🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۷۸ دردسرهای تخیل بچم😢..

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۷۸ دردسرهای تخیل بچم😢..

.نمیدونم چی بگم،یه طرف پدرمه حق پدری داره،تا همین الانم شرمنده محبتشم،یه طرف هم بچمه،هنوز ۱۱ سالش نشده،کارتون و فیلم نیگا میکنه،تو سن تخیل سازی و تصویر سازی و...هست،من چطوری بگم بچه جون تخیل و‌تصور و فکر نکن،چطور تفکرات و‌تصورات و تخیلات بچه رو‌محدود کنم!چطور میتونم نذارم بچم هرچیزی که تصور و‌تخیل و تفکرشه رو به زبون نیاره،من مامن امن بچم هستم،نمیتونم این مامن امن رو خراب کنم،نمیتونم سرش داد و بیداد کنم ،نمیتونم چون پدرجان شما احساس ناخوش آیند نسبت به حرفاش ،داری،بچمو تخریب و تنبیه کنم، البته بگم من جاییکه بچم رفتار زشت و زننده داشته باشه حتما برخورد میکنم ،حتما،اما وقتی رفتار و حرف زشتی نبوده،اقتضای سن و سالشه، صرفا ار تخیلات صحبت کرده چطوری تنبیه کنم!بچم اونقدر فیلم و کارتون دیده یا کتاب خونده ،اونجا برخی شخصیت ها مثلا دکتر آزمایشگاه مخفی داره،یا کسی برا پنهون شدنش ،پناهگاه مخفی داره،بچه هم تصوراتش اینجور برا خودش جایگاه درست کرده،حالا پدرم واکنش منفی نشون داده،رفتار پدرم واقعا ناراحتم کرد،اولا صداش زد و حرف زد ی نمه لحنش مناسب سن بچم نبود،دوما من وقتی داشتم به بچم توضیح میدادم که چرا نباید برخی حرفارو بگی،پدرم اومد و گف از دفعه بعد اومدنی بچه کوچیکه رو بیار،اینو نیار،اصلا نیار،اینو نیاریا،چندبار تکرار کرد اینو نیار!،من کوپ کردم!!یعنی چی پدرم،این بچمه،کجا بزارمش!یهو دلم برا خواهرم سوخت که اونم بچه اش کمی شیطنت داره،حالا حرفاش خوش آیند پدرم نیست،پدرم به خواهرم میگه:خودت بیا،اینو نیارش،یعنی چی!پدرجان!این چه حرفیه!،بعد برگشت بهم گفت خیلی بچه بزرگتو دوست داشتم اما از چشمم افتاد،اینجاهم ی جوری دیگه دلم گرفت بغض خفم میکرد اما سکوت کردم،تمام این مدت الکی لبخند میزدم و‌میگفتم پدرجان بچه هست،از کارتون یه جیزی دیده،بار آخر هم اومدنی گفتم بچه جون برو ازپدربزرگ خدافظی کن،اومد گفت خوابه،گفتم ن،بیداره دراز کشیده،رفت خدافظی،دستشو دراز کرد ،ولی پدر با لحن سرد و بی تفاوت و یه نمه مثلا قیافه گرفته به بچم گفت برو،برو،خوش اومدی،دست بچمو خالی رد کرد،در حالی که به بقیع دست داد،اخه پدر من،این چه میفهمه حرفای تورو،تو‌ماشاءالله تحصیل کرده ای،کلی کتاب روانشناسی خوندی،این بچه سن تخیل و رشد و...چرا واقعا اینطوری کردم.حالم بده،دارم خفه میشم،یه نوبت نمازم خوندم، جال بدم اجازه نداد،گفتم اینجا بنویسم،تا کمی تخلیه بشم،پدر پدر پدر..چرا اینقدر دیکتاتوری،پدر خوبی هستی حیییف دیکتاتوری، آدم میترسه چیزی بگه دلت بشکنه، براهمون سکوت میکنیم،تا باعث دلخوری نشه ،تا باعث دل شکستن شما نشیم،ولی پدرجان دلم واقعا از رفتار و حرفات شکست..

به بچم گفتم از حرفای پدربزرگ ناراحت نشیا،سنی ازش گذشته،یه چیزایی ،حرفایی، رفتارهایی براما اهمیت نداره،اما برا پدر بزرگ اهمیت داره و برعکس،بهتره پیش پدربزرگ یه چیزایی رو رعایت کنی،یه حرفایی رو‌نزنی ..بچم گف عیب نداره من دلخور نیستم ولی ،ولی ،ولی خودم شکستم...دلم برا بچه بزرگم میسوزه،من بخاطر هیچکس هم که نشه،بخاطر بچه بزرگمم که شده باید باشم،من تنها آرامش و‌امنیت بچمم، بچه بزرگم میگع :سارا هر وقت بغلت میکنم،میبوسمت،یه حس خاصی ازت میگیرم،از هیچکس اون حس رو‌نمیگیرم، بچم فقط به من اعتماد داره،با من سختی ها و حرفاشو ،دلخوری و بغضاشو،خوشی ها و تنهایی ها و...با من میتونه سپری کنه،من بخاطر هیچکس که نه،فقط بخاطر بچه بزرگم باید تو زندگی بچم باشم تا مرحله ای که خودش روی پاش بیسته،بتونه تنهایی از پس همه چیش بربیاد..خدایا هوای بچه هام رو‌داشته باش،دل پدرم نرم کنه،این بچه ها،مادرمو بفهمه..خدایا من به احترامی که برا پدرم دارم، بهش چیزی نگفتم و‌نمیگم ،خودت آرومم کن،صحنه ها از جلو چشمم پاک نمیشن..اینقدری ذوق خونه پدری داشتم دیگه ذوقم کور شد..دفعه دیگه چطوری برم ،با چه رویی برم..من که نمیتونم بچمو بزارم تنها خونه بمونه یا خونه بقیه بمونه،خودم پاشم بیام،پدرجان از یه سنی به بعد دیگه بچه هام نخواهند اومد نهایت میان ۵،۶ دقیقه میشینن،بعد برمیگردن،بعد اندک مدتی خودم تنها خواهم اومد،البته اگر تا اون موقع من زنده باشن...خدایا آرومم کن،صحنه های امروز رو از ذهنم پاک کن،من نمیتونم کینه پدر داشته باشم،پس خودت درستش کن..آرومم کن

❤️❤️❤️❤️❤️❤️ الان ساعت ۱.۲۲ بامداد دوشنبه، ۱ تیر هست، چند دیقه پیش مادر زنگ زد،بعد چند دیقه خرف زدن خدافظی کردبم،بعدش دوباره زنک زد،نگران شدم،برداشتم گوشیمو،گفتم جیزی شده؟؟گفت نه،بابات باهات کار داره،با پدر سلام و احوالپرسی کردیم و ازم دلجویی کرد و گف با بچه اونجور صحبت کردم،ازم دلخور نشو،به بچه هم بگو ازم ناراحت نشه،از این پس مراقب حرفاش باشه،هرحرفی رو‌نزنه،اما ازم دلخور نشه،من دوسش دارم،همون لحظه باز به سختی بغضمو نگه داشتم کن مونده بود بترکه،اما چشام پر شد و ....الانم نشستم بچم بخوابه، تا منم بخوابم،قراره فردا ان شاءالله بریم مدرسه اش،کارنامه اش رو‌بگیرم،و از این زنگ پدر خیلی خوشحال شدم،خدایا ممنون،ممنون که این زنگ پدر حالمو خوب کرد..خدایا ممنونم..پدرم ممنونم.😭😭😭😭😭😭😭😭



تاريخ : یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ | 22:24 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.