این پیام رونگه میدارم توپستم،اونم ثابت...،روزیکه مردم ونبودم..صاحب پیام برام بنویسه آخرش با اعتقاداتم مردم یا خداناکرده بی اعتقاد...
الله اعلم..خدا کمک کنه واسم،
ضمنا نظرات بازه......حواستون باشه چی مینویسید.. بازه تا روزیکه پیام برسه که رفتی ولی با اعتقادات.
🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃🙂🙃
نویسنده: M شنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۳ ساعت: ۱:۵۲..
اما من یه روز مطمعنم اعتقادات میذاری زمین مطعنم 🫣
فک کنم دوباره سرماخوردم،یعنی هنوز تموم نشده مجدد شروع شده خیلی بده.
رفتم خونه مادر،یخچالاشو تموم کردم،حس رفتن نداشتم، براهمون دیر ، ساعت۳ظهر رفتم،خوشحال شدم از خوشحال مادر،نمیدونم فردا برم خونه مادر یان بستکی داره به حضور خواهر کوچیکه اگر بره شاید برم .
همسایه میگه فردا ۹ صبح کارشناس میاد پارکینگ، هنسرت با مدارک قانونی بتونه بیاد،جناب همسر گف وقت و حوصلشو ندارم،میگم مدارکوبده من نشون کارشناس بدم مبکه ولسون کن ،بی خیال،همسایه بهم میگه دعا کن ختم بخیر بشه،اگر دعاهام بگیره حتما،ولی منه گنه کار کجا و عرش الهی کجا که صدام برسه بهش.این همه عمر کردم بنده درست حسابی نبودم برا خدا،خدایا منو از این آپارتمان، از این دنیا و از این جهان نجاتم بده.
همسایه دیگه اش فرستاده، گفته برا گلو و سرماخوردگی عالیه بخور،ولی راستش من غذا از بقیه نمیتونم بخورم،نمیدونم بده خوبه ولی نمیتونم,مخصوصا یوش برام بد بود کلا منصرفم کرد،مادرم اش داده برام،نمیدونم برا همسایه روچیکار کنم بریزم بیرون گناه داره،نکه دارم کسی نمبخوره،نتونستم بهش نه بگم،گفتم دستشو رد نکنم زحمت کشیده ،فردا عصر مراسم عروسی دعوتیم،ولی نمیرم هم دوره همم مادر اینا نمیره،براهمون منم نمیرم،محیطش رو هم اصلااااااا دوست ندارم،
گلوم درد داره،ی قرص سرماخوردگی خوردم
هر آدمی تو زندگیش یه سوجانی بوده که یه قربانی تو زندگیش اومد ، که همون ی قربان گند زد به زندگی همه ،، که شاید دیگه نشه درستش کرد..بعدش گله میکنه از ما..انتخاب دست آدمه، کدوم راه رو بره،عشق یا پول و قدرت یا هر بهانه و راهی که میره...ولی هر راهی انتخاب کنی،حسرت یکی میمونه رودلت،، حسرت پول یا حسرت عشق ..درد نداشتن کدوم بیشتره..نداشتن پول یا نداشتن عشق..دردناکتر برا اونیه که هیج کدوم رو نداره،خوشبخت اونیه که هر دورو داره..ولی انصاف نیست،آدمی درد نداشتن هر دو رو بچشه..کاش ادما یکیشو لااقل داشته باشن...قربان پول رو انتخاب کرد اما حسرت سوجان تا ابد رو دلش موند و هیچ پولی نبود سوجان و عشق سوجان رو جبران نکرد..قربان با انتخاب خودخواهانه اش برای پول و قدرت ،زندگی دختر دیگه رو هم به لجن کشید . هیچکس براش سوجان عشقش نشد..از اول هم میدونست عاشق سوجان هست ولی رفت پی پول و قدرت..ولی دلش و قلبش،تمام وجودش پای سوجان موند..چه فایده. ..نمیدونم بین بی پولی و بی عشق ،کدوم درد و رنج بیشتری داره...
سریال سوجان..قشنگه،
کارنامه بچه هاروگرفتم،خانم معاون میگه بشع کمک مدرسه انجام بدید!منم آدمی که تو بحث مالی یه کم میگم زشته ،اولش گفتم بودجه لا موجود،سر ماخ میدم،بعدش برگشتم دادم،تو دلم گفتم سرماه انتظار بالا میره، الان ی مبلغی بدم و خلتص،هیچی دیگه،تو این بی پولی ،۵۰۰ پیاده شدم،الانم در حد زیرررررررر خط فقر مطلقم،اخه بابا تازه ماه پیش ۷۰۰ دادیم ..خدا ختم به خیر کنه این هزینه هارو،،اماااااا کارنامه، بچه کوچیکه همه خیلی خوب،اما بزرگه علوم و فارسی خوب،بقیه جز ریاضی خیلی خوب،اماااااا ریاضی ریدمان کرده،قابل قبول،یعنی به نمره میشه چیزی حدودا ۱۳،۱۲،۱۴،حرصم گرف،گفتم بچه جون دردت چی بود که ریاضی رو تپه کاشتی!این همه باهات ریاضی کار کردم از زندگی و وقتم زدم باهات ریاضی کار کردم،نمونه سوال پیدا کردم و پرینت گرفتم خودم دستی نوشتم کلی کار کردم،اخرش شد این!!من قرار بود اگر سطحت خوب باشه برات جایزه فرفره انفجاری بخرم،حالا که اینطوریه نمیخرم،شرمنده،میگم دردت جی بود!بعد تعلل جوابش:حوصله درس خوندن نداشتم!واقعا این وضعیت ریاضی رفته رو مخم،بچه یعنی چی حوصله درس خوندن نداشتم،شد جواب!!اولین باره کارنامه اش اینطوری شده،همیشه خوب وخیلی خوب،امسال ....امیدوارم اگر زنده موندم برا ترم بعد جبران بشه🤦🏽♀️🤦🏽♀️،حالا با معلمش هم یه صحبتی بکنم ببینم بیشتر چه مباحثی روگند زده،کار کنم باهاش.هییییییی
فردا ان شاءالله ۲۲بهمن هست،راهپیمایی هست بچه ها ذوق دارن برن،من جز در مورد حمایت از بچه های غزه،پارسال روز قدس، هیچوقت نرفتم، پارسال هم بخاطر مظلومیت بچه های غزه رفته بودم،امیال ولی بچه ها خیلی ذوق ذارن تلویزیون نشون میداد،گفتن مام بریم، گفتم ببینم اگر خواب بیدار شدم،خلاصه پرچم های ایران رو آوردن با سربندهای پرچم ایران.اماده گذاشتن برا فردا،بچه بزرگمم که میگف میخواد تا صبح بیدار بمونه بخاطر راهپیمایی رفت خوابید کع خواب نمونه.منم بتونم میخوام برم،درسته از مسئولان کشوری راضی نیستم درسته توجامعه خیلی از حقم خوردن،درسته به هیچ نهاد دولتی دستم بند نیست و بخاطر پست و مقام نمیرم،یه کار دلی و صرفا وظیفه شرعی،همم رهبری دعوت کرده مردم رو به این جریان،اینم بگم حساب رهبری با مسئولان ودولت مردان جداست،همینکه رهبری جز اپستین نیست، یعنی انسان باشرفیه، وضعیت مشور هم دست دولته،کاری هم با این حرف که دست همشون ی کاسه هست ندارم،دلیل هم دارم ولی حس نوشتن ندارم،مقدمات قبل ظهور هم که جای خود که الان وقت انتخابه و پاگذاشتن تو مسیری کع انتخاب میکنیم،یا اینوری، یا اینوری در حریانات حساس بیطرفی نداریم،،از طرفی الان دنیا چشمشون به فرداست،دشمن،دشمنی با اسلام داره،وگرنه خداناکرده چیزی رخ بده زود ی عده رنگ عوض میکنن، من نمیخوام کشورم ودینم دست ناکسان بیفته،مرجع من اسلام و قران و احادیث هست،،آیه قرآن هم برای حکم داریم:: «ولايَطؤون مَوطئاً يَغيظُ الكفّار... الاّ كُتب لهم به عَملٌ صالح»(سوره توبه، آيه 120)هيچ حركت دسته جمعى كه كفّار را عصبانى كند، صورت نمیگيرد مگر اين كه براى آن، پاداش عمل صالح ثبت میشود......همبن آیه باعث میشه من برم،البته جناب همسر نمیاد،نه اینکه مخالف باشه،نه،شاید قبلا زیاد اهل این چیزا نبود اونم بخاطر یه سری حق خوریهایی که ازش شده،ولی بخاطر همین اتفاقا گذشته و ارادت به رهبری،دلش میخواست بیاد،ولی چون نزدیک عید و کار زیاده براهمون میره سرکار،نمیتونه بیاد،بجاش منو بچه ها میریم ثوابشم میبریم🙂خدایا،جای ثوابش میشه چشمای سالم و جال سالم مامانمو بهم بدی...
🫤🫤🫤🤪🤪🤪🤪🤪
هیچی خواب موندیم، نرفتیم،ولی بچه ها از پنچره بیرون داد زدن مرگ بر آمریکا، پرچم هم تکون دادن،رفتیم خونه مادر،به قول آبجی، نیت مهمه،تا همین حد هم خدا قبول کنه🤣🤣🤣🤣
عصر مادرموبردم ویزیت،گفت ی چشم آب آورده، یه چسم خونریزی شدید،براش عکس چشمنوشت،قبلا شهرمون نداشت،شکر خدا ی دستگاه در حد معمول اوردن،اونم پیشرفته نیست ولی باز از هیچی بهتره،بردیم عکس،ی چشم که کم سو بود،عکسشو تونست بگیره،ولی چشم دیگه کلا بینایی نداره،نتونست مردمک رومتمرکز کنه عکسشو بگبره،بردم نشون دکتر دادم،براش سه تاقطره نوشت،گفت بعد ۱۰،۱۴ روز، دو هفته حتما بره پیش دکتر خودش،نیاز به عمل داره ،شهرما امکاناتش کمه،دکتر شهرمون گف با همون دکتر تهران،همکلاس بوده،خلاصه برگشتنی به پدر جریانات روگفتم بابا گف چند روصبر کنیم،گفتم پدرجان اگر برنامه تهران روداریم باید از الان برنامه ریزی کنیم،شما کوپه اختصاص میخوای،دقیقه ۹۰ از کجا پیداش کنم برات؟بعدش داداش کوچیکه هم ان شاءالله ۱۰ روزه دیگه قراره بره تهران شمام برید،داداش مادرو میبره دکترش،مزاحم کار ابجی هم نمیشید،مادر تو ماشین گریه کرد،یواشکی گریه مبکردا کسی نفهمه،من دیدم و بلند گفتم مادرجان گریه نکن،ان شاءالله میریم تهران، درمانتو شروع میشه خوب میشی،امیدت بخدا،فک کنم این گریه پر از بغض وتنهایی و بی کسی مادر، دل پدر رو رحم اورد و رصابت داد بالاخره به رفتن،برا ۱ اسفند ان شاءالله بلیط گرفتیم برن،درسته ماه رمضان هست ولی چاره چیه،واجبه این.به خواهرا وبرادرم گفتم جریانات رو،اخه مادر میگف نگو،سه روز بود نگفته بودم،ولی امشب گفتم آبجی کوچبکه گف همه حق داریم وضعیت مادرمون رو بدونبم..خلاصه که جناب همسر بلیط رو گرف،کوپه ۴ نفره اختصاص، حالا منم میخوام برم،موندم چطور جناب شوهر رو راضی کنم!میگه منم بیام،میگم تورو میخوام چیکار، برو دم عیدی کاراتو بکن،میگه پس تنهات نمیزارم😐😐😐🫤🫤🫤بابا من مهمونی که نمیرم،مادرمو میبرم میزارم تهران،بعدش برمبگردم،میگه ن،چطور راضی بشم تنهایی بیایی،میگم بچه ها هم همراهمن،،برام فلسفه میجبنه،ی زن تنها تو قطار اتفاقی بیفته😐😐😐 گفتم لنگه بابامی،از دور قشنگ نسخه میپیچی،از دیشب میگی کنار مادرت باش،الان ولی داستان میکی!!!خدا این مادرم رو کمک کن بره ،درمانشو انجام بده،ان شاءالله که مشکل خاصی نباشه،خدایا فقط خوبش کن..دم مطب دکتر منتظر مادرم اینا بود،ی خانم پیر اومد،دستش دارو بود،گف بهم ۲۰هزار میدی،گفتم مادرجان بیا۳۰هزار میدم فقط دعا کن مامانم خوب بشه،خانمه دعام کرد و گف ان شاءالله دفعه دیگه دیدمت بگی خوب شده،گفتم الهی...ان شاءالله حتما،منم از شرمندگی ات درمیام،دوست داشتم بیشتر بدم ولی راستش آخرای ماهه،کلا حسابم و جیبم ته کشیدن🤦🏽♀️🤦🏽♀️🤦🏽♀️🤦🏽♀️🤦🏽♀️خدایا مراقب آدما باش،مراقب عزیزانم باش...فردا ان شاءالله میرم سر بزنم به مادرم...نباید تنهاش بزارم..
مامانم
مادرم
عزیزجونم
هرشب قبل خوابم، شنیدن صدای توبهترین آهنگ زندگیمه،دیشب گفتم خدایا اگر راحتی مادرمتو رفتن پیش خودته باشه قبول،فقط مامانم زحر نکشه،درد نکشه،اذیت نشه،فقط مادرم رااااحت باسه،خوب باشه ...مادر من سنی نداره..هنوز جونه،حیفه، مادر من طلاست...امشب ولی گفتم خدایا غلط کردم غلط بزرگ کردم،درد وبلای مادرم سر من..خر شب صدای مادرم،مهمون خونه من باشه..مادرم هر شب قبل خوابش بهم زنگ میزنه،و من به شنیدن صدای مادرم به قبل خوابم نیاز دارم..خدایا ازم نگیرشون،برام نگهشون دار،البته سرسلامت و تندرست و سرحال...
امروز دیدم مادرمو،به دکتر تهرانش زنگ زدم،منشیش گف بیمارستان لبافی اورژانسی ببرید، عصر مجدد زنگیدم منشی دیگر بود فک کنم،گف اول ببر شهرتون ی چشم پزشک ویزیتش کنه،اگر لازم شد یکشنبه اول وقت میتونی بیاریش تهران!الان درد ما پدرمه با کلی توجیه و مقاومت که اله و بله..ای پدر چیکار میکنی با مادر اخه!اگر مشکل مالی هست باهم کمک میکنیم،حلش کنیم،اگر مشکل مکان هست شکرخدا خواهرم اونجاست،اخه چرا بهانه میاری!پدر توخیلی به مادر بدهکاری..امیدوارم این تعلل های تو کار دستمون نده..با اصرار ما و همسر بالاخره پدر رصایت داد لااقل تو شهرمون ویزیت بشع..فردا عصر وقت گرفتم ،ان شاءالله بریم ببینم چی میگن،ولی میدونم آخرش میگه برید تهران پیش پزشک خودش،چون مربوط به شبکیه چشمه،شهرمام متخصص شبکیه نداره..خدایا ختم بخیر گن.. هرجوری که میتونی ختم بخیر کن...من سلامتی مادرمو ازتو میخوام،صدای خنده و حضور پر از نعمتشو از تو میخوام خدا..😭😭😭😭💔💔💔💔
مادرم ،عزیزم،امیدم فدای چشمای توبرم که چشمات زندگی من...چرا باز چشات خونریزی کردن..چرا باز تاریک شد دنیامون..😭😭😭..روزیکه گذشت روز خوبی نبود،از دردسرهای رفتن به مراسم بجه بزرگم،تا موندن دزدگیر لباس ،رو شلوار بچم ،با همون اتیکت دزدگیر رفتیم مراسم وبرگشتیم مونده ببرم بدم همون مغازه که خریدیم بازش کنه اسنپ که موقع رفتن آدرس اشتباه زدم راننده زنگیده پشتیبانی گیچ،بعد کلی معطلی،هزینه ۲۴تومنی رواپل ۷۲ کرده،دید قبول نمیکنم کرد۶۲هزار،ماشین کثیف وراننده که شبیه یزید بود به چشای ادم زل میزد حال ادم بد میشد،منبع انرژی منفی،و بوی گندی که ماشین روپر کرده بود،مرتبکه ی حموم برو...رسيديم بچه ها برنامه شون رواجرا کردن، نمودیم، حالم روبه راه نبود،برگشتم خونه،زنگیدم به مادر،صداش گرفته ومحزون، پرسید این داروهای عفونت و ادویه سماق برا چشم ضرر داره،تا اینو پرسیدم مطمعن شدم برا چشاش اتفاق بدی افتاده،فهمیدم چشماش خونریزی کردن،الان ی چشم مادر نمیبینه،ی چشمش هم خیلیییییی کم سو،مه آلود، هرچه گفتم بریم دکتر قبول نکرد میدونم سر لج با پدر افتاده،پدر بد کرده با مادر،خیلی،به دکترش تو واتساپ پیام دادم،جواب نداده، اگر جواب نده فردا به مطبش بزنگم ببینم چی میگه،متاسفانه اونم تهران هست ،مام شهرستان..ای خدا،چرا مادر من اینقدر داره درد میکشه..آخرش ی فکر بد اومد ذهنم ،گغتم چیکاررکنم خدا حال مادرم خوب بشع،زجر نکشه، هر نفس مادرم برام دنیاست ولی دنیایی که خودش داره درد و زجر تحمل مبکنه رومن نمیخوام، میترسم به زبون بیارم ولی خدایا معجزه کن حال مادرم خوب بشه،اگر معجزه نمیشه،چیکار کنم خوب بشه،یعنی اومدن پیش خودت،حالشو خوب میکنه!!!من از دنیای بعد مادرم میترسم،من از دنیای بعد مادرم وحشت دارم،دنیای بعد مادرم یعنی پاشیدن خانه وخانواده ...نمیدونم اینکه از خدا بخوام مادرم باشه چون دنیای بی مادر وحشتناکه، اسمش خودخواهی هست یا محبت و عشق..نمیدونم ..ولی دیدن زجر مادرم، داغون میکنه..خدایا درد و بلای مادرم رو سر دشمناش،حالشو خوب کن..مادرم محتاج حسم و روح و روان سالمه..خودت کمکش کن..چشماشو بازم بهش برگردون..خدایا😭😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭🌺🌺🌺
الان ساعت ۳.۳۱ شبه،خدایا مادرمو خوب کن..حالشو خوب کن،مادرم جز توپناهی نداره..لطفا خوبش کن.مرتقب پدرماذزم خانوادم باش،ماها جزتوکسیو نداریم..
آبجی دعوت کرده تولد بچش،گفت عصر،ظهره بیایید ،،ولی من گفتم نمیتونم بیام بخاطر همبن انفولانزا،مادر زنگید و گف ن بیا،گفتم مادرجان واگیر داره،مبگه تو الان ی هفته هست مریضی،تقریبا اثر واکیری رفته،ولی فعلا قبول نکردم،نمیدونم فردا آبجی بزنگه،اصرار کنه یا ن،ولی من جس و حال رفتن ندارم،علائم همه رو دارم،ولی شدت کمتر،میخوام دارو بهورم ولی میترسم حتی مسکن هم مبترسم،از تپش قلب و اثرات بده سوزش وتهوع و .. معده.حالا چه کنم فردارو.میدونم بی بچه های من ،به بچه خواهرمم خوش نمبکذره،حالا بردم داروهای مادر رو دادم،برگشتم ماسک هم زده بودم،مادر وپدر باز میدون جنگ کردن،طفلی مامان،خیلی مظلومه هم درک نمیشه،هم زجر جسمی داره ،هم زجر عاطفی،هم زجر روحی...ای خدابیامرزها،که هرچه کردید شما کردید،درستش کنید دا..
خدایا،کی خوب میشم من😢😢😷😷🤕🤕🤒🤒😭😭😭😭🥹🥹🥹🥹🥹
❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
تولد هم رفتیم،چندبار بچه خواهر زنگید که بیایید و ....آبجی دیدمناراحت میشه،گفتم دختر مریض میشیداااااااا،از من گفتن،پلی کفت ن بیایید،رفتبم،بچه ها خوشحال شدن...
بعد از ۱۷.۱۸ روز دوباره تونستم بیام بلاگفا.نمیدونم نتها باز میشن یا ن.ولی کاش بلاگفا با مرورگرهای داخلی هم باز میشد!چون میگن باز مجدد نتها قطع خواهد شد،ولی اینبار طولانی!!،بهرحال.این چند وقت گذشته، ماورای اتفاقات تلخ مملکت که دل هر آدمی رو درد میاره،بالاخره یه اتفاق خوب افتاد و برف بارید،برفی کع خیلی وقته چنین بارشی نداشتیم، واقعا لذت بخش بود،هیجانی بود،با بارش هر برف رفتم پارک محله مادرم اینا،اصلا قدم زدن زیر بارش برف و روی برفها،شنیدن صدای چییق،چیییق برفها یه انرژی خاصی به آدم میده.الانم باز منتظرم برم پارکشون ببینم این چند روزه که نرفتم محله مادراینا تو چه وضعیه، کاش باز برف بباره، هم حس خوبی میده،حس زندگی،همم مساله و بحران بی آبی رو ی نمه بسه جبران کرد..البته امیدوارم کسی تو این سرما بی پناه نباشه.
تو این مدت خمیر درست کردن رو یاد گرفتم،اولین بارم بود خمیر درست مبکردم، برا بچه ها پیتزا درست کردم،اوج هیجان من بود. دوست دارم ی مغازه نون باز کنم و انواع نون هارودرست کنم،قراره نون مغزدار شکلاتی درست کنم،فعلا شکلات نداریم،بخرم بعد..ولی نون فانتزی رو قراره درست کنم
بچه بزرگم مسابقات قرآن مدرسه اول شده قراره بره مرحله دوم شهرستان ،چهارشنبه عصر تالار شهر،مسابقه داره،درسته انتظار کسب رتبه در سطح شهری روندارم،ولی همینکه تونسته ی قدم برداره برا اینکه تو اجتماع حضور داشته باشه،این برا من مهمه. انتظار رتبه ندارم چون مطمعنا رقبای قدری داره که چندین ساله دارن کار میکنن بچه من ولی تازه وارده.اما اگر کسب رتبه کنه عالیه،ولی دور از انتظاره🫠🫠🫠ولی امیدم بخداست...
خلاصه که این مدت با همه خوب وبدش سپری شد،همه آدما مشکلات دارن،مام از آدما هستیم،زندگی که بی مشکل نمیشه،اما واقعا همچنان دیدن برخی همسایه ها آزارم میده،حالمو بد میکنن،کاش میشد رفت از اینجا،ولی خوب نمیشه،پول خرید خونه خوب رو نداریم.حال جسمی و روحی مادرم مثل همسشه پر از درد و رنج..یه لباس دیدم کت سارافن،محلمون،خیلی قشنگه،ولی همسر میگه ن،کجاش قشنگه،میگم چون ۲

