ولی هرچه باشه یه دوره ای از زندگی مادرم کنارش بوده،مادربزرگ خودم تقریبا ۲۳ سال پیش فوت کرد،و مادرم از اون روز تا امروز سختترین دورانهارو سپری کرده، دختری که مادرش همه کسش بود،نه خواهری،نه مادری،نه همسر بااخلاقی،نه پدری که هوای دخترشو داشته باشه،تا مادخترا یه کم بزرگ شدیم،طفلی مادرم..مطمعنا غمگین میشه.مادربزرگ ناتنی ،هوای نوه های خودشو بیشتر از ما داشت،بعد فوت مادربزرگم،جهاز مادربزرگمو به بچه ها ونوه های خودش بخشید، و عذاب مادرم چندبرابر شد،دورانی که مادربزرگم زنده بود پدر بزرگم بین خانماش خیلی فرق میزاشت،هوای مادربزرگ ناتنیمو بیشتر داشت تا مادربزرگ خودم،بعد فوت مادر بزرگم، هنوز داغ مادرم تازه بود نمیدونم چهلم مادربزرگم سپری شده بود یا ن،اما از زن دایی و عمه ..رفته بودن عروسی،خبرا پخش میشه،تا رسید به گوش مادرم، اینا برا مادر من،که تنها وارث مادربزرگم بود،داغ بود،و درد و رنج..،کسی نبود باهاش درداشوتقسیم کنه،نه خواهری، ن برادری،بچه ها هم کوچیک..ماها بچه بودیم و پی بازی خودمون،بعدها بزرگ شدم مادرم در بازگو کردن خاطرات و رنج ها و...برام میگفت،مادر من تنها دختر مادرش بود بقیه خواهر برادرا ناتنی..خلاصه الان همشون فوت کردن و از این خاندان فقط بچه هاش مونده،بچه هایی که الان خودشون بزرگ شدن ونوه ...روزگار،بالاخره سهم منم ی روز میرسه،و اون روز خدا بهم رحم کنه..حالا من موندم مراسمات نقش ما نوه های ناتنی در چه حده!!!پررنگ یا کم رنگ!!!
خیلی دوست دارم ی روزی زندگی مادربزرگمو رمان کنم و فیلنامه کنم و ازش فیلم بسازم،و در ادامه اش زندگی مادرم..اما حیف سرمایه وپولشو ندارم..
مادر بزرگ ناتنی روحت شد..الان روحت کنار جسمت نشسته،داری دور خودت و ما و مردمان میچرخی.از واقعیتهای دنیا وپشت پرده ها خبردار میشی،روح های رفته رومیبینی...هیییی سفری برات آغاز شد سفر بی پایان و ابدی....روحت شاد..

