گاها حس میکنم دلم برای دوران احساساتم تنگ میشه،دورانی که نه بچه داشتم،نه ازدواج کرده بودم،نه مادرم مریض بود،نه داداشم زن گرفته بود ....دانش آموز، دانشجو بودم،بچه های خواهرم کوچولو بودن، منم نوجوان ودر تب و تاب عشق وعاشقی و دوست داشتن ودوست داشته شدن...یه زمانی که در اون موقع ،تو اون حس ها بودم فکر مبکردم دیکه دنیا تهشه،فکر مبکردم آینده چطوری میشه،اما شد،آینده، زندگی...همه چی سپری شد و من واقعا دلتنگ اونروزایی ام که تواتاقم تنهایی تا نصف شبها بیدار بودم،پنجره اتاقم باز بود و بوی گلهای تو حیاط میومد اتاقم و وسط اتاقم دراز میکشیدم و به آسمان نیگا میکردم،زمستون و پاییز هم به چراغ تو کوچه بغل در حیاط زل میزدم ببینم برف وبارونی میاد...موقع وزش باد به شاخه های توحیاط و رقص شاخه ها نیگا مبکردم...هییی دوران اصلا فکرشو نمبکردم ی روزی بزرگ بشم ازدواج کنم وتازه بچه هم داشته باشم و غذا بپزم،خونه مرتب کنم، از همه مهمتر یه زندگی روببرم..من خیلی لوس و نازک نارنج بود ،با یه اخم بابا گریه میکردم و...من کجا و کی این همه بزرگ شدم..دلم برای روزهایی که خودم بودم و پیامک ها و رفقا و دانشکاه و مادرم..مادرم..مادرم تنگ شده.برا روزایی که داداش کوچیکه ،هنوز کوچبک بود،حتی بلد نبود مقطع کارشناسی ی تیپ خوب بزنه،من براش استایل میزدم و میگفتم اینو بپوش دختر پسنده، البته اونم بعد کلی مقاومت،که گفتم دانشگاه ما دخترا به فلان تیپ پسرا اینجور میگن،خودشو تغییر داد..حالا دانشگاه ما ی پیلمنور معمولی بود دانشگاه داداش یه آزاد از کل کسور با دختر پسرای مایه دار..دلمتنگه اون دورانمون هست.کاش بزرگ نمیشدم..چون مادرمم اینطوری مریض نمیشد..سردرد دارم،دلم مبخواد گریه کنم اما اونم نمیاد ته گلوم گیر کرده..اذان صبحه...خدایا اشتباه کردیم بزرگ شدیم یا ن،کار خوبی کردیم..ولی وقتی یاد یختی و تنشهامیفتم میگم ن،نمیخوام برگردم،خداروشکر سپری شدن..نمیدونم....ناشکری نمبکنم،فقط دلم تنگه.🥺🥺
درباره وب

خدایا.....عاشقتممم خداجون.
اما من.....
یکی از آدمهای روی زمین...
من گاهی..
غمگین ترین آدم روی زمین ام
گاهی شادترین
گاهی افسرده ترین
گاهی بی ریختترین
گاهی زیباترین
گاهی خوب ترین
گاهی منفورترین
گاهی لجبازترین
گاهی مهربانترین
گاهی خسیسترین
گاهی ولخرج ترین
گاه حسود ترین
گاهی بی هواترین
گاهی سست ترین
گاهی باانگیزه ترین
گاهی بی کس ترین
گاهی شلوغترین..
اما ته اش من خودم هستم..
با یک قلب گرفته و یکبغض مانده..
من یک آدمی هستم که خود نیز نمیدانم که هستم..
من ملودی زندگی هستم..
گاهی ساز کوک
گاهی ساز ناکوک
گاهی تنها و حزین
گاهی رقص کنان
من در میان آواها...صدای ساز هستم..
من..من هستم..همینی که هستم..
هرقدر بزرگ...
ولی کودکانه...
نه شیک و مجلسی..
و این جریان من هست
جریان خروشان من..
گهی تند..
گهی آرام..
ادامه دارد با تمام من های من
در این زندگی...
تا نمیدانم کجا...
و ای انتهای من...
من تا کجا با تو خواهم بود...
انتهای زندگی ام.....نمیدانم
و همچنان میخروشد ..
این زندکی ..این من...
.......
هر وقت دیدی ماه ها از آخرین پست و نوشته من گذشته...،،،،،
بدون من دیگه تو این دنیا نیستم..هیچکسی از وجود وبم خبر نداره ...
..وحشی دوست داشتنی....سارا..
موضوعات وب
فال حافظ
رتبه الکسا
ویژه ماه اسکین
ساعت
تاريخ : سه شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ | 3:46 | نویسنده : سارا |
آخرین مطالب
جستجو
ذکر ایام هفته
ربات مترجم
آرشیو مطالب
حامیان ماه اسکین
امکانات وب
