سپری شد روزها..به حاج خانوم مادربزرگ همسر کمک کردیم،غذاها پخته و سرو و پخش شد،برا مادر و چند نفر رومنو جناب پدر همسر بردیم دادیم برگشتیم بعد ناهار شستیم وجمع کردیم وگذاشتیم سرجاش، مادربزرگ همسر ،چندجاش افتاده و ترک برداشته،بهش شیاف مسکن دادم، حموم فرستادمش، گفتم تااینحام برو ،بیا تموم سو،بعد برم خیالم راحت شه،خونه آشپزخانه جارو دستی زدم،لباسشویی هم ایراد داشت جناب همسر برطرف کرد، حموم لیف کشیدم براش خدایااااااا،،البته با من راحته،آدم اگر نمیره،پیر میشه،پیری.....امان از پیری....برگشتیم خونه،دوش گرفتم از بیخوابی وا میرفتم،ولی نشد جناب همسر گف بیرون کار داره و اصرار منم باهاش برم،برا مادربزرگ، دایی اش دارونوشت اونارو گرفت و تا شب دیگه مردم از بی خوابی..،تاسوعا پسر خاله همسر شام دعوت کرده بود،آقایون مسجد،خانما خونه،رفتیم اونجا، خوشحال بودم،جایی دعوتم کنن با اشتیاق میرم مخصوصا مجالس روضه،تنها ایرادش اینه که خانما دعا میخونن خستم میکنن،چون سواد قرآنی ندارن،براهمون نوع خوندن اونا برام خسته کننده هست.ولی خوب سپری شد،تا شد عاشورا، روز عاشورا صبح،با بچه ها رفتیم مراسم الله حسین وینا(خدایا خدایا حسین کجاست)بچه ها این مراسم رودوست دارن،براهمون بردمشون،از اونجا خونه خواهرم، مراسم زیارت عاشورا داشتن،کمی با بچه اش سر جمع کردن وسایلش، اول صبح،حوالی۶صبح،بهم پریدیم، مهمونا اومدن و شد ۸.۳۰صبح،جناب همسر نیومد دنبالم، چون از مراسم برگشته بود خواب بود،وااااااااای خدا چه کنیم، ی اسنپ گرفتیم،اسنپ اومد پیام دادم منتظر باشید، اینم نق نق زود باشید، خواهرم گف منم باهاتون میام،آقا ما شدیم ۸تا،۳تا بچه،۵تا ادم بزرگ😳😳😳🙄🙄🙄،راننده عصبی خانم چند نفرید مگه،ظرفیتم محدوده،منم گفتم آقا مگه شما گزینه انتخاب ظرفیت دارید!خوب بزارید ظرفیت،منم انتخاب کنم،حرف بهش برخورد، گف گنده حرف زدی،برید پایین همتون،خونواده پیاده شدن،گفتم برو بابا،سرآوردی،درشو بستم گفتم اول صبحی بروشرتو باخودت ببر مردک،خواهرم گف راست میگه ما زیادیم دوتا اسنپ بکیریم،هیچی دیگه ما با تاکسی بی سیم رفتیم خومه مادر،یه داستانی شدیم،خواهرمم با اسنپ،از بی خوابی میمردم، رسیدیمخونه مادر،بعد صبحانه و شستن قالیچه دم دسشویی که آب روشویی رفته بود،گفتم ی نمه بخوابم،که جناب همسر زنگید میام دنبالت،هی کفتم نیا،نیا،ولی اومد،و پدرم با زبان بی زبانی گفت پاشو برو 🥴🥴🥴🥴🥴🥴،بعد ظهر هم زندایی همسر دعوت کرده بود مجلس روضه ،مسجد بود،رفتم،بعد نماز برگشتم خونه،تومسیر برگشت یه آدمی رو دیدم،نمیدونم منوشناخت یا ن،ولی بهم همون تاریکی زل زد،من شناختمش،همون آدم ۱۳،۱۴ سال پیشه،با همون تیپ و لباس،و حس کردم دلش گف ع،این همون دختره،با همون تیپ و پوشش۱۳،۱۴ سال پیش..هی روزمار گذروندیم ها.امروز خونه مادر بودم ،شارژر گوشیم اونجا مونده، بهانه کنم فردا برم اونجا خخخخ.
خدایا دهه محرم گذشت ،من نتونستم کاری کنم،عزاداری در شان امام حسین داشته باشم،نتونستم هیت برم،دوتا مجلس رفتم ولی این دوتا مجلس هم برای من اون حسی که باید بهم میداد رونداد،سخنران خوب،دعاخوان خوب،روضه خوان خوب نداشت،خودم باید در این زمینه ها مطالعه بیشتر داشته باشم.
تو این روزها ی چیزی خیلی منو عذاب داد،حتی بعدا تا بغضم رفت،این بود که بعد ظهر،روز ۸ محرم،نذری حاج خانوم مشغول شستن دیگ ها و سبد ها و ..بودیم،کوچه میشستیم،اخه خونه حاج خانوم ورود به ساختمان هست،اونم حیاطش دست مستأجر هست، انباری هم کوچیکه، براهمون کوچه میشستیم،آدمایی میومدن ومیگفتن غذا مونده یا ن،این وسط دوتا پسر بچه اومدن بهم گفتن:عمه غذا مونده؟گفتم دورت بکردمتموم شده برو ان شاءالله سال دیگه زودتر بیا بچه با گردنش گف باشه و رفت،بهو مادر شوهر گف اون بچه اسمش حسن هست بگو بیاد بهش ی ظرف غذا بدم،من صداش کردم اومد گفت بدو ببین عمه بزرگه چی میگه،انکار غذا مونده میخواد بهت بده،دایی جناب همسر هم دیگ هارومیآورد کوچه،تا این بچه رو ديد ی نعره ای به این بچه کشید و حرف بارش کرد یعنی شکستن فرور و قلب این بچه رو من شنیدم، حالم گرفته شد،بچه برگشت رف،یهو گفتم چرا دادزدی سر بچه،اون. طفل معصوم کاری نداشت،من صداش زدم،غذا نمیدی چرا داد زدی،مادرشوهر غذا یه بسته اورد،صداش زدم اومد، دادم به طفلی بچه گفتم ناراحت نشو از این اقا، این هم خسته هست،هم دیگ ها سنگین ان،همم برا من داد زد با تو نبود،طفلی سرشو تکون داد رف،دیروز البته جمعه صبحانه مادرشوهر اومد،قضیه رو گفتم و گفتم به برادرت بگو خداوکیلی زحمت کشیدی، از همه بیشتر،ولی اجرتو ضایع کردی یا داد کشیدن سر بچه،از دلش دربیار که درنیاری،دود شد زحماتت،،بعد حرف ما همین دایی زنگید،با مادرشوهر حرفیدم و گف قلبم درد میکنه،مادرشوهر گف فلانی سارا میگه تا با بچه مردم بد کردی دلشو شکستی براهمون قلبت درد مبکنه، برواز دل فلانی دربیار،اونا بچه خوبی ان،کمک دست مادرمونن،خونواده نیازمندن،برواز دلش دربیار،تا قلبت خوب بشه.خلاصه بعد گفتن این حرفا به دایی همسر،وجدانم و قلبم آروم شد تا بفهمه یا وارد نوکری امام حسین نشه،یا اگر وارد شد صبر واخلاق وحوصله بخرج بده.بچه هارو دین زده نکنه.امیدوارم دایی همسرجبران کنه .دایی های خودمم دعوت کرده بودن چون روستا بود نشد برم..آهان، هرجا رفتم روضه،کمک و..تستم سلامتی چشم و جسم و روح مادرم وپدرم و باز مادرم بوده،امام حسین نور چشمان و حال جسم،روح و روان مادرم، رو خوب کن،آمین
حالا من خلاصه نوشتم،اتفاقای ریز هم افتاده از حرفهای خاله زنک اقوام و تعریف های دلی و حدی حاج خانوم از من،از نذر زندایی سانترال همسر و....خلاصه کردم،خسته ام.
خدایا مارو از یاران امام زمان،از دوستداران امام حسین و اهل بیتش قرار بده

