رفتم ی صندلی خالی پیدا کردم،نشستم تث دلمم گفتم اینجا نزدیک میشم له رهبری و راحت حرفمو میگم،یه خانم جلوتر نشسته بود پرسیدم مجلس که هنوز شروع نشده گفت ن،گفتم پس خیالم راحت شد رهبری بیان ببینم،یهو گفت خانم رهبری اینجا نمیان،ایشون رفتن پایتخت،تهران،اینجا مجلس برای ایشون و شهدا هست اما ایشون نمیان ،خیلی دلم گرفت،قرآنم رو بغل کردم ث از مجلس زدم بیرون ،غمگین تو محوطه دانشگاه قدم میزدم و تث دلم میگفتم تو این 10،11سال دانشگاه چقدر بزرگ و عوض شده..ته دلم ولی غم ندیدن رهبری رو داشتم که یهوووو از خواب پریدم....ان شاءالله که خیر باشد...
برای اولین بار در پساسالگی فلافل خوردم،تاحالا نخورده بودم،اما چطور شد: جناب همسر دیروز رفیقش رو دیده،رفته سیب زمینی وپیاز مثلا بخره،جالا رفیقش گفته بیا نخود هم ببر،اخه چون منم متاسفانه اهل حبوبات ..نیستم،جناب همسر رودروایسی مونده و گفته عیبی نداره نیم کیلو بده، چون ماها کم هستيم، نیم کیلو کافیه،اونم گفته نه،خوبه و آله و بله،قیتم به راهه، خلاصه دو کیلو چپونده تو بغل جناب همسر و راهی منزل مبارک شده منم دیدم حرصی شدم گفتم بابا ماها نخود خور نیستیم،چرا این همه نخود گرفتی!از پارسال مونده ،گفت عیبی نداره فلافل کنیم،ولی من گغتم تاحالا فلافل نخوردم و درستش هم نکردم،بلد هم نیستم،جناب همسر گف نخوردی نمیدونی چه لذت و مزه ای داره،پشیمون میشی تست کنی و بفهمی سالها در غفلت بودی،،خلاصه از نت مراحل آماده سازی سپری شد ،تا فلافل پخته شد،درسته خوب درست کرده بودم ولی زیاد مورد پسندم نبود ،از اینکه تاحالا نخورده بودم احساس پشیمونی ندارم،والا غذا یعنی کباب و تمام،بقیه سوسول بازیه.البته اگر اقتصاد همراهی کنه🫣🫣🫣🫣🫣
بعد از صبح 9اسفند1404،روز شنبه، 10 رمضان،که نت بین المللی قطع شد..تا چند ساعت پیش،ظهر و عصر..نتها وصل شد..ماه رمضان همزمان با جنگ و شهادت بزرگان و آدمها و پیشواز عید و چهارشنبه سوری و عید نوروز سپری شد..با حضور در تجمعات گاه و بیگاهم،....روزهای سخت، تلخ و شیرین،با کلاسهای مجازیییییی،واقعا کلافه کننده..سپری شد..شبها و روزها و ساعتهایی که از تنهایی و نبود یه همدل،از کلافگی هایی که در نبود مامن مطمعن سپری شد..از نبود دریچه وبلاگ...واقعا سخت گذشت مینشستم لب پنجره و به آسمان و ماه و ابرها نگاه مبکردم و حرفهامو در دلم مرور مبکردم حرفها و گله هایی که قرار شبانه های من در اینجا بود اما لب پنچره شبانه کنار نور ماه گذشت با آهنگ هایی که سپری شد...
فهمیدم ما آدما هر چه اطرافمون شلوغ باشه،هر چه مشغولیت کاری ،ذهنی ..داشته باشیم، باز در نهایت تنهاییم..تنهای تنها..که کسی راغب نخواهد بود از ما نه حالی ،نه خبری داشته باشد.یه جورایی گاهی وقتا شتسد لازمه شرایطی پیش بیاد تا قطع ارتباط،بشه تا بفهمی اطرافت چه خبره..اما نگران همه بودم چه کساییکه می شناختم چه کساییکه تو وب،اینستا..باهاشون آشنا شدم..
خلاصه خوشحالم وب برگشت..امیدوارم کشورم ،دینم پیروز این نبرد باشن که قطعا خواهند بود...بخودم میگفتم وب برگرده کلس حرف نانوشته دارم ولی الان ذهنم سکوت کرده...تا بعد اگر یاری کند اگر عمری بماند...اگر نتی وصل باشد...

