عصر مادرموبردم ویزیت،گفت ی چشم آب آورده، یه چسم خونریزی شدید،براش عکس چشمنوشت،قبلا شهرمون نداشت،شکر خدا ی دستگاه در حد معمول اوردن،اونم پیشرفته نیست ولی باز از هیچی بهتره،بردیم عکس،ی چشم که کم سو بود،عکسشو تونست بگیره،ولی چشم دیگه کلا بینایی نداره،نتونست مردمک رومتمرکز کنه عکسشو بگبره،بردم نشون دکتر دادم،براش سه تاقطره نوشت،گفت بعد ۱۰،۱۴ روز، دو هفته حتما بره پیش دکتر خودش،نیاز به عمل داره ،شهرما امکاناتش کمه،دکتر شهرمون گف با همون دکتر تهران،همکلاس بوده،خلاصه برگشتنی به پدر جریانات روگفتم بابا گف چند روصبر کنیم،گفتم پدرجان اگر برنامه تهران روداریم باید از الان برنامه ریزی کنیم،شما کوپه اختصاص میخوای،دقیقه ۹۰ از کجا پیداش کنم برات؟بعدش داداش کوچیکه هم ان شاءالله ۱۰ روزه دیگه قراره بره تهران شمام برید،داداش مادرو میبره دکترش،مزاحم کار ابجی هم نمیشید،مادر تو ماشین گریه کرد،یواشکی گریه مبکردا کسی نفهمه،من دیدم و بلند گفتم مادرجان گریه نکن،ان شاءالله میریم تهران، درمانتو شروع میشه خوب میشی،امیدت بخدا،فک کنم این گریه پر از بغض وتنهایی و بی کسی مادر، دل پدر رو رحم اورد و رصابت داد بالاخره به رفتن،برا ۱ اسفند ان شاءالله بلیط گرفتیم برن،درسته ماه رمضان هست ولی چاره چیه،واجبه این.به خواهرا وبرادرم گفتم جریانات رو،اخه مادر میگف نگو،سه روز بود نگفته بودم،ولی امشب گفتم آبجی کوچبکه گف همه حق داریم وضعیت مادرمون رو بدونبم..خلاصه که جناب همسر بلیط رو گرف،کوپه ۴ نفره اختصاص، حالا منم میخوام برم،موندم چطور جناب شوهر رو راضی کنم!میگه منم بیام،میگم تورو میخوام چیکار، برو دم عیدی کاراتو بکن،میگه پس تنهات نمیزارم😐😐😐🫤🫤🫤بابا من مهمونی که نمیرم،مادرمو میبرم میزارم تهران،بعدش برمبگردم،میگه ن،چطور راضی بشم تنهایی بیایی،میگم بچه ها هم همراهمن،،برام فلسفه میجبنه،ی زن تنها تو قطار اتفاقی بیفته😐😐😐 گفتم لنگه بابامی،از دور قشنگ نسخه میپیچی،از دیشب میگی کنار مادرت باش،الان ولی داستان میکی!!!خدا این مادرم رو کمک کن بره ،درمانشو انجام بده،ان شاءالله که مشکل خاصی نباشه،خدایا فقط خوبش کن..دم مطب دکتر منتظر مادرم اینا بود،ی خانم پیر اومد،دستش دارو بود،گف بهم ۲۰هزار میدی،گفتم مادرجان بیا۳۰هزار میدم فقط دعا کن مامانم خوب بشه،خانمه دعام کرد و گف ان شاءالله دفعه دیگه دیدمت بگی خوب شده،گفتم الهی...ان شاءالله حتما،منم از شرمندگی ات درمیام،دوست داشتم بیشتر بدم ولی راستش آخرای ماهه،کلا حسابم و جیبم ته کشیدن🤦🏽♀️🤦🏽♀️🤦🏽♀️🤦🏽♀️🤦🏽♀️خدایا مراقب آدما باش،مراقب عزیزانم باش...فردا ان شاءالله میرم سر بزنم به مادرم...نباید تنهاش بزارم..
درباره وب

خدایا.....عاشقتممم خداجون.
اما من.....
یکی از آدمهای روی زمین...
من گاهی..
غمگین ترین آدم روی زمین ام
گاهی شادترین
گاهی افسرده ترین
گاهی بی ریختترین
گاهی زیباترین
گاهی خوب ترین
گاهی منفورترین
گاهی لجبازترین
گاهی مهربانترین
گاهی خسیسترین
گاهی ولخرج ترین
گاه حسود ترین
گاهی بی هواترین
گاهی سست ترین
گاهی باانگیزه ترین
گاهی بی کس ترین
گاهی شلوغترین..
اما ته اش من خودم هستم..
با یک قلب گرفته و یکبغض مانده..
من یک آدمی هستم که خود نیز نمیدانم که هستم..
من ملودی زندگی هستم..
گاهی ساز کوک
گاهی ساز ناکوک
گاهی تنها و حزین
گاهی رقص کنان
من در میان آواها...صدای ساز هستم..
من..من هستم..همینی که هستم..
هرقدر بزرگ...
ولی کودکانه...
نه شیک و مجلسی..
و این جریان من هست
جریان خروشان من..
گهی تند..
گهی آرام..
ادامه دارد با تمام من های من
در این زندگی...
تا نمیدانم کجا...
و ای انتهای من...
من تا کجا با تو خواهم بود...
انتهای زندگی ام.....نمیدانم
و همچنان میخروشد ..
این زندکی ..این من...
.......
هر وقت دیدی ماه ها از آخرین پست و نوشته من گذشته...،،،،،
بدون من دیگه تو این دنیا نیستم..هیچکسی از وجود وبم خبر نداره ...
..وحشی دوست داشتنی....سارا..
موضوعات وب
فال حافظ
رتبه الکسا
ویژه ماه اسکین
ساعت
تاريخ : چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ | 3:15 | نویسنده : سارا |
آخرین مطالب
جستجو
ذکر ایام هفته
ربات مترجم
آرشیو مطالب
حامیان ماه اسکین
امکانات وب
