دلم برا خونه پدر تنگ شده،میخواستم فردا برم دیدنشون،بعد کلاس بچه بزرگه،از اونجا بریم خونه مادر،ولی از آنجائیکه اهر شب تقریباً۱۲.۳۰ با مادر میحرفیدم،پدر در حال مثلا خوابیدن،که صدای مادر نزاشته بخوابه و بیدار شده، نزدیک ساعت ۱شب بود دیدم پدر زنگید که دختر جون میخواستم بخوابم صدای صحبت تومادرت نزاشت بخوابم،شبه،همه جا سکوته،صدا خیلی میاد،عوض فردا بیا کلی باهاش بحرف.البته پدر به آرامی و نرمی باهام حرف زد،ولی مادر خیلی اروم صحبت میکرد!اما راستش من میترسم برم فردا،هم میترسم، همم خسته ام از دیدن صحنه های تکراری قهر پدر مادری،از صحنه تکراری جو تلخ خونه،از شنیدن حرفهای بد و زشتشوم،از دیدن مظلومیت و ظلمی که در حقشون شده،از این چیزا بدم میاد و نمیخوام برم،ولی ..ولی اونا احتیاج دارن بهمون. نمیدونم حالا با ابن وضعیت مریضی بریم یا ن،البته مادر میگه دوره واگیریت تموم شده،بیا.هی خدا....
هر روز یه گوشه از مریضی پیدا میشه!!از عصر گوشام بدجور صدا میدن،انگار ی قابلمه از چیزایی پر کردن،دارن هی اون قابلمه روتکون میدن و میکوبن به سرم و صداش تا مغزم میره،انگار شبیه جیزززززززززززززززززز،یه جایی نوشته بود اگر گوش صدا بده علائم سکته مغزی هست!یعنی من در شرف سکته کردن هستم!!!خلاصه گوشام کیپ شدن،صدای درون مغزم خالی نمیشه،انگار صدای داخل بدن میخوره به پرده داخلی گوش،ومنعکس شده میره رو مغزم،و صدای بیرون بدن که به گوش میرسه منعکس میشه برمیگرده بیرون مجدد.صدای آزار دهنده ای هست...صدا کوبیده میشه به گوشام..نکنه اب گوش میانی تکون خورده از همونه تهوع میگیرم!!!!نمیدونم...خدایا خلقت رو شکر، چه بدنی ساختی که ی نمه اینور اونور حال آدمو داغون میکنه،میدونم هرچه تقلا کنم جتی شکرش پر نمیشه،همین قدر ازم بپذیر..الهی شکرت.
دوباره تهوع گرفتم.ون خشک خوردم بهتر شه،تا قرص بخورم.مثلا خواستم زود بخوابم...حالا فردا جبکار کنم برم نرم....نمیدونم..
خدایا پدر مادرمو روبه راه کن..بخدا هممون خسته ایم از این وضعیت اینا...درستش کن خدایا....دلم کبابه،دردمو به کی بگم..شرایط مادر پدر.خدایا خودت حلش کن،،به بابا هم نمیشه جیزی گف،چیزی بگیم زود دلش پر میشه،سنش رفته بالا حس مبکنم مثل بچه ها شده..نمیخوام دلش بشکنم،،دل مادرمو جیمار کنم......آه.درذه درد..

