اینقدر سخت میگذره اینجا،امروز ظهر ،مشغول عوض کردن پانسمان های مادرشوهر بودم،یه لحظه احساس کردم دنیا و زمان متوقف شده ،و اصلا حرکت نداره،یه لحظه حس غرررریب دلتنگی و خفگی اومد سراغم،حالم بد شد، شدیدا تنفر اومد سمتم،تو دام گفتم خدایا بهم صبوری بده و تحمل بده بگذرونم...خیلی ساعتهای بدی بود..
برادر مادرشوهر کلی براش برگ مو،با ساقه هاش آورده عصبی شدم البته تو دلم،که مرد حسابی،زن حسابی ،تو این وضعیت همین کم بود،خلاصه ناهار گذاشتم، اونارو جدا کردیم،قراره بکنن توبطری،کی قراره بکنه طفلی من همراه کودکانم،و احتمالا پدرشوهر، خلاصه که خیلیییی دلم تنگ شده برا مادر وخواهر،صبح خواهرزاده ام زنگید نمیرید خونه عزیزجون،خودم نتونستم ن بگم،دادم به بچه کوچبکه،بگو ن متاسفانه همچنان مشغول پرستاری از مادذبزرگتیم،ببینم این جناب همسر کی میاد قراره مادرشوهر ببریم دکترش،سونتشو برداره،ای جاری و برادر شوهر نامرد،تو این وضعیت قهر کردن، این روزها کمک نکردن،تنها موندم،عیبی نداره خدا بزرگه..

