🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۶۷ روز هفتم و 💔💔

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۶۷ روز هفتم و 💔💔

با دلی لرزان،و بغض سنگین و چشمای پف کرده و صورت سرخ شده از گریه ،با اهنگ...،..همه اولش خوبن، اولش دوستت دارن،همه آخرش میرن،میرن و تنهات میزارن، ،همه اولش تو رو ،روی چشاشون میرارن .همه آخرش دیگه اسمتم نمیارن..

امروز هم به روزهای قبل بشور،بپز،بیار،ببر،...همچنان دلتنگ مادرم،دلتنگ خانواده ام،دلتنگ خواهرزاده‌ام،، ولی صبوری میکنم ولی این حقم نبود،من حتی لباسهای مادرتو میشورم،لباسی که نمیشه انداخت ماشین،من حتی موقع بالا آوردن بچم دماغمو میگرفتم ولی پبش مادرت ن،تا ازم خجالت نکشه،من برا بچه خودمم شیاف انداختنی، صدبار دستمامو میشستم،ولی برای مادرت طوری رفتار کردم ازم خجالت نکشه،دردشو بگه،سعی کردم کنارش باشم،محرم درداش باشم، نه با ولی تو چی،هر شب،هرشب با دعوا و بحث میگذرونی،چرا بچه هامو میزنی، مگه چیکارت کردن،تا شب پیش یه آدم مریض،یه جاردیواری زندانی شدن،اینم رفتارته،میدونی چیه وقتی بهم گفتی قیافه شو،دلم بدجور شکست، خیلی،نفهم کل فک و فامیلت دارن حسرت تورو میکشن که زنت منم کل فامیل و همسایه و آشنا..اومدن ،حسرت تو و مادرت رو میکشن ولی تو بهم میگی قیافه شو!من زشت نیستم،ولی تو چشات نمبینه،احتیاجی هم ندارم تو ببینی،خداروشکر گدای محبتت نیستم،ولی رفتارهای این روزهات یادم نمیره..بعدم برمیگردی میکی منظوری نداشتم..ولی من تا عمق وجودم سوخت.دایی هات،مادربزرگت،خاله ات،زندایی هات.،،بخدا همشون میگن خوشبحالت چه عروس خوبی داری.همه شون ازم زنگ میزنن تشکر میکنن اما تو چی!!فقط بحث و دعوا،اخرشم تهدید میکنی یکی میخوابونی تو گوشم!!بابا خیلی رو داری،تو وقتی یه قدم برا مادر من برمیداشتی،صدبار تشکر میکردم، خودمو کوچیک مبکردم تا تلافی خدمتی که کردی رو دربیارم،ولی تو چی!!!انگار مادر من عمل شده!!بابا خیلی پررویی..میدونی من گله امشب رو به خدا میبرم، گله این روزا رو به خدا میبرم..الانم دارم برا ناهار فردا،غذا میپزم،خورشت میزارم بپزم،آماده باشه، چون ناهار مهمون میاد،به مادرشوهر گفتم صبح نمیتونم زود بیام خوابم میاد،خونه شب تا صبح میزارم بپزه،برت سوپ و برنج هم میام اینجا بار میزارم،گوشتشو داد گفت بپز،براهمون ،ولی تو اگر میفهمیدی، عوض ایجاد تنش ،آرومم میکردی، ولی ..خیلی تلخه،خیلیییی..اخرشم برمیگردی میگی:خسته ای از مهمون مهمونداری و پرستاری،میایی خونه دعوا راه میندازی، منت سر مادرم نزار،بااینکه بخدای واحد قسم،من اصلا به روی مادرش،پدرش، خودش،اقوامش نمیارم،تا چه رسد منت گذاشتن!!بخدا من اهل منت نیستم..بهانه های خودت رو نچسبون..حالا منو باش چقدر احمقم،تو دلم میگفتم حتما یه کادویی برای تشکر برام میگیره، یه چیزی،ولی زهی خیال باطل،کادو نخواستم،نرینه به روح و روان منو بچه هام..واقعا چطور میتونی بهم بگی منظوری نداشتی،وقتی منو خرد کردی، وقتی منو شکستی، بعد بگی منظوری نذاشتی...یه جوری تا عمق وجودم شکست که خواستم همون لحظه زنگ برنم به مادرش و بگم پسرت دیونه شده،گفتم زن بیچاره مریض احواله،و عقب نشستم، خواستم دست بچه هامو بگیرم برم خونه مادرش یا مادرم،ولی باز گفتم لعنت خدا بر شیطون،دختر بشین و غم غصه نده،هرکدوم یه جوری مریض احوالن...یاد بچه هام میفتم که چطوری بچم گف سارا من از رفتار بابا ترسیدم و...بغضم ترکید و گفتم قربونت برم نترس،هیچکس هیچ غلطی نمیتونه بکنه بیا و...وااای خدا حالم بده،بد..خدایا چرا ،منکه نه حرفی زدم،نه منتی گذاشتم،هیجیییی،بخدا هیچ بی احترامی،حتی بخاطر دیشب ناراحت بودم،باز بااین همه نزاشتم مادرش اینا بفهمن من ازش ناراحتم،بخدا هیچوقت نمیزارم کسی بفهمه،حتی مادرش اینا یا مادرم اینا ولی شانس منه...الکی میگه بچه ها منو مسخره کردن،ولی اینا مسخره نکردن..زخم رو انگشتمم یادم نمیره که تو مقصری..ممنون بابت مزد زحماتم..

چیزایی که اینجا مبنویسم به کسی نگفتم و نمیگم،اینجا فقط میگم تا بغضمو خالی کنم تا سبک بشم تا فردا وقتی رفتم پیش مادرت،با دلی خالی از کینه پسرش کنارش باشم.من حتی به خونواده خودمم از رفتارهای همسرم جیزی نگفتم تا تو این وضعیت غصه منو نخورن،..خونواده من فکر میکنن که همسر من خیلی قدردان منه،ولی زهی خیال باطل...

خبر نداری حالم خرابه این زخم کاری مرحم نداره رو شونه کی چشمم بباره..

آدما قدر جیزایی رو که دارن نمیدونن، توهم قدر منو نمیدونی،ازخودم تعریف نمیکنم،اینو یه هفته هست کل فک و فامیلت میگن،با حسرت میگن ..ولی تو نمیفهمی..

خداروشکر بازم شکرت..اینم از سهم من از زندگیه،عیبی نداره..تو بزرگی خدا..من گله ام رو پیش تو میارم...



تاريخ : چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ | 2:45 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.