🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

🌻🌻 | ...

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

...

مادرم زنگ زده،خواستم کمس باهاش بحرفم‌حالم‌خوب بشه،بجاي خوب کردن حالم،جامی بودنم،قوت قلب بودن،یه جوری. زفتار میکنه،ی جوری برخورد میکنه انکار با ی دختر بچه ۱۵.۱۴ ساله طرفه،مادر من شد ی بار بگی کار خوبی کردی،شد س بار بگی از حقت دفاع کردی ..چرا ته دلمو خالی میکنی،من الان نیاز دارم به یه حامی،به یه قوت قلب،به یکی که بهم بگه افرین کارت درست بود...دلم میخواد الان یکی باشه بشینه من هی بگن زار بزنم حالی بشه دلم،،نه اینکه چون نمیخوام‌کشی بفهمه چقدر از درون بهم ریخته بشینم یواشکی گریه کنم..خدایا چی میشد ی بار فقط ی بار مامانم بگه ای ‌ول.نترس،گنارتم،اصلا الان ک اینجوری شده پامیشم همراه داداشت میام،اصلا داداستو میفرستم بیاد ببینه کی به تو‌،بچه ات چپ نیگا کرده..همیشه گفتی ..هیییسسس،ساکت، صدای زن ،صدای خانم نباید شنیده بشه،میگن بی حیاست.. مامان من خسته ام..خسته ...حالمو بفهم..دارم از درون متلاشی میشم...دارم دق می‌کنم..چرا نمیفهمی منو..من الان نصیحت نمیخوام..من به زور خودمو نگه داشته بودم بغضم نترسه.. ولی تو هییییی من نصیحت میکنی حس کم بودن،حس زشت بودن،حس ناکافی بودن میدی بهم..مامان الان نیاز داشتم بهم بگی دخترم...ببین چطور صلاحه،،ببین حق چطوره،ببین چی به نفعته...مامان منو درک کن....من حالم بده...من نمیدونم کی صبح بشه..



تاريخ : چهارشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۴ | 2:33 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.