هفته پیش که مادر رو برا دکتر و سونو و آزمایش میبردم و...خوب جاهای مختلفی رفتیم،کنارش من بودم،از طرفی هم چون تو ایام فاطمیه هستیم،و خانم ازم قبول کنه من لباس مشکی میپوشم به حرمت خانم،ث از طرفی چون درگیر مادر ومجلس ترحیم اقوام و..بودم فرصت رفتن به خوشگلاسیون هم نبود ابروهامم پر، تا دیگه ایام فاطمیه رسید و به حرمت خانم نمیرم، یه چورایی حفظ حرمت صاحب عزاست،منم نذر سلامتی مادرم به دستان خانم فاطمه نیت کردم،از طرفیم چون خودمم انگشتر نمیتونم نگه دارم،براهمون حلقه ام دستم نیست،موقع برگشت از دکتر و سونو و آزمایش..،مادر تاتی تاتی طفلی راه میره،منم کنارش،پرو باز میکنم و کنارشم،و محبت میکنم و..جماعت اطرافم بهمون نیگا میکنن ومیرن..دیگه خندم گرفت گفتم مادرجون؛من وضع ظاهری ام این تیپه،توهم راه رفتن سخته برات،الان میدونی جماعت جی میگن::میگن توروخدا،این دختر و خانم،،مادر و دخترن،دخترش هم ببینید پیردختره،مجرده،داره مادرشو دوا دکتر میبره..الهییییی...خلاصه هیچی کلی خندیدیم.الهی مریضا خوب یشن،مادرمم همینطور...
دسگع من ملدم از خستگی..بخوابم آن شاءالله فردا بچه ها کلاس دارن

