🌻🌻

نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۴۳ چشمان مادرم ۲

سارا
🌻🌻 نوشته های قاطی پاتی  من از من

۸۴۳ چشمان مادرم ۲

عصر مادرمو‌بردم ویزیت،گفت ی چشم آب آورده، یه چسم خونریزی شدید،براش عکس چشم‌نوشت،قبلا شهرمون نداشت،شکر خدا ی دستگاه در حد معمول اوردن،اونم پیشرفته نیست ولی باز از هیچی بهتره،بردیم عکس،ی چشم که کم سو بود،عکسشو تونست بگیره،ولی چشم دیگه کلا بینایی نداره،نتونست مردمک رو‌متمرکز کنه عکسشو بگبره،بردم نشون دکتر دادم،براش سه تاقطره نوشت،گفت بعد ۱۰،۱۴ روز، دو هفته حتما بره پیش دکتر خودش،نیاز به عمل داره ،شهرما امکاناتش کمه،دکتر شهرمون گف با همون دکتر تهران،همکلاس بوده،خلاصه برگشتنی به پدر جریانات رو‌گفتم بابا گف چند رو‌صبر کنیم،گفتم پدرجان اگر برنامه تهران رو‌داریم باید از الان برنامه ریزی کنیم،شما کوپه اختصاص میخوای،دقیقه ۹۰ از کجا پیداش کنم برات؟بعدش داداش کوچیکه هم ان شاءالله ۱۰ روزه دیگه قراره بره تهران شمام برید،داداش مادرو میبره دکترش،مزاحم کار ابجی هم نمیشید،مادر تو ماشین گریه کرد،یواشکی گریه مبکردا کسی نفهمه،من دیدم و بلند گفتم مادرجان گریه نکن،ان شاءالله میریم تهران، درمانتو شروع میشه خوب میشی،امیدت بخدا،فک کنم این گریه پر از بغض و‌تنهایی و بی کسی مادر، دل پدر رو رحم ا‌ورد و رصابت داد بالاخره به رفتن،برا ۱ اسفند ان شاءالله بلیط گرفتیم برن،درسته ماه رمضان هست ولی چاره چیه،واجبه این.به خواهرا و‌برادرم گفتم جریانات رو،اخه مادر میگف نگو،سه روز بود نگفته بودم،ولی امشب گفتم آبجی کوچبکه گف همه حق داریم وضعیت مادرمون رو بدونبم..خلاصه که جناب همسر بلیط رو گرف،کوپه ۴ نفره اختصاص، حالا منم میخوام برم،موندم چطور جناب شوهر رو راضی کنم!میگه منم بیام،میگم تورو میخوام چیکار، برو دم عیدی کاراتو بکن،میگه پس تنهات نمیزارم😐😐😐🫤🫤🫤بابا من مهمونی که نمیرم،مادرمو میبرم میزارم تهران،بعدش برمبگردم،میگه ن،چطور راضی بشم تنهایی بیایی،میگم بچه ها هم همراهمن،،برام فلسفه میجبنه،ی زن تنها تو قطار اتفاقی بیفته😐😐😐 گفتم لنگه بابامی،از دور قشنگ نسخه می‌پیچی،از دیشب میگی کنار مادرت باش،الان ولی داستان میکی!!!خدا این مادرم رو کمک کن بره ،درمانشو انجام بده،ان شاءالله که مشکل خاصی نباشه،خدایا فقط خوبش کن..دم مطب دکتر منتظر مادرم اینا بود،ی خانم پیر اومد،دستش دارو بود،گف بهم ۲۰هزار میدی،گفتم مادرجان بیا۳۰هزار میدم فقط دعا کن مامانم خوب بشه،خانمه دعام کرد و گف ان شاءالله دفعه دیگه دیدمت بگی خوب شده،گفتم الهی...ان شاءالله حتما،منم از شرمندگی ات درمیام،دوست داشتم بیشتر بدم ولی راستش آخرای ماهه،کلا حسابم و جیبم ته کشیدن🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️🤦🏽‍♀️خدایا مراقب آدما باش،مراقب عزیزانم باش...فردا ان شاءالله میرم سر بزنم به مادرم...نباید تنهاش بزارم..



تاريخ : چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | 3:15 | نویسنده : سارا |
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.