🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

🌻🌻 | شهریور ۱۴۰۵

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

مادر و خونه مادر

این روزها از صبح،نزدیک ۱۲،۱۱صبح ،ظهر میرم تاشب خونه مادر،خداروشکر برادر و زنش از خونه مادر رفتن،براما راحت بود و خوب،برا مادر پدر سخت بود،درسته عروس خوب نبود ولی خوب برادرم پسرشونه و سخت بود،برادرم نمیدونم بی احساسه یا بلد نیست احساسشو بروز بده نمیدونم!بهرحال،تقریبا بیش از دو هفته میشه رفع زحمت کردن اما خدایی خونه پدر رفتنی حس سبکی داریم دیگه انگار یه کوه از شونه هامون گذاشته شده زمین و‌از حصار نگاه ها و استرس جیک جیک در و پنجره راحت شدیم که چرا الان مثلا تو حیاطیم نکنه عروس ناگرام داره میاد میره..هیچکس نمیدونه چه فشار عصبی تحمل میکردیم..خلاصه رفتن،ماها نمیگذریم ازش،سپردم بخدا.اما طفلی مادر..جمعه شب،سرش گیچ میره و سینی استکان و ..از دستش ول میخوره و خودش میفته ،سر و بازو ..یه طرف پخش زمین میشه، پدر هم خواب بوده یهو میترسه بلند میشه عوض دلجویی از مادر شروع به بدخلقی ..میکنه طفلی مادرم،طفلی..حالا از اون روز پا ورم کرده،کف پا درد داره،هی میگم بریم دکتر،یه عکس بگیره خداناکرده شاید ترک برداشته،ولی نمیره چون از بابا میترسه،اخه پدر من چرا اخلاقت اینجوره،این زن اینقدر ازت میترسه، جواب خدارو‌چجوری میدی اخه..،منم از شنبه هر روز میرم تا شب،چون مادر هم گیر داده باید خونه تکونی هر دو طبقه بشه،این مدت هم کاراشو کردم،یعنی به خونه زندگی خودم نرسیدم که به خونه زندگی مادر رسیدم تا دلش مثلا آروم بشه،از شستن فرش و آشپزخانه و ...البته هنوزم تموم نشده،فردام عمری بمونه میرم برا شستن مابقی فرش ها،🥴الان میفهمم چرا من هر آزمونی دادم برخلاف تمام تلاش ها،و..قبول نشدم،چون حکمتش اینه که کنار مادرم باشم،من اگر نباشم مادرم خیلی براش سخت میشه،شاید حضور ماها،باعث شده مادرم تحمل کنه.البته خواهر کوچیکه هم با من طفلی بوده،احتمالا فردا نیاد و‌من تنها فرش بشورم،چون دعوته.فقط میگم خدایا بهمون سلامتی و قدرت بده کارای مادرمو بکنم،تموم شه دلش آروم بگیره، طفلی.خدایا منو در خدمت پدر و مادرم قرار بده..آمين.



تاريخ : پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ | 1:52 | نویسنده : سارا |

کیف.

سر شب رفتیم برا بچه ها لباس زیر بخریم، مسیر یه فروشگاه کیف و‌کفش بود قیمتا به راه بودن،از کیفایی که میخواستم داشت،یه کیفی که سایز مناسب باشه و هم کوله بشه هم دستی، هم دوشی،اینا فقط متاسفانه دستی و کوله میشدن،دوشی نمیشد ،ولی بازم من دلم خواست بخرم، اما جناب همسر مخالفت کرد،خدایی ناراحت شدم،بهش هم گفتم تو که میدونی من چقدر دنبال چنین چیزی بودم،میدونستی که چقدر دوس دارم ی کوله جمع و‌حور خانومانه داسته باشم ولی باز تو‌مخالفت کردی،اگر ذره ای نسبت به من علاقه داشتی و دوسم داشتی به علاقه و احساس من اهمیت میدادی و برام میخریدی،ولی تو نخواستی،مید‌ونم که پولشم داشتی،ولی نخریدی چون دوستم نداری و برات مهم نیستم،هیچی ،برگشت گف اولا مگه تو بچه ای،دوما از مدلاش خوشم نیومد براهمون!!!این شد دلیل!!مرد حسابی خوبه من هیکل گنده ندارم،بعدش کوله پشتی جهت راحتی هست،نه سن و سال.من با بچه ها بیرون رفتنی ،کیف کوچک برداشتنی جا نمیشه،بزرگ هم ی جور دیگه دست و‌پا گیر میشه، ولی جناب همسر تو‌نخریدی و توجیه هم قبول نیست،بهش گفتم فروشگاه به خودت و نظرت احترام گذاشتم نخواستم شخصیتت تخریب بشع،ولی مطمعن باش خودم برا خودم میگیرم حالا یا حضوری یا از نت،مدلای مختلف رو نیگا میکنم، از شعر خودمون هم نشد،از حای دیگه،ولی میخرم...بچه ها و من بستنی هم خواستیم ،اونم از اونایی که من می‌خواستم نخرید،باب دلشو خرید منم نخوردم..خلاصه واقعا ناراحت شدم، یعنی چی!!



تاريخ : جمعه ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ | 2:52 | نویسنده : سارا |

صفحه اینستا

صفحات پیچ اینستا که سال گذشته فکر کنم از آبان بسته شده بود و اصلا برام برگشت داده نمیشد،امشب دلی گفتم باز امتحان کنم و‌در کمال ناباوری برگشت،پبچم برگشت، خوشحاليم بخاطر پست‌هایی بود که در اون پیچ بودن، از بچه ها و مطالبی که براشون وقت گذاشته بودم،پیچ کاری هم برگشت ولی حس و‌حال پیچ کاری دیگه ندارم،حالا ببینم آينده چی پیش میاد،خلاصه که خوشحالم،الانم خوابم میاد، با این خنکی هوااااااا،کیف میده ،برم بخوابم.خدایا خودت زندگی ‌روزی و رزق ماهارو ببر جلو...خدایا ،مراقبمون باش لطفا..



تاريخ : پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ | 2:42 | نویسنده : سارا |

روز بد

امروز،یه روز افتضاااااح شد بد شد،جال هممون بد کرد.باز بحث پدر و برادر کوچبکه،پدر سنی ازش گذشته،سر هرچیزی عصبی میشه ،بهانه گیری میکنه، ایراد مبگیره،اگر کارا و امور طبق دلخواه پدر پیش نره آخرش جنجال میشه،برادر هم در اوج جوانی،اون همه درس خونده،تکلیف دکتراش نامعلوم، ازدواج و زندگی هیچ،هرجا آزمون داد نشد،وضعیت مالی استقلال نداره،ی روز داره ۵ روز نداره،این همه سواد و تحصیلات و‌نجابت و پاکیش ،یه تومن نمی ارزه،ادمای بسواد و زپرتی رفتن شدن مسیول و ...این اما ن،طفلی اینم اینجوری فشاره،خدایا خودت درستش کن،سر هر چیز کوچبک با پدر بهم دیگه میپرن،به این میگی تو جوانی کوتا بیا پدرته،بهش برمیخوره، به پدر میگی پدرجان اینم جوانه،دغدغه های خودشو داره میگه به اندازه من زحمتشو نکشیدی و..اله و بله،آخ پدرررر آخ برادرررررر چیکار کنم،هر دو‌هم مقصرن ،هر دو هم حق دارن،خلاصه دلم کبابها.اخرشم برادر قهر مرد و رف پدر هم گف دیگه نیاد!!!یعنی این برنامه رو ما هر ماه،هر ۴۰ روز ی بار داریم،بابا دردتون چیه،اه،حالم گرفته شد.طفلی مادر شده کیسه بوکس..هییییییی..خدا خوبشون کن لطفا.

اما اون مدرسه که گفتن بیا،دو روز پیش رفتم، صحبت کردم،اولش که مدیره خوشش اومد و گفت همه چی عالی،رفتار ،شخصیت،نجابت،قدرت بیان عالی،اگر موردی بهتر از شما نباشه دو روزه تماس میگیریم،اگر بود هیج،دو روز با امروز سپری شد، الانم دیگه شبه،پس یعنی از من بهتری بوده انتخاب شده،و منو رد کردن.عیبی نداره. درسته ادم ناراحت میشه به غرورش ب میخوره، و منم این سالها بخاطر همون غرورم نمیخواستم برم،ولی خوب اینبار رفتم،ولی گویا ملاک بهتر از من بوده اونو انتخاب کردن،حالا یا سطح سواد،یا ظاهر،یا سابقه کاری،هرچی که هست ،قسمت من نبوده،منم از اولش سپرده بودم به خدا.هرچه شد.که برا من نشد😶😶😶😑😑😐😐🤦‍♀️🤦‍♀️🤷‍♀️🤷‍♀️الانم ناراحتی اولم برا پدر و برادره،دومیش هم برا خودمه که گویا ردم کردن،حالا دومی زیادم مهم نیست چون آدم تنبلی ام،خودم دو دلم بودم،ولی درد اولی سخته،خیلی.



تاريخ : سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ | 22:24 | نویسنده : سارا |

...

یه کیفی میخوام هم کوله پشتی باشه،هم دستی باشه ،هم دوشی باشه.رنگش هم جیغ نباشه،نه زیاد موچبک باشه،نه بلند.برا جثه من اندازه بشه،برا ظاهرمم بیاد،ولی فعلا پیداش نکردم!!!نتی هم نمیخوام سفارش دارم،ی جوری ام که یه جیزایی رو باید از نزدیم ببینم بعد بخرم مثل لباس و‌کیف و کفش!!کلا تو خرید کردن آدم فیزیکی ام...فعلا شهرمون پیدا نکردم،شاید تا مهر پیدا شد..البته اگر هنوز زنده بمونم......



تاريخ : شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ | 2:5 | نویسنده : سارا |

🙃🙃

فکر کنم وضع دندونام داره فنا میره،دو سه تا وقتی گرم یا سر میشه درد میگیرن، ظاهرا سالم هستن،ولی جناب همسر میگه اعصاب دندونات رسیده،میگم سالمه،ولی نمیدونم چرا اینجوری شده!!از ته دندونم شکسته بود،الان ورم داره و درد،مسکن و میترانیدازول مصرف میکنم،کلا من از دندون شانس نیاوردم!!واقعا از دندون از بچگی اذیت شدم،بعد بارداری و زایمان ،افتضاااااح، هر دندونی هم پر کردم و ..بعد ی مدتی شکست،و مواد افتاد و..هم هزینه ام رفت همم دندونم،همم کلی با استرس وقتی که میزاشتم،چون دندون پزشکی واقعا حوصله بر،وقت گیر هست.خلاصه،به یه مدرسه درخواست دادم،اولیه رو قبول کردن،گفتن هفته دیگه بیا برا صحبت کردن از نزدیک، خودم دودلم بذا رفتن،راستش هم از رد شدن میترسم ،همم از قبول شدن،رد شدن که نمیخوام اعتبار و غرورم له بشه،قبول شدن هم نمیدونم میتونم انجام بدم،توانایی اش رو‌دارم،با درس و‌مشق بچه ها،مسئولیت خونه و...میتونم ی کار بیرون انجام بدم!!آیا دیگه اون انرژی و انگیزه و‌خلاقیت رو‌دارم!سنی ازم گذشته!! خلاصه دو دلم،موندم چیکار کنم.نمیدونم از خدا بخوام کمک کنه قبولم کنن یا چی،براهمون سپردم بخدا،اگر در من توانایی و اثرگذاری مثبت میبینه خودش کمکم کنه وگرنه اگر مصلحت نمیدونه هیچ..حالا میخواستم برم حوزه درس بخونم،یه رشته جدید،تو‌محل جدیذ،ولی چون دیر اقدام کردم نرسیدم به آزمون، گفتن ان شاءالله سال دیگه.حالا کوتا سال دیگه،اگر نمردم و زنده باشم!!حالا میخوام از تجربیات افراد استفاده کنم برا مصاحبه کاری.جالبه پارسال اینجا درخواست داده بودم،رفتم بدون مصاحبه، فقط مدرک تحصیلی و سن و..پرسیدن،ولی ردم کردن، نمیدونم چرا باز درخواست دادم اونجا!!!نمیدونم.خدایا هر چه صلاحه،همونو برامون رقم بزن.



تاريخ : پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ | 0:51 | نویسنده : سارا |

رانندگی

دیشب بعد مدتها، رانندگی کردم،خواستم برم دنده ۲،یهو رفتم دنده ۴،وسط خیابون یهو‌جناب همسر داد زد هواست کجاست یهو دادی دنده ۴،زود باش کلاچ بگیر و تعویض دنده کن،خودمو گم کردم و‌درست وسط جاده،یهووووو خاموش کردم خدا دوسم داشت نه ماشینی اومد نه چیزی،رپست و‌دوباره دنده ۱،همسر میگع چته،فکرت کجاست،کجایی،پدر ماشینو درمیاریا،گفتم فکرم هیچ حا نیست،نمیدونم چم شد یهو جای دنده هارو‌گم کردم!تا چند روز پیش میگفتم دیگع بی خیالش بشم،ماشین ندارم،رانندگی هم یادم رفته،انگار سن میره بالا، آدم محتاط میشه،هر کاری سن و‌هیجان خودشو داره،من همونیم که ۱۰،۱۵ سال پیش خودمو میکشتم رانندگی یاد بکیرم و رانندگی کنم اما حالا هیچ،بهرحال،باید کامل یاد بگیرم،اخرش حتی بتونم نیسان آبی هم برونم،فقط دلم میخواد کامل مسلط شم پدر مادرمو ببرم اینو اونور،،بدون اینکه منت برادرا رو بکشن..خدایا یه ماشین میخوام..با این قیمتاااااااا...نمیدونم مگراینکه خدا بخواد..کاش خدا بخواد...



تاريخ : یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵ | 2:4 | نویسنده : سارا |

خوابم

:با همسایه فتنه انگیز که آذر پارسال بحث کرده بودیم،همیشه ذهنم نشخوار میکردم و هییییییی مرور و‌مرور..حرفایی که رودررو بهم گفته بود تا حرفتی پشت سرم،هرجا میدیدمشون،زیر لب لعن میکردمشون و همش اون شب جلو چشم میومد..خلاصه تا یه هفته پیش که خواب دیدم من به واسطه همسایه روبرویی، که بیا آشتی کنید و...تا رسید به بحث مجدد با این خانم که همچنان تمام جزییات رو بازگو میکنم از شب بارانی و تاریکی هوا و هجوم شبانه به خونه و تنهایی من و پسراش اومد و‌‌‌...تا اینکه بهو دیدم با مینی بوس ،عین قدیما،من و پسرش و چندتا مسافر رسیدیم به یه روستا،شبیه امام زاده،امام زاده شهرمون که هم قبرستان داره همم چندتا شهید داره،فکر کنم ۶یا۸تا شهید دفن کردن،اما فکر کنم گمنام نیستن،ولی اونجا نبود،مکان قدیمی بود،دیوارها کاهگلی و ...اتاقی بودکه گفتن اینجا رو فاتحه بدید، در وردي رو خوندم نوشته بود شهدای گمنام روستای ور‌‌‌‌...،رفتم داخل اتاق و دیدم ۱۲تا شهید گمنام رو دفن کردن،جالبه این شهدا به صورتL مانند که به صورت ۶تایی دفن شده بودن،همونجا حالت بغضی گفتم امیرحسین به روح مقدس این شهدا قسمت میدم مقصر من بودم یا شما،راستشو بگو تا اینو گفتم این پسر حالت تعجب و شرمنده و‌گرگرفته نیگا کرد و سرشو انداخت پایین،انگار انتظار نداشت من این حرفارو بزنم،یه حورایی که اگر راستشو بگم غرورم میشکنه اگر دروغ بگم از شهدا خجالت میمشم،اخه اتیش بیار اصلی معرکه این بی شخصیت بود،خانوادگی جز پدره،همشون وحشی ان،خلاصه از خواب پریدم،از اون روز به بعد،تقریبا ۸روز میگذره،یعنی جمعه گذشته بود که این خواب رو دیدم،از اون روز به بعد حس آرامش دارم،انگار آب رو آتیش بود این خواب،خیای از فکر و نشخوار روحی و ذهنی ازم کم شده و انگار حس کردم پیش خدا اون اون شب و اون بی احترامی ها گم نشده،و خدا به وسیله این ۱۲ شهید عزیز بهم گفت که حواسش هست.نمیدونم اون ۱۲شهید عزیز کیا هستند اما کاش میدونستم..دلم میخواد برم به اون روستا،ببینم شهید گمنام دارن روستاشون یا ن،آخه جالبه من از اهالی همون روستا هم خوشم نمیاد،اما خیلی مشتاقم برم ببینم چنین جایی هست!نمیدونم قسمت بشه برم یا ن!!خدایا ممنون که هوامو داری...



تاريخ : جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵ | 2:7 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.