روز نهم و دهم پرستاری هم تموم شد،تقریبا مهمونا تموم شدن،روز نهم،پنجشنبه 21 خرداد،بعد اینکه ناهارشونو گذاشتم کاراشو کردم پانسمانشو عوض کردم،زخمارو شستم،مهمونا اومدن رفتن،ظهر ،رفتیم خونه مادرم،بهشون سرزدیم،اونجا هم همسایه فوت کرده بود ی سر به اونا زدیم،شب هم برگشتیم و ادامه کارای پرستاري. روز دهم که جمعه شد ی دوش گرفتم صبح،دم ظهر رفتم باز تکرار روزمرگیها ،تولد بچم گرفته شد،بهش گغتم پول بدن،تا با پولاش ی چیز درست درمون بخره،شاید هفته دیگه بخاطر مسائلی بریم ی شهر دیگه،ان شاءالله،براهمون گفتم پولاتو جمع کن اونجا اگر چیزی نظرتو گرف،بخری،خودمم چندتا چیز لازم دارم نگه داشتم برم اونجا،البته اگر عمری موند، مادربزرگ جناب همسر،روز واعباس،نذری دارن،هرسال مادرشوهر میرفت برا پاک و خرد کردن سبزی ها،چون امسال بخاطر عملش نمیره،مادربزرگ هم غصه داشت،منم ی تعارفی زدم حاج خانوم میام خودم کمکت نگران نباش،حالا تعارف مام گرفته،حاج خانوم زنگیده به مادرشوهر و گفته به سارا بگو بیاد،صبح زوووود،این صبح زود اگر نباشه خوبه دیگه😭😭😭😭😭من با صبح زودها مشکل دارم😭😭😭هیچی دیگه احتملا 99درصد صبح برم برا کمک سبزی ها به حاج خانوم.توکل بر خدا،هرچه پیش آید.
روبیکا یه چیز قشنگ داره آهنگ میزاری رو پروفایل،، خیلی جالبع،منم گذاشتم،😎😎😎

