🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

پارک

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

پارک

عصر بچه ها رفتن پارک،بعد نیم ساعتی رفتم بهشون سر بزنم،چون نگرانشان میشم کخ باز خداناکرده ماجرای دعوا تکرار نشه همم جماعت بفهمن اینا بی کس و کار نیستن،رفتم نشستم گاها گوشی دستم بود،و گاها از دور تماشاگر بچه ها،یهو دوتا از بچه های دوره ابتدایی دیدم اولش حس دیدن نداشتم،اما دیدم ن بابا منو‌شناختن،بی معرفت نیستم ولی یه لحظه حس کسیو‌نداشتم،اما بعد سلام و احوالپرسی ...گف بچه ها فلان گوشه اتراق کردن،گفتم باشه،بهبچه بزرگن گفتم میرم نیش رفقای ابتدایی، فلان جا،پیدام نکردی لهم زنگ بزن،خلاقه رفتم اول گروه رو اشتباهی پیدا کردم،اما گشتم پیدا کردم دیدم بله دم کوچه مادر اینا نشسن،خلاصه سلام و احوالپرسی و...گپ زدیم ،تقریبا ۳۰،دیقه اینا نشستیم تا اذان،شب شد و‌برگشتم، گفتن چرا نمی‌آیی،تحویل نمیگیریا،گفتم ن،واقعا وقت نمیکنم الانم برا بچه ها اومدم،گفتن باز بیا،،،با من خوش میگذره دا🤪🤪🤪🤪🤪🤪گفتم پس بساط رو روزهای فرد بیارید همین جا،زوج ها بچه ها کلاس دارن،گفتن هماهنگ میکنیم ولی بیایی هاااا😎😎😎😎😎چقدر خوش میگذره با من خخخخخ،اون روی منو ندیدن اخه🤪🤪مثلا میخ‌استم زود بخوابم، خدایا باز فردا پدر همسر بچه ها رو ببره کلاس، خودم میرم دنبالشون،نبره خودم میرم،دوشنبه پدرهمسر برد.خدا خیرش بده.



تاريخ : چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵ | 4:20 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.